#مافیای_عاشق
#مافیای_عاشق
p:11
سلام سلام قشنگ های من چطورین؟من برگشتم با فیک جدید...مرسیییی از حمایت های گلتون عاشقتونم بوس به همتون...ببخشید که شرط ها رسید ننوشتم..گوشیم خراب شده بود نفس هام...فعلابزن بریمممم💋
.
.
.
از زبان روانی داستان:
یه ماشین مشکی، آروم جلو ایستگاه ترمز کرد...شیشه پایین اومد..جونگ کوک بود...خیلی آروم گفت:سوار شو..ا.ت عقب رفت:اگه نیام چی؟..جونگ کوک نفسو بیرون داد:اون وقت تهیونگ خودش میاد.و اون… کمتر اهل حرف زدنه...ا.ت دندوناشو به هم فشار داد...همون لحظه فهمید:فرار کرده…ولی هنوز آزاد نشده...نفس عمقی کشید و محکم گفت:نه سوار نمی شم!جونگکوک فقط یه نگاه کوتاه انداخت پشت سرش...صدای ترمز اومد...ماشین مشکی دوم، تندتر و خشنتر ایستاد...در باز شد...تهیونگ بود..این بار نه خونسرد بود، نه آروم..تهیونگ:فکر کردی خیلی زرنگی؟..ا.ت قلبش ریخت، ولی عقب نکشید...ا.ت:فکر کردم آزادی حقمه...تهیونگ نزدیک شد...خیلی نزدیکتر از دفعههای قبل:..من بهت گفتم نرو من از کسی خوشم نمیاد که حرفمو زمین بزنه..
ا.ت با عصبانیت گفت:تو کی هستی که به من دستور میدی؟!من نه مال توام نه هیچ چیز دیگه ت...
تهیونگ دست ا.ت رو محکم گرفت:دقیقاً همینجاشو اشتباه گرفتی..ا.ت با خشم گفت:ولم کن!
تهیونگ خم شد جلو صورتش.
نفسش به صورت ا.ت خورد.
دندونهاش رو روی هم فشار داد...:یه بار دیگه بدون اجازهم فرار کنی دیگه با حرف جلو نمیریم. فهمیدی؟
ا.ت با صدای لرزون اما مغرور: تهدیدم میکنی؟
تهیونگ نگاهش رو از چشمهاش به لبهاش برد...یه ثانیه سکوت...بعد گفت:نه. دارم خط قرمزمو نشونت میدم...
تهیونگ یه لحظه ناخودآگاه جلو اومد...ا.ت فرصت فکر کردن نداشت...فقط سرشو برگردوند و با کف دست هلش داد: نه!بهم نزدیک نشو
تهیونگ مکث کرد...عصبانیتش بیشتر شد، ولی عقب رفت.
چشمهاش پر از خشم و یه چیز خطرناکتر...کنترل از دست رفته..تهیونگ: فکر نکن این بازی رو میبری..صداش خشدار بود...: من بهت فرصت دادم.الان دیگه نوبت قانونه
ا.ت با نفسهای بریده گفت:من ازت نمیترسم...
تهیونگ خیلی اروم خندید....ولی خنده نبودهشداربود...:میترسی.فقط هنوز قبول نکردی
چند ثانیه بعد..جونگکوک جلو اومد:تهیونگ…
تهیونگ بدون نگاه کردن گفت:ببریدش خونه....ا.ت رو بهش گفت:این آخرشه.یا ولم میکنی، یا…
تهیونگ قطعش کرد:یا چی؟تو هنوز نمیدونی با کی طرفی.
و برای اولین بار…
ا.ت فهمید این بازی دیگه فرار و لجبازی نیست..
تهیونگ جملهاش هنوز تو هوا بود..ا.ت:من حتی حس خاصی بهت ندارم.
چشمهای تهیونگ یه لحظه تاریکتر شد.
دستش هنوز دور مچ ا.ت بود، این بار محکمتر....با خندهی کوتاه و عصبی گفت:حس؟ فکر کردی من به حس تو احتیاج دارم؟
ا.ت با لجبازی سرشو بالا گرفت:پس ولم کن. من مال تو نیستم.
جونگکوک که فضا رو دید، آروم جلو اومد: ا.ت فقط میخوایم برسونیمت خونه. دعوا نکنین..تهیونگ یه نگاه خشمگین بهش انداخت: گفتم دخالت نکن...بعد دوباره به ا.ت نزدیک شد، انقدر که نفسش به صورتش خورد...صدایش پایین، ولی پر از تهدید بود: تو باختِ پدرتی. نه انتخاب خودت. نه تصمیم خودت..
ا.ت با نفرت گفت:من یه آدمم، شیء نیستم...
یه لحظه سکوت...بعد تهیونگ دستش رو رها کرد…ا.ت همون لحظه خواست بدوه.
اما قبل از اینکه حتی یه قدم برداره، تهیونگ جلوش سبز شد، راه رو بست...با عصبانیت گفت:اگه یه بار دیگه بخوای فرار کنی، کاری میکنم دیگه حتی جرأت فکرشم نداشته باشی...
ا.ت با صدای لرزون ولی پرغرور:از تهدیدات نمیترسم.
تهیونگ خم شد، صورتش خیلی نزدیک.
نگاهش وحشی، نفسش سنگین...لبخند کجی زد و گفت:میترسی… فقط هنوز نفهمیدی از چی...
جونگکوک نفسش رو با کلافگی بیرون داد...تهیونگ، اینجوری درستش نمیکنی...تهیونگ صاف شد، بیحوصله گفت:ببرش تو ماشین.
ا.ت با عصبانیت داد زد:گفتم نمیام!
تهیونگ یه قدم جلو اومد، این بار آرومتر ولی خطرناکتر:
یا خودت میای…
یا من مجبور میشم خودم ببرمت...
ا.ت دندونهاشو روی هم فشار داد...دلش میخواست فرار..کنه، داد بزنه، بجنگه…ولی میدونست الان، اینجا، دست بالا رو نداره.
با نفرت گفت:ازت متنفرم...تهیونگ بدون اینکه نگاهش رو برداره جواب داد: هنوز زوده برای این کلمه ا.ت..(ادامه دارد..)
شرط ها:۲۰ لایک
نویسنده:melisa
໒꒰ྀི ˶• ༝ •˶ ྀི১
p:11
سلام سلام قشنگ های من چطورین؟من برگشتم با فیک جدید...مرسیییی از حمایت های گلتون عاشقتونم بوس به همتون...ببخشید که شرط ها رسید ننوشتم..گوشیم خراب شده بود نفس هام...فعلابزن بریمممم💋
.
.
.
از زبان روانی داستان:
یه ماشین مشکی، آروم جلو ایستگاه ترمز کرد...شیشه پایین اومد..جونگ کوک بود...خیلی آروم گفت:سوار شو..ا.ت عقب رفت:اگه نیام چی؟..جونگ کوک نفسو بیرون داد:اون وقت تهیونگ خودش میاد.و اون… کمتر اهل حرف زدنه...ا.ت دندوناشو به هم فشار داد...همون لحظه فهمید:فرار کرده…ولی هنوز آزاد نشده...نفس عمقی کشید و محکم گفت:نه سوار نمی شم!جونگکوک فقط یه نگاه کوتاه انداخت پشت سرش...صدای ترمز اومد...ماشین مشکی دوم، تندتر و خشنتر ایستاد...در باز شد...تهیونگ بود..این بار نه خونسرد بود، نه آروم..تهیونگ:فکر کردی خیلی زرنگی؟..ا.ت قلبش ریخت، ولی عقب نکشید...ا.ت:فکر کردم آزادی حقمه...تهیونگ نزدیک شد...خیلی نزدیکتر از دفعههای قبل:..من بهت گفتم نرو من از کسی خوشم نمیاد که حرفمو زمین بزنه..
ا.ت با عصبانیت گفت:تو کی هستی که به من دستور میدی؟!من نه مال توام نه هیچ چیز دیگه ت...
تهیونگ دست ا.ت رو محکم گرفت:دقیقاً همینجاشو اشتباه گرفتی..ا.ت با خشم گفت:ولم کن!
تهیونگ خم شد جلو صورتش.
نفسش به صورت ا.ت خورد.
دندونهاش رو روی هم فشار داد...:یه بار دیگه بدون اجازهم فرار کنی دیگه با حرف جلو نمیریم. فهمیدی؟
ا.ت با صدای لرزون اما مغرور: تهدیدم میکنی؟
تهیونگ نگاهش رو از چشمهاش به لبهاش برد...یه ثانیه سکوت...بعد گفت:نه. دارم خط قرمزمو نشونت میدم...
تهیونگ یه لحظه ناخودآگاه جلو اومد...ا.ت فرصت فکر کردن نداشت...فقط سرشو برگردوند و با کف دست هلش داد: نه!بهم نزدیک نشو
تهیونگ مکث کرد...عصبانیتش بیشتر شد، ولی عقب رفت.
چشمهاش پر از خشم و یه چیز خطرناکتر...کنترل از دست رفته..تهیونگ: فکر نکن این بازی رو میبری..صداش خشدار بود...: من بهت فرصت دادم.الان دیگه نوبت قانونه
ا.ت با نفسهای بریده گفت:من ازت نمیترسم...
تهیونگ خیلی اروم خندید....ولی خنده نبودهشداربود...:میترسی.فقط هنوز قبول نکردی
چند ثانیه بعد..جونگکوک جلو اومد:تهیونگ…
تهیونگ بدون نگاه کردن گفت:ببریدش خونه....ا.ت رو بهش گفت:این آخرشه.یا ولم میکنی، یا…
تهیونگ قطعش کرد:یا چی؟تو هنوز نمیدونی با کی طرفی.
و برای اولین بار…
ا.ت فهمید این بازی دیگه فرار و لجبازی نیست..
تهیونگ جملهاش هنوز تو هوا بود..ا.ت:من حتی حس خاصی بهت ندارم.
چشمهای تهیونگ یه لحظه تاریکتر شد.
دستش هنوز دور مچ ا.ت بود، این بار محکمتر....با خندهی کوتاه و عصبی گفت:حس؟ فکر کردی من به حس تو احتیاج دارم؟
ا.ت با لجبازی سرشو بالا گرفت:پس ولم کن. من مال تو نیستم.
جونگکوک که فضا رو دید، آروم جلو اومد: ا.ت فقط میخوایم برسونیمت خونه. دعوا نکنین..تهیونگ یه نگاه خشمگین بهش انداخت: گفتم دخالت نکن...بعد دوباره به ا.ت نزدیک شد، انقدر که نفسش به صورتش خورد...صدایش پایین، ولی پر از تهدید بود: تو باختِ پدرتی. نه انتخاب خودت. نه تصمیم خودت..
ا.ت با نفرت گفت:من یه آدمم، شیء نیستم...
یه لحظه سکوت...بعد تهیونگ دستش رو رها کرد…ا.ت همون لحظه خواست بدوه.
اما قبل از اینکه حتی یه قدم برداره، تهیونگ جلوش سبز شد، راه رو بست...با عصبانیت گفت:اگه یه بار دیگه بخوای فرار کنی، کاری میکنم دیگه حتی جرأت فکرشم نداشته باشی...
ا.ت با صدای لرزون ولی پرغرور:از تهدیدات نمیترسم.
تهیونگ خم شد، صورتش خیلی نزدیک.
نگاهش وحشی، نفسش سنگین...لبخند کجی زد و گفت:میترسی… فقط هنوز نفهمیدی از چی...
جونگکوک نفسش رو با کلافگی بیرون داد...تهیونگ، اینجوری درستش نمیکنی...تهیونگ صاف شد، بیحوصله گفت:ببرش تو ماشین.
ا.ت با عصبانیت داد زد:گفتم نمیام!
تهیونگ یه قدم جلو اومد، این بار آرومتر ولی خطرناکتر:
یا خودت میای…
یا من مجبور میشم خودم ببرمت...
ا.ت دندونهاشو روی هم فشار داد...دلش میخواست فرار..کنه، داد بزنه، بجنگه…ولی میدونست الان، اینجا، دست بالا رو نداره.
با نفرت گفت:ازت متنفرم...تهیونگ بدون اینکه نگاهش رو برداره جواب داد: هنوز زوده برای این کلمه ا.ت..(ادامه دارد..)
شرط ها:۲۰ لایک
نویسنده:melisa
໒꒰ྀི ˶• ༝ •˶ ྀི১
- ۱۲۹
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط