「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 87
✦.................................
نه از تهیونگ چشم برداشت نه ازحضورش فرار کرد فقط ایستاد و اجازه داد آن لحظه طول بکشد سکوت آشپزخانه سنگین نبود عجیب آرام بود انگار هر دو فهمیده بودند وسط آرد و تخممرغ و. پیشبندهای ساده چیزی خیلی بزرگتر از شیرینی در حال اتفاق افتادن است.
تهیونگ برس را داخل زرده تخممرغ زد و روی سطح شیرینیها کشید حرکت دستش آرام و منظم بود اما ذهنش کیلومترها دورتر بود
آیلین روبهرویش ایستاده بود و مشغول مرتب کردن قالبها بود از وقتی وارد آشپزخانه شده بودند، همه چیز عادی به نظر میرسید بیش از حد عادی و همین آزارش میداد.
چند ثانیه سکوت گذشت بعد تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، آرام گفت:
_ فکر میکردم بعد اون اتفاق... دیگه نخوای باهام حرف بزنی
صدای برخورد فلز با ظرف قطع شد دست آیلین در هوا متوقف ماند فقط برای یک لحظه بعد دوباره مشغول کار شد انگار چیزی نشنیده باشد.
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت، فکش منقبض شد.
_ آیلین
دختر این بار آهسته نفسش را بیرون داد
+ داریم شیرینی درست میکنیم
_ میدونم... ولی نمیخوام وانمود کنیم چیزی اتفاق نیفتاده.
این بار آیلین کامل از کار دست کشید آرام ظرف را روی کانتر گذاشت چند ثانیه فقط به سطح میز خیره ماند. بعد خیلی آرام گفت:
+ وانمود نمیکنم.
تهیونگ نگاهش کرد
+ فقط نمیخوام دربارهش حرف بزنم
صدایش آرام بود اما تهیونگ متوجه شد؛ آن لرزش خیلی خفیف را همان لرزشی که در ماشین هم شنیده بود.. برای اولین بار از ابتدای گفتگو، نگاهش نرم شد.
_ اون بو៸سه...
مکث کرد انگار پیدا کردن کلمات برایش سختتر از هر مأموریتی بود که تا حالا انجام داده بود
_ نباید اجازه میدادم اوضاع به اونجا برسه
آیلین پلک زد
تهیونگ ارام نگاهش را از او گرفت و به ظرف شیریتی داد
_ کنترل خودمو از دست دادم.
این جمله به سختی از دهانش خارج شد؛ مردی مثل او به اشتباهاتش اعتراف نمیکرد، حداقل نه با این صراحت.
آشپزخانه در سکوت فرو رفت فقط صدای باران پشت پنجره شنیده میشد.
آیلین برای چند لحظه چیزی نگفت، بعد خیلی آرام خندیداما آن خنده هیچ شباهتی به خندههای همیشگیاش نداشت.
+ میدونی عجیبترین قسمتش چی بود؟
تهیونگ نگاهش کرد
آیلین سرش را پایین انداخت
+ اینکه از خودم بیشتر از تو عصبانی بودم
و همین یک جمله کافی بود تا سکوت دوباره بینشان برگردد، سکوتی سنگین پر ازحرفهایی که هیچکدام هنوز آمادگی گفتنش را نداشتند
چند ثانیه بعد آیلین ناگهان یک قالب شیرینی را سمتش گرفت:
+ اگه انقدر بهش خیره بشی میسوزه
تهیونگ به قالب نگاه کرد، بعد به او و برای اولین بار از چند دقیقه قبل گوشه لبش خیلی کم تکان خورد.
---
بوی شیرینی تازه تمام خانه را پر کرده بود
آیلین با ذوق سینی را از فر بیرون آورد و روی کانتر گذاشت.
+ وااای...
لبخند بزرگی روی صورتش نشست
+ نگاهشون کن!
تهیونگ کنار او ایستاده بود، نگاه کوتاهی به شیرینیها انداخت
_ قابل قبوله
آیلین با ناباوری برگشت سمتش.
+ قابل قبوله؟! این شاهکاره!
تهیونگ فقط ابرویی بالا انداخت و همین باعث شد آیلین اخم نمایشی بکند.
چند دقیقه بعد میز کوچک آشپزخانه آماده شده بود دو لیوان نوشیدنی یک بشقاب پر از شیرینی و سکوت آرامی که بعد از یک روز طولانی روی خانه نشسته بود.
آیلین با اشتهای کامل مشغول خوردن بود.
اما تهیونگ بعد از دومین شیرینی گوشیاش را برداشت؛ چند پیام کاری، چند گزارش و دوباره همان حالت همیشگی.
چند دقیقه بعد آیلین بالاخره متوجه شد.
اخم کوچکی کرد
+ چرا نمیخوری؟
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:
_ سیر شدم
آیلین به بشقاب نگاه کرد، بعد به او بعد دوباره به بشقاب
+ تو فقط دوتا خوردی
_ کافیه.
+ معلومه که کافیه نیست.. مگه مرغی؟
تهیونگ اخمی کرد ولی همچنان مشغول گوشی بود
_ آیلین!
+ ساکت نمیشم!!
یک شیرینی برداشت
+ بیا این یکی رو بخور
_ نمیخوام
آیلین با لجبازی شیرینی را به او نزدیک کرد
+ فقط یکی
این بار تهیونگ سرش را بلند کرد نگاهش مستقیم در چشمهای آیلین نشست همان نگاه جدی و محکمی که معمولاً هر بحثی را تمام میکرد
_ بحث نکن.
چند ثانیه سکوت برقرار شد بعد آیلین خیلی آرام گفت:
+ باشه.
تهیونگ دوباره نگاهش را به گوشی برگرداند و درست همان لحظه
آیلین دستش را جلو آورد و شیرینی را مستقیم داخل دهانش گذاشت تهیونگ کاملاً خشک شد.. سکوت
آیلین خیلی خونسرد دستش را عقب کشید انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشد بعد شیرینی بعدی را برداشت و خودش شروع به خوردنش کرد
+ خب.
+ دیدی اتفاقی هم نیفتاد
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 87
✦.................................
نه از تهیونگ چشم برداشت نه ازحضورش فرار کرد فقط ایستاد و اجازه داد آن لحظه طول بکشد سکوت آشپزخانه سنگین نبود عجیب آرام بود انگار هر دو فهمیده بودند وسط آرد و تخممرغ و. پیشبندهای ساده چیزی خیلی بزرگتر از شیرینی در حال اتفاق افتادن است.
تهیونگ برس را داخل زرده تخممرغ زد و روی سطح شیرینیها کشید حرکت دستش آرام و منظم بود اما ذهنش کیلومترها دورتر بود
آیلین روبهرویش ایستاده بود و مشغول مرتب کردن قالبها بود از وقتی وارد آشپزخانه شده بودند، همه چیز عادی به نظر میرسید بیش از حد عادی و همین آزارش میداد.
چند ثانیه سکوت گذشت بعد تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، آرام گفت:
_ فکر میکردم بعد اون اتفاق... دیگه نخوای باهام حرف بزنی
صدای برخورد فلز با ظرف قطع شد دست آیلین در هوا متوقف ماند فقط برای یک لحظه بعد دوباره مشغول کار شد انگار چیزی نشنیده باشد.
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت، فکش منقبض شد.
_ آیلین
دختر این بار آهسته نفسش را بیرون داد
+ داریم شیرینی درست میکنیم
_ میدونم... ولی نمیخوام وانمود کنیم چیزی اتفاق نیفتاده.
این بار آیلین کامل از کار دست کشید آرام ظرف را روی کانتر گذاشت چند ثانیه فقط به سطح میز خیره ماند. بعد خیلی آرام گفت:
+ وانمود نمیکنم.
تهیونگ نگاهش کرد
+ فقط نمیخوام دربارهش حرف بزنم
صدایش آرام بود اما تهیونگ متوجه شد؛ آن لرزش خیلی خفیف را همان لرزشی که در ماشین هم شنیده بود.. برای اولین بار از ابتدای گفتگو، نگاهش نرم شد.
_ اون بو៸سه...
مکث کرد انگار پیدا کردن کلمات برایش سختتر از هر مأموریتی بود که تا حالا انجام داده بود
_ نباید اجازه میدادم اوضاع به اونجا برسه
آیلین پلک زد
تهیونگ ارام نگاهش را از او گرفت و به ظرف شیریتی داد
_ کنترل خودمو از دست دادم.
این جمله به سختی از دهانش خارج شد؛ مردی مثل او به اشتباهاتش اعتراف نمیکرد، حداقل نه با این صراحت.
آشپزخانه در سکوت فرو رفت فقط صدای باران پشت پنجره شنیده میشد.
آیلین برای چند لحظه چیزی نگفت، بعد خیلی آرام خندیداما آن خنده هیچ شباهتی به خندههای همیشگیاش نداشت.
+ میدونی عجیبترین قسمتش چی بود؟
تهیونگ نگاهش کرد
آیلین سرش را پایین انداخت
+ اینکه از خودم بیشتر از تو عصبانی بودم
و همین یک جمله کافی بود تا سکوت دوباره بینشان برگردد، سکوتی سنگین پر ازحرفهایی که هیچکدام هنوز آمادگی گفتنش را نداشتند
چند ثانیه بعد آیلین ناگهان یک قالب شیرینی را سمتش گرفت:
+ اگه انقدر بهش خیره بشی میسوزه
تهیونگ به قالب نگاه کرد، بعد به او و برای اولین بار از چند دقیقه قبل گوشه لبش خیلی کم تکان خورد.
---
بوی شیرینی تازه تمام خانه را پر کرده بود
آیلین با ذوق سینی را از فر بیرون آورد و روی کانتر گذاشت.
+ وااای...
لبخند بزرگی روی صورتش نشست
+ نگاهشون کن!
تهیونگ کنار او ایستاده بود، نگاه کوتاهی به شیرینیها انداخت
_ قابل قبوله
آیلین با ناباوری برگشت سمتش.
+ قابل قبوله؟! این شاهکاره!
تهیونگ فقط ابرویی بالا انداخت و همین باعث شد آیلین اخم نمایشی بکند.
چند دقیقه بعد میز کوچک آشپزخانه آماده شده بود دو لیوان نوشیدنی یک بشقاب پر از شیرینی و سکوت آرامی که بعد از یک روز طولانی روی خانه نشسته بود.
آیلین با اشتهای کامل مشغول خوردن بود.
اما تهیونگ بعد از دومین شیرینی گوشیاش را برداشت؛ چند پیام کاری، چند گزارش و دوباره همان حالت همیشگی.
چند دقیقه بعد آیلین بالاخره متوجه شد.
اخم کوچکی کرد
+ چرا نمیخوری؟
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:
_ سیر شدم
آیلین به بشقاب نگاه کرد، بعد به او بعد دوباره به بشقاب
+ تو فقط دوتا خوردی
_ کافیه.
+ معلومه که کافیه نیست.. مگه مرغی؟
تهیونگ اخمی کرد ولی همچنان مشغول گوشی بود
_ آیلین!
+ ساکت نمیشم!!
یک شیرینی برداشت
+ بیا این یکی رو بخور
_ نمیخوام
آیلین با لجبازی شیرینی را به او نزدیک کرد
+ فقط یکی
این بار تهیونگ سرش را بلند کرد نگاهش مستقیم در چشمهای آیلین نشست همان نگاه جدی و محکمی که معمولاً هر بحثی را تمام میکرد
_ بحث نکن.
چند ثانیه سکوت برقرار شد بعد آیلین خیلی آرام گفت:
+ باشه.
تهیونگ دوباره نگاهش را به گوشی برگرداند و درست همان لحظه
آیلین دستش را جلو آورد و شیرینی را مستقیم داخل دهانش گذاشت تهیونگ کاملاً خشک شد.. سکوت
آیلین خیلی خونسرد دستش را عقب کشید انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشد بعد شیرینی بعدی را برداشت و خودش شروع به خوردنش کرد
+ خب.
+ دیدی اتفاقی هم نیفتاد
- ۱.۵k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط