.
.
آهسته پشتت راه می روم
تا نکند که صدای قدم هایم را بشنوی
تمام مسیر پیاده رو را دیگر حفظ شده ام
برای رسیدن به خانه ات
حتی
تعداد قدم هایی که بر می داری را میدانم
از دور چه بی اندازه شگفت اوری برایم
دیروز منتظرت بودم
نیامدی
نیامدی و نگرانیت خواب را از چشمانم ربود
تا که فردا شد
دوباره امدی
این بار اما با کلاه و شال گردنت
نمیدانستم که تا این حد سرمایی هستی
باران بهاری نادونی کرد که بی موقع باریدن گرفت
امروز قدم هایت کند شده
امروز هم تمام شد
به خانه میروی
به خانه میروم با فکرت
چه فردا روزی
.
.
.
تو می آیی از دور
اینبار اما
تنها نه
از دور تر چه زیبا بودی
آننکوف
آهسته پشتت راه می روم
تا نکند که صدای قدم هایم را بشنوی
تمام مسیر پیاده رو را دیگر حفظ شده ام
برای رسیدن به خانه ات
حتی
تعداد قدم هایی که بر می داری را میدانم
از دور چه بی اندازه شگفت اوری برایم
دیروز منتظرت بودم
نیامدی
نیامدی و نگرانیت خواب را از چشمانم ربود
تا که فردا شد
دوباره امدی
این بار اما با کلاه و شال گردنت
نمیدانستم که تا این حد سرمایی هستی
باران بهاری نادونی کرد که بی موقع باریدن گرفت
امروز قدم هایت کند شده
امروز هم تمام شد
به خانه میروی
به خانه میروم با فکرت
چه فردا روزی
.
.
.
تو می آیی از دور
اینبار اما
تنها نه
از دور تر چه زیبا بودی
آننکوف
- ۵۸۴
- ۱۷ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط