مـــــــــــرواریـــــــــــد ســــــــــفــــــــیــــــ
مـــــــــــرواریـــــــــــد ســــــــــفــــــــیــــــــــد:::
Part: 6
جونگین: خوب چرا داریم میریم اونجا؟
سونگمین: چون وقتی نرفتیم خونه همه نگران شدن اومدن خونه من
جونگین: وای حالا چی بگیم؟
سونگمین: واقعیتو دیگه
جونگین: شوخیت گرفته؟ فیلیکس منو میکشه
سونگمین خنده ی ارمی کرد و گفت
سونگمین: باشه بابا، بهشون میگیم که تورو رسوندم خونه ی خودتون چون با مامانت کار داشتی ولی چون من یه کاری برام پیش اومد دیگه نتونستم بیام دنبالت
جونگین: اینو بچه دو ساله هم باور نمیکنه
سونگمین: فکر بهتری داری؟
جونگین: نع والا
بعد از 30 دقیقه ماشین توقف کرد و هردو پیاده شدن
فیلیکس از داخل عمارت سونگمین بدو بدو اومد بیرون و جونگینو بغل کرد
فیلیکس: کجا رفتی قلبم اومد تو دهنم
جونگین: خوب رفتیم دور زدیم بعدش...
«جونگین همون چیزی که گفتمو گفت»
فیلیکس: اها، ولی چرا جواب گوشیتونو نمیدادین؟
جونگین: گوشی من خاموش شد
سونگمین: گوشی منم سایلنت بود
هیونجین: حالا که پیدا شدن بیاین بریم خونه
بعد از حرف هیونجین همه سوار ماشین شدن و رفتن
جونگین و فیلیکس داخل یه ماشین
هیونجین و جونگینم داخل یه ماشین
اقای هوانگم که با ماشین شخصیه خودش اومد
ویو هیونجین و سونگمین:
هیونجین: خوب اقای دروغگو دیشب کجا بودی؟
سونگمین: چی من؟ دروغگو؟ من کی دروغ گفتم؟
هیونجین: تو نگفتی ولی جونگین گفت میدونم دیشب پیش هم بودین اما اینکه کجا بودین و چیکار کردین مهمه
سونگمین: هیونجین واسه خودت خیال بافی میکنیا
هیونجین: نکنه دیشب تو و جونگین باهم...
سونگمین: اره اره خوبت شد؟
هیونجین: پشماممم
ویو جونگین:
داخل ماشین نشتم هنوز یکمی درد داشتم ولی به روی خودم نیاوردم چون فیلیکس شورشو در میاورد
تو فکر بودم که یهو با صدای فیلیکس به خودم اومدم
فیلیکس: خوب جناب جونگین، جدیدا دروغم میگی
جونگین: کی؟ چی؟ من؟
فیلیکس: من دیشب زنگ مامان زدم تو اونجا نبودی، کدوم گوری بودی؟
جونگین: هیچی بابا
فیلیکس: جونگین تو سونگمینو دوس داری نه؟
جونگین: یهو ترسیدم فیلیکس از کجا میدونست؟
جونگین: چی؟ تو از کجا میدونی؟
فیلیکس: جونگین من داداشتم حتی میدونم که شما دوتا چهار ساله همون میشناسین
و اینکه جناب جونگین میدونم دیشب چه اتفاقی افتاده
جونگین: حیح میدونی... ؟
فیلیکس: اره عزیزم میدونم
جونگین: خوب اینو ولش کن، دیشب اوضاع تو و هیونجین چی بود؟
احساس میکنم یه اتفاقایی افتاده
فیلیکس: نه مثل اتفاق بین تو و سونگمین
جونگین: فیلیکس حالا ول نمیکنییی؟
من دوسش دارم ممکنه سنم کم باشه ولی میتونم خوبو از بد تشخیص بدم
و در حال حاضر دیشب اون اتفاقو خور تشخیص دادم
« بچه ها خودم سر اینجاش جریدم 🤦🏻♀️»
فیلیکس: خوبب دیشب یه اتفاقی بین من و هیونجین افتاد
ادامه دارد...
مرواریدامممم اینم پارت 6 در خدمت شماااا
شنکیو بابای 🦢☕
Part: 6
جونگین: خوب چرا داریم میریم اونجا؟
سونگمین: چون وقتی نرفتیم خونه همه نگران شدن اومدن خونه من
جونگین: وای حالا چی بگیم؟
سونگمین: واقعیتو دیگه
جونگین: شوخیت گرفته؟ فیلیکس منو میکشه
سونگمین خنده ی ارمی کرد و گفت
سونگمین: باشه بابا، بهشون میگیم که تورو رسوندم خونه ی خودتون چون با مامانت کار داشتی ولی چون من یه کاری برام پیش اومد دیگه نتونستم بیام دنبالت
جونگین: اینو بچه دو ساله هم باور نمیکنه
سونگمین: فکر بهتری داری؟
جونگین: نع والا
بعد از 30 دقیقه ماشین توقف کرد و هردو پیاده شدن
فیلیکس از داخل عمارت سونگمین بدو بدو اومد بیرون و جونگینو بغل کرد
فیلیکس: کجا رفتی قلبم اومد تو دهنم
جونگین: خوب رفتیم دور زدیم بعدش...
«جونگین همون چیزی که گفتمو گفت»
فیلیکس: اها، ولی چرا جواب گوشیتونو نمیدادین؟
جونگین: گوشی من خاموش شد
سونگمین: گوشی منم سایلنت بود
هیونجین: حالا که پیدا شدن بیاین بریم خونه
بعد از حرف هیونجین همه سوار ماشین شدن و رفتن
جونگین و فیلیکس داخل یه ماشین
هیونجین و جونگینم داخل یه ماشین
اقای هوانگم که با ماشین شخصیه خودش اومد
ویو هیونجین و سونگمین:
هیونجین: خوب اقای دروغگو دیشب کجا بودی؟
سونگمین: چی من؟ دروغگو؟ من کی دروغ گفتم؟
هیونجین: تو نگفتی ولی جونگین گفت میدونم دیشب پیش هم بودین اما اینکه کجا بودین و چیکار کردین مهمه
سونگمین: هیونجین واسه خودت خیال بافی میکنیا
هیونجین: نکنه دیشب تو و جونگین باهم...
سونگمین: اره اره خوبت شد؟
هیونجین: پشماممم
ویو جونگین:
داخل ماشین نشتم هنوز یکمی درد داشتم ولی به روی خودم نیاوردم چون فیلیکس شورشو در میاورد
تو فکر بودم که یهو با صدای فیلیکس به خودم اومدم
فیلیکس: خوب جناب جونگین، جدیدا دروغم میگی
جونگین: کی؟ چی؟ من؟
فیلیکس: من دیشب زنگ مامان زدم تو اونجا نبودی، کدوم گوری بودی؟
جونگین: هیچی بابا
فیلیکس: جونگین تو سونگمینو دوس داری نه؟
جونگین: یهو ترسیدم فیلیکس از کجا میدونست؟
جونگین: چی؟ تو از کجا میدونی؟
فیلیکس: جونگین من داداشتم حتی میدونم که شما دوتا چهار ساله همون میشناسین
و اینکه جناب جونگین میدونم دیشب چه اتفاقی افتاده
جونگین: حیح میدونی... ؟
فیلیکس: اره عزیزم میدونم
جونگین: خوب اینو ولش کن، دیشب اوضاع تو و هیونجین چی بود؟
احساس میکنم یه اتفاقایی افتاده
فیلیکس: نه مثل اتفاق بین تو و سونگمین
جونگین: فیلیکس حالا ول نمیکنییی؟
من دوسش دارم ممکنه سنم کم باشه ولی میتونم خوبو از بد تشخیص بدم
و در حال حاضر دیشب اون اتفاقو خور تشخیص دادم
« بچه ها خودم سر اینجاش جریدم 🤦🏻♀️»
فیلیکس: خوبب دیشب یه اتفاقی بین من و هیونجین افتاد
ادامه دارد...
مرواریدامممم اینم پارت 6 در خدمت شماااا
شنکیو بابای 🦢☕
- ۱۵۴
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط