رمان دختر خاص پارت ۱۶
رمان دختر خاص پارت ۱۶
درب عظیم چوبی خونهٔ جیمین پشت سرشون بسته شد. فضای داخلی خونه قشنگ، تمیز، ولی خیلی مردونه و لوکس بود. چرم، چوب تیره و وسایل الکترونیک پیشرفته همه جا دیده میشد.
ات هنوز در حال تماشای دکوراسیون بود که جیمین از پشت، دستهاشو دور کمرش حلقه زد و چانهاشو گذاشت روی شونهش. نفس گرمش روی پوست گردن ات حس میشد.
«خونتون قشنگه...» ات گفت، یه کم خشک.
جیمین لبخندی زد و پچ پچ کنان گفت: «از این به بعد خونهٔ مون هست، بیبی. تکرار کن.»
ات نچرخید، ولی پشتش رو به گرمای سینهٔ جیمین احساس کرد. «خونه... مون.»
تهیونگ که کتش رو آویزون میکرد، با خنده گفت: «آفرین! حالا بریم بالا. استخر داریم، سونا داریم، اتاق خواب اصلی هم اون بالاست. خستگی درکن.»
جونگکوک از آشپزخانه صداش آمد: «اول یه چیزی بخوریم؟ گشنمه!»
جیمین دستش رو از کمر ات برداشت و به آرومی پشتش رو نوازش کرد. «اول بریم بالا. کار مهمتری دارم.»
ات نگاهش به جیمین افتاد. اون «کار مهم» تو نگاه نیمه تاریک جیمین، یه چیزی میگفت که باعث شد دل ات یک مرتبه تند بزنه. جونگکوک و تهیونگ هم ساکت شدن و نگاهی به هم انداختن. انگار میدونستن چه خبره.
جیمین دست ات رو گرفت و بدون اینکه فرصت اعتراضی بهش بده، راهنمایش کرد از پلکان مارپیچ بزرگ بالا. ات پشت سرش تهیونگ و جونگکوک رو دید که با لبخندهایی شیطونانه به هم نگاه میکنن.
اتاق خواب اصلی یه چیزی بود از یه فیلم. تخت خواب بزرگ کینگ سایز با ملحفههای مشکی ابریشمی، پنجرههای فرش به سمت شهر، و یه حمام اختصاصی که از در باز دیده میشد.
جیمین در رو بست. صدای «تق» قفل آروم ات رو به لرزه انداخت.
«جیمین... من خستم. بهتره برم یه اتاق دیگه...»
حرفش رو قطع کرد. جیمین به آرومی بهش نزدیک شد. نگاهش مثل همیشه عمیق بود، ولی این بار یه جرقهٔ خطرناک توش بود. دستش رو دراز کرد و با نوک انگشت به آرومی روی خط فک ات کشید.
«نه عزیزم. از این به بعد، همیشه همین اتاق. همین تخت. با من.»
صداش آروم بود، ولی یه دستور تو لحنش موج میزد. ات میخواست قدمی عقب برداره، ولی پاش به لبهٔ تخت خورد. تعادلش رو از دست داد و روی تخت افتاد.
و در همون حال، جیمین بالاشو گرفت. بدن قدرتمندش رو روی ات قرار داد، البته با فاصله، فقط با دستهاش دو طرف سر ات رو گرفته بود. موهاش مثل پردهٔ تاریکی دور صورت ات افتاد.
«جیمین... داری چیکار میکنی؟» صدای ات لرزون بود.
«کار مهم. نشون دادن قوانین جدید به تو.»
و بعد، بدون هشدار، لبهاش رو روی لبهای ات گذاشت. بوسهای محکم، مالشی، پر از ادعا. ات دستهاشو برد وسط سینهٔ جیمین تا هولش بده، ولی جیمین اصلاً تکون نخورد. مثل یه صخره بود. بوسه ادامه داشت، تا ات تقریباً کمآورد و یه جیغ کوچیک از گلوش دراومد. اونوقت بود که جیمین لبهاشو جدا کرد، فقط یه ذره.
ات نفسنفس میزد. «وای... این... اولین بوسم بود... کی بهت اجازه داد؟»
جیمین یه لبخند رضایتبخش زد، انگار که جایزهای برده. «من به خودم اجازه دادم. و این فقط شروعش بود، بیبی. قراره اولین همه چیزت با من باشه.»
ات چشماش از تعجب گرد شده بود. «تو چقدر پررویی!»
جیمین خم شد و گوشش رو کنار گوش ات برد. نفس گرمش حس میشد. «هیس... بیبی. دیگه غرغر نکن. من خستهم. میخوام تو بغلت بخوابم.» بعد سریع اضافه کرد، انگار چیزی رو فراموش کرده: «راستی، تو هم لباست رو در بیار. راحتتر میخوابیم.»
«وااات؟! برو بابا! مگه دیوونهم؟»
صورت جیمین یه لحظه جدی شد. نگاهش تیز شد. «زود.» فقط یک کلمه. اما با لحنی که ات قبلاً ازش نشنیده بود. لحنی که میگفت بحث تمامه.
دست و پا زدن فایده نداشت. ات، با کلی ناله و اعتراض، زیر نگاه سنگین جیمین، تیشرت کراپ مشکیاش رو از تن درآورد. هنوز سوتین مشکی به تن داشت. پوست سفید و لطیفش در نور کم اتاق برق زد.
جیمین نگاهش روی سینههای ات، که با هر نفس بالا و پایین میشدند، قفل شد. نفسش برای یه لحظه قطع شد. اما بلافاصله خودش رو جمع کرد. فقط آهی کشید، محکم ات رو بغل کرد، صورتش رو تو گودی گردن ات گذاشت و چشمهاشو بست. «خوبه. همینطوری بمون.»
---
پایین در آشپزخانه، جونگکوک داشت شیر میخورد مستقیم از پاکت. با پوزخند گفت: «تهیونگ، به نظرت اون بالا چیکار میکنن؟»
تهیونگ که داشت نگاه میکرد به اپن آشپزخانه، برگشت. چشمان شیطونیاش برق زد. «نمیدونم. ولی بیا بریم ببینیم. خیلی ساکته... نگرانم.»
با احتیاط از پلهها بالا رفتن. جلوی در اتاق جیمین مکث کردن. تهیونگ دستگیره رو آهسته فشار داد. در قفل نبود. آهسته بازش کرد.
درب عظیم چوبی خونهٔ جیمین پشت سرشون بسته شد. فضای داخلی خونه قشنگ، تمیز، ولی خیلی مردونه و لوکس بود. چرم، چوب تیره و وسایل الکترونیک پیشرفته همه جا دیده میشد.
ات هنوز در حال تماشای دکوراسیون بود که جیمین از پشت، دستهاشو دور کمرش حلقه زد و چانهاشو گذاشت روی شونهش. نفس گرمش روی پوست گردن ات حس میشد.
«خونتون قشنگه...» ات گفت، یه کم خشک.
جیمین لبخندی زد و پچ پچ کنان گفت: «از این به بعد خونهٔ مون هست، بیبی. تکرار کن.»
ات نچرخید، ولی پشتش رو به گرمای سینهٔ جیمین احساس کرد. «خونه... مون.»
تهیونگ که کتش رو آویزون میکرد، با خنده گفت: «آفرین! حالا بریم بالا. استخر داریم، سونا داریم، اتاق خواب اصلی هم اون بالاست. خستگی درکن.»
جونگکوک از آشپزخانه صداش آمد: «اول یه چیزی بخوریم؟ گشنمه!»
جیمین دستش رو از کمر ات برداشت و به آرومی پشتش رو نوازش کرد. «اول بریم بالا. کار مهمتری دارم.»
ات نگاهش به جیمین افتاد. اون «کار مهم» تو نگاه نیمه تاریک جیمین، یه چیزی میگفت که باعث شد دل ات یک مرتبه تند بزنه. جونگکوک و تهیونگ هم ساکت شدن و نگاهی به هم انداختن. انگار میدونستن چه خبره.
جیمین دست ات رو گرفت و بدون اینکه فرصت اعتراضی بهش بده، راهنمایش کرد از پلکان مارپیچ بزرگ بالا. ات پشت سرش تهیونگ و جونگکوک رو دید که با لبخندهایی شیطونانه به هم نگاه میکنن.
اتاق خواب اصلی یه چیزی بود از یه فیلم. تخت خواب بزرگ کینگ سایز با ملحفههای مشکی ابریشمی، پنجرههای فرش به سمت شهر، و یه حمام اختصاصی که از در باز دیده میشد.
جیمین در رو بست. صدای «تق» قفل آروم ات رو به لرزه انداخت.
«جیمین... من خستم. بهتره برم یه اتاق دیگه...»
حرفش رو قطع کرد. جیمین به آرومی بهش نزدیک شد. نگاهش مثل همیشه عمیق بود، ولی این بار یه جرقهٔ خطرناک توش بود. دستش رو دراز کرد و با نوک انگشت به آرومی روی خط فک ات کشید.
«نه عزیزم. از این به بعد، همیشه همین اتاق. همین تخت. با من.»
صداش آروم بود، ولی یه دستور تو لحنش موج میزد. ات میخواست قدمی عقب برداره، ولی پاش به لبهٔ تخت خورد. تعادلش رو از دست داد و روی تخت افتاد.
و در همون حال، جیمین بالاشو گرفت. بدن قدرتمندش رو روی ات قرار داد، البته با فاصله، فقط با دستهاش دو طرف سر ات رو گرفته بود. موهاش مثل پردهٔ تاریکی دور صورت ات افتاد.
«جیمین... داری چیکار میکنی؟» صدای ات لرزون بود.
«کار مهم. نشون دادن قوانین جدید به تو.»
و بعد، بدون هشدار، لبهاش رو روی لبهای ات گذاشت. بوسهای محکم، مالشی، پر از ادعا. ات دستهاشو برد وسط سینهٔ جیمین تا هولش بده، ولی جیمین اصلاً تکون نخورد. مثل یه صخره بود. بوسه ادامه داشت، تا ات تقریباً کمآورد و یه جیغ کوچیک از گلوش دراومد. اونوقت بود که جیمین لبهاشو جدا کرد، فقط یه ذره.
ات نفسنفس میزد. «وای... این... اولین بوسم بود... کی بهت اجازه داد؟»
جیمین یه لبخند رضایتبخش زد، انگار که جایزهای برده. «من به خودم اجازه دادم. و این فقط شروعش بود، بیبی. قراره اولین همه چیزت با من باشه.»
ات چشماش از تعجب گرد شده بود. «تو چقدر پررویی!»
جیمین خم شد و گوشش رو کنار گوش ات برد. نفس گرمش حس میشد. «هیس... بیبی. دیگه غرغر نکن. من خستهم. میخوام تو بغلت بخوابم.» بعد سریع اضافه کرد، انگار چیزی رو فراموش کرده: «راستی، تو هم لباست رو در بیار. راحتتر میخوابیم.»
«وااات؟! برو بابا! مگه دیوونهم؟»
صورت جیمین یه لحظه جدی شد. نگاهش تیز شد. «زود.» فقط یک کلمه. اما با لحنی که ات قبلاً ازش نشنیده بود. لحنی که میگفت بحث تمامه.
دست و پا زدن فایده نداشت. ات، با کلی ناله و اعتراض، زیر نگاه سنگین جیمین، تیشرت کراپ مشکیاش رو از تن درآورد. هنوز سوتین مشکی به تن داشت. پوست سفید و لطیفش در نور کم اتاق برق زد.
جیمین نگاهش روی سینههای ات، که با هر نفس بالا و پایین میشدند، قفل شد. نفسش برای یه لحظه قطع شد. اما بلافاصله خودش رو جمع کرد. فقط آهی کشید، محکم ات رو بغل کرد، صورتش رو تو گودی گردن ات گذاشت و چشمهاشو بست. «خوبه. همینطوری بمون.»
---
پایین در آشپزخانه، جونگکوک داشت شیر میخورد مستقیم از پاکت. با پوزخند گفت: «تهیونگ، به نظرت اون بالا چیکار میکنن؟»
تهیونگ که داشت نگاه میکرد به اپن آشپزخانه، برگشت. چشمان شیطونیاش برق زد. «نمیدونم. ولی بیا بریم ببینیم. خیلی ساکته... نگرانم.»
با احتیاط از پلهها بالا رفتن. جلوی در اتاق جیمین مکث کردن. تهیونگ دستگیره رو آهسته فشار داد. در قفل نبود. آهسته بازش کرد.
- ۳.۴k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط