#Strawberrywhiskey
#Strawberrywhiskey
#IU
PART:25
جیمین خواست برگرده و بره پیش یونگی که مرد اجازه نداد و اونو روی شونش انداخت.
پسرک با تمام توانش تقلا میکرد، بلکه مرد دست از سرش برداره.
مرد در یکی از اتاقای خالی رو باز کرد و درو پشت سرش قفل کرد.
جیمین میترسید، از این میترسید که نکنه کسی جز مرد خودش لمسش کنه. ترس تبدیل به بغض شد و بغض تبدیل به اشک و اشک تبدیل به التماس و تقلا
مرد پسرکو رو تخت پرت کرد و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش
جیمین: ن... نه.. ل.... لفا....
+: اذیت نکن قراره لذت ببریم
جیمین عین ابر بهار اشک میریختو مرد حالا نیمه بر//هنه بود.
مرد بدون توجه به اشکای پسرک سمت لباسش رفت، لباس جیمین بیلری ابی رنگ بود در نتیجه دراوردنش زمان زیادیو صرف نمیکرد.
از اون طرف وقتی مافیا حرفاش تموم شد نگاهی به اطرافش کرد اما خبری از پسرک نبود.
یونگی: رانگ
رانگ: بله اقا
یونگی: جیمین کجاس؟
رانگ: اقا فکر کنم این اطراف داره بازی میکنه
یونگی: مگه پارکه، بین اینهمه بوی ال//کل و سی//گار ادم حالش بهم میخوره.
یونگی: پیداش کنید، البته اگه میخواید زنده بمونید
حدود یه ربع بعد رانگ همراه چند نفر دیگه دوباره وارد بار شدن
رانگ: اقا اطرافو گشتیم نبود
مافیا داشت کمکم نگران پسرکش میشد گوشیشو در اورد و شماره پسرکو گرفت.
بوق اول
بوق دوم
سر بوق سوم گوشی توسط مردی غریبه برداشته شد.
یونگی: کجایی مگه نگفتم...
+: چی میخوای
یونگی: گوشی جیمین دست تو چیکار میکنه؟
+: پس اسم این عروسک جیمینه
جیمین: کمک(داد)
یونگی: کدوم قبر//ستونی، دستت بهش بخوره از کاری میکنم از به دنیا اومدنت پشیمون بشی
+: پوستش خیلی سفید و نرمه، لام//صب هر کسیو دیوو//نه میکنه
یونگی: لعنتی....
و تمام دیگه صدایی از اونور گوشی نمیومد
{اسپویل: امکان تجا//وز}
#IU
PART:25
جیمین خواست برگرده و بره پیش یونگی که مرد اجازه نداد و اونو روی شونش انداخت.
پسرک با تمام توانش تقلا میکرد، بلکه مرد دست از سرش برداره.
مرد در یکی از اتاقای خالی رو باز کرد و درو پشت سرش قفل کرد.
جیمین میترسید، از این میترسید که نکنه کسی جز مرد خودش لمسش کنه. ترس تبدیل به بغض شد و بغض تبدیل به اشک و اشک تبدیل به التماس و تقلا
مرد پسرکو رو تخت پرت کرد و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش
جیمین: ن... نه.. ل.... لفا....
+: اذیت نکن قراره لذت ببریم
جیمین عین ابر بهار اشک میریختو مرد حالا نیمه بر//هنه بود.
مرد بدون توجه به اشکای پسرک سمت لباسش رفت، لباس جیمین بیلری ابی رنگ بود در نتیجه دراوردنش زمان زیادیو صرف نمیکرد.
از اون طرف وقتی مافیا حرفاش تموم شد نگاهی به اطرافش کرد اما خبری از پسرک نبود.
یونگی: رانگ
رانگ: بله اقا
یونگی: جیمین کجاس؟
رانگ: اقا فکر کنم این اطراف داره بازی میکنه
یونگی: مگه پارکه، بین اینهمه بوی ال//کل و سی//گار ادم حالش بهم میخوره.
یونگی: پیداش کنید، البته اگه میخواید زنده بمونید
حدود یه ربع بعد رانگ همراه چند نفر دیگه دوباره وارد بار شدن
رانگ: اقا اطرافو گشتیم نبود
مافیا داشت کمکم نگران پسرکش میشد گوشیشو در اورد و شماره پسرکو گرفت.
بوق اول
بوق دوم
سر بوق سوم گوشی توسط مردی غریبه برداشته شد.
یونگی: کجایی مگه نگفتم...
+: چی میخوای
یونگی: گوشی جیمین دست تو چیکار میکنه؟
+: پس اسم این عروسک جیمینه
جیمین: کمک(داد)
یونگی: کدوم قبر//ستونی، دستت بهش بخوره از کاری میکنم از به دنیا اومدنت پشیمون بشی
+: پوستش خیلی سفید و نرمه، لام//صب هر کسیو دیوو//نه میکنه
یونگی: لعنتی....
و تمام دیگه صدایی از اونور گوشی نمیومد
{اسپویل: امکان تجا//وز}
- ۳۸۱
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط