به آنها بگویید که ما از خود جهنم بیرون آمدیم…

به آنها بگویید که ما از خود جهنم بیرون آمدیم…
زنده
اما
کسانی را میشناسم که هیچ وقت برنگشتند…
آنها روحمان را  آزردند،روان ما را خراشیدند.
پرنده هایی را به یاد دارم که قصد پرواز داشتند
اما بال‌های آنهارا تکه تکه کردند
مادران از ته جهنم شیون میزدند.
و خون از آتش،صدای جیغ کودکانی را به نمایش میگذاشت که لنگان لنگان فرار میکردند
اما آنها هیچوقت همراه ما برنگشتند…
و ما آمدیم
ما از ته جهنم آمده ایم
زخمی
خونین
ما
صدای هر لکه خونیم.
..
..
..
ما یه زمانی
کشوری داشتیم که اسمش
به شعر می‌اومد.
به موسیقی.
به رویا.
یه زمانی تاریخ‌مون
سنگین بود،
اما سرافکنده نبود.
بعد یه روز
آرزوها رفتن بیرون از خونه
و دیگه برنگشتن.
الان
خیابون‌ها فقط خیابون نیستن؛
گور جمعی‌ان.
هر لکه خون
اسم داره.
هر اسم
یه مادر داره.
مادرهایی که دیگه
چیزی برای از دست دادن ندارن،
و وقتی زجه می‌زنن
دیوارها هم گوششونو می‌گیرن.
می‌ترسم
نه از مرگ،
از این‌که انقدر کشتن
که حتی خدا هم
دیگه جرئت نگاه کردن نداشته باشه.
می‌ترسم
یه جایی،
خودِ امید رو هم
دست‌بند زدن باشن.
ما بچه‌هامون رو
برای رویا فرستادیم
و جنازه تحویل گرفتیم.
این انقلاب نبود.
این جنگ نبود.
این فقط
کشتنِ «زندگی معمولی» بود.
و اگر روزی
این خاک دوباره سبز شد
فقط به این خاطر خواهد بود که
بچه‌هامون
وسط خیابون
برای حقِ زنده موندن
جان دادن.
و این
ننگیه
که با هیچ چیزی
پوشیده نمی‌شه.
دیدگاه ها (۰)

...ضحاک مُرد؟نه.ضحاک فقط لباس عوض کرد.مارها هنوز روی شانه‌ها...

«دست در مقابل دست ،چشم در برابر چشمتن در برابر تن اما نه دل ...

عشقم را در سرم دفن کردمو مردم پرسيدندچرا سرم گل داده‌ است؟چر...

کوتوله دوست داشتنی من پارت 9

𝒑𝒂𝒓𝒕 ² ات : اخی بمیرم براش دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط