The Secret of Love in the Dark Shadow
The Secret of Love in the Dark Shadow
Part =۸
همون شب، توی خونهی متروکه...
تهیونگ و سولگی کنار هم نشسته بودن. آتیش کوچیکی روشن کرده بودن. سایهها میرقصیدن رو دیوار.
سولگی: (سرش رو گذاشت رو سینهی تهیونگ) صدای قلبت رو میشنوم.
تهیونگ: (دستش رو حلقه کرد دورش) واسه تو میزنه.
سولگی: (سرش رو بالا آورد) راستی؟
تهیونگ: همیشه.
نگاهشون به هم دوخته شد. تهیونگ دستش رو گذاشت روی گونهی سولگی. آرام. لرزان.
تهیونگ: اجازه میدی؟
سولگی: (چشماش رو بست) آره.
لباش رو گذاشت روی لبش. نه یه بوسهی معمولی. یه بوسهی طولانی. عمیق. دستاش رفت توی موهاش. دستاش دور گردنش.
نفسشون تند شد. گرما توی خونهی سرد پیچید.
بعد از چند دقیقه، از هم جدا شدن. نفس نفس.
سولگی: (با چشمای خیس) تهیونگ...
تهیونگ: (پیشونی رو پیشونی) میدونم. منم همین حس رو دارم.
باز بوسیدش.
-----
صبح روز بعد. مادر سولگی (بیا صدا بزنیمش خانم پارک) پرونده رو باز کرد.
خانم پارک: بچهها، این پرونده خیلی بزرگتر از چیزیه که فکر میکنین. این سه نفر... (عکس پدر تهیونگ، پدر سولگی، و یه نفر دیگه) اونا یه گروه بودن. یه گروه مخفی که توی دهه ۸۰ کار میکردن.
تهیونگ: چه کاری؟
خانم پارک: (مکث کرد) قتل. قتلهای سیاسی. هرکی رو رژیم اون موقع میخواست حذف کنه، اینا میرفتن انجام میدادن.
سولگی: یعنی پدر من یه قاتل بوده؟
خانم پارک: (دست دخترش رو گرفت) نه عزیزم. پدرت بیگناه بود. اون توی یه مأموریت گیر افتاد. نخواست بکشه. بخاطر همین... اونا خواستن حذفش کنن.
تهیونگ: پس اونایی که مردن...
خانم پارک: آره. پدرت، پدر تو (به تهیونگ)، و یه نفر دیگه. هر سه رو باید میکشتن. ولی پدر تو زنده موند. و پدر سولگی هم زنده موند. فقط... قایم شدن.
تهیونگ: اون مردی که دیشب اومد... پدر من...
خانم پارک: اون دیگه پدرت نیست. اون تبدیل به یه هیولا شده. ۳۰ ساله داره واسه اون گروه کار میکنه. و حالا... حالا میخواد همهی شاهدان قدیمی رو بکشه.
ناگهان صدای ماشین اومد. چند تا ماشین سیاه جلوی خونه وایسادن.
تهیونگ: (از پنجره نگاه کرد) اونا اومدن.
سولگی: چی کار کنیم؟
خانم پارک: (اسلحه رو از کیفش درآورد) میجنگیم.
در رو شکستن. چند تا مرد مسلح اومدن تو. تیراندازی شروع شد.
تهیونگ سولگی رو کشید پشت مبل. خانم پارک تیراندازی میکرد.
خانم پارک: برین! از پنجره! من نگهشون میدارم!
سولگی: مامان! نه!
خانم پارک: (لبخند زد) دخترم... من ۳۰ سال پیش باید میمردم. ۳۰ سال اضافی زندگی کردم. برو. زنده بمون. برا خودت. برا تهیونگ.
تهیونگ دست سولگی رو گرفت. دویدن سمت پنجره. پریدن پایین.
صدای تیر پشت سرشون. دویدن. نفس نفس.
توی یه کوچه پیچیدن. یه ماشین منتظرشون بود. در باز شد. کی؟
لی لی و جونگکوک!
لی لی: سوار شین! زود!
سوار شدن. ماشین گاز داد. رفت.
سولگی: (گریه میکرد) مامان... مامان...
تهیونگ بغلش کرد. محکم.
لی لی: (از جلوی ماشین) تهیونگ... یه جا داریم. امن. دو-هیون اونجا منتظره.
تهیونگ: کجاست؟
جونگکوک: کافهی قهوه تلخ. جایی که همه چی شروع شد.
---
ادامه دارد...
Part =۸
همون شب، توی خونهی متروکه...
تهیونگ و سولگی کنار هم نشسته بودن. آتیش کوچیکی روشن کرده بودن. سایهها میرقصیدن رو دیوار.
سولگی: (سرش رو گذاشت رو سینهی تهیونگ) صدای قلبت رو میشنوم.
تهیونگ: (دستش رو حلقه کرد دورش) واسه تو میزنه.
سولگی: (سرش رو بالا آورد) راستی؟
تهیونگ: همیشه.
نگاهشون به هم دوخته شد. تهیونگ دستش رو گذاشت روی گونهی سولگی. آرام. لرزان.
تهیونگ: اجازه میدی؟
سولگی: (چشماش رو بست) آره.
لباش رو گذاشت روی لبش. نه یه بوسهی معمولی. یه بوسهی طولانی. عمیق. دستاش رفت توی موهاش. دستاش دور گردنش.
نفسشون تند شد. گرما توی خونهی سرد پیچید.
بعد از چند دقیقه، از هم جدا شدن. نفس نفس.
سولگی: (با چشمای خیس) تهیونگ...
تهیونگ: (پیشونی رو پیشونی) میدونم. منم همین حس رو دارم.
باز بوسیدش.
-----
صبح روز بعد. مادر سولگی (بیا صدا بزنیمش خانم پارک) پرونده رو باز کرد.
خانم پارک: بچهها، این پرونده خیلی بزرگتر از چیزیه که فکر میکنین. این سه نفر... (عکس پدر تهیونگ، پدر سولگی، و یه نفر دیگه) اونا یه گروه بودن. یه گروه مخفی که توی دهه ۸۰ کار میکردن.
تهیونگ: چه کاری؟
خانم پارک: (مکث کرد) قتل. قتلهای سیاسی. هرکی رو رژیم اون موقع میخواست حذف کنه، اینا میرفتن انجام میدادن.
سولگی: یعنی پدر من یه قاتل بوده؟
خانم پارک: (دست دخترش رو گرفت) نه عزیزم. پدرت بیگناه بود. اون توی یه مأموریت گیر افتاد. نخواست بکشه. بخاطر همین... اونا خواستن حذفش کنن.
تهیونگ: پس اونایی که مردن...
خانم پارک: آره. پدرت، پدر تو (به تهیونگ)، و یه نفر دیگه. هر سه رو باید میکشتن. ولی پدر تو زنده موند. و پدر سولگی هم زنده موند. فقط... قایم شدن.
تهیونگ: اون مردی که دیشب اومد... پدر من...
خانم پارک: اون دیگه پدرت نیست. اون تبدیل به یه هیولا شده. ۳۰ ساله داره واسه اون گروه کار میکنه. و حالا... حالا میخواد همهی شاهدان قدیمی رو بکشه.
ناگهان صدای ماشین اومد. چند تا ماشین سیاه جلوی خونه وایسادن.
تهیونگ: (از پنجره نگاه کرد) اونا اومدن.
سولگی: چی کار کنیم؟
خانم پارک: (اسلحه رو از کیفش درآورد) میجنگیم.
در رو شکستن. چند تا مرد مسلح اومدن تو. تیراندازی شروع شد.
تهیونگ سولگی رو کشید پشت مبل. خانم پارک تیراندازی میکرد.
خانم پارک: برین! از پنجره! من نگهشون میدارم!
سولگی: مامان! نه!
خانم پارک: (لبخند زد) دخترم... من ۳۰ سال پیش باید میمردم. ۳۰ سال اضافی زندگی کردم. برو. زنده بمون. برا خودت. برا تهیونگ.
تهیونگ دست سولگی رو گرفت. دویدن سمت پنجره. پریدن پایین.
صدای تیر پشت سرشون. دویدن. نفس نفس.
توی یه کوچه پیچیدن. یه ماشین منتظرشون بود. در باز شد. کی؟
لی لی و جونگکوک!
لی لی: سوار شین! زود!
سوار شدن. ماشین گاز داد. رفت.
سولگی: (گریه میکرد) مامان... مامان...
تهیونگ بغلش کرد. محکم.
لی لی: (از جلوی ماشین) تهیونگ... یه جا داریم. امن. دو-هیون اونجا منتظره.
تهیونگ: کجاست؟
جونگکوک: کافهی قهوه تلخ. جایی که همه چی شروع شد.
---
ادامه دارد...
- ۳.۴k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط