𝑴𝒓. 𝑱𝑲 | 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏

𝑴𝒓. 𝑱𝑲 | 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏





پرتوی های طلایی و زرد خورشید از پشت پرده های ابریشمی اتاق به صورت غرق در خواب و چشم های بستش میخورد..
بعد از چند دقیقه وول خوردن توی تخت،بلخره تصمیم گرفت بلند شه.
به سمت WC داخل اتاقش رفت و در چوبیش رو باز کرد؛
بعد از شستن صورتش و مسواک زدن به طرف طبقه پایین،پیش پدر مادرش برای صبحونه خوردن راهی شد.


. . . . . . . . . .


-صبح به خیر اومااا،صبح به خیر اوپااا

مادرش در حالی که قهوه‌ی تلخی رو برای پدرش توی فنجون میریخت،روبه پسر کوچولوش کرد و‌ گفت.

-صبح به خیر تیهونگ!!
بیا برات صبحونه آماده کردم،باید بخوری بعدش بری دانشگاه امروز روز اول دانشگاهته!


تیهونگ عین برق گرفته ها چشم هاش رو بیشتر باز کرد و گفت.

-وایی..ماماننن!
یادم رفته بوددد!!

تیهونگ با سرعت بیشتری صبحونش رو خورد و بعد به سمت اتاق خوابش توی طبقه بالا رفت.
لباس جدیدش رو پوشید،پیراهن سفیدی که کمی براش گشاد بود و شلوار نسبتا جذبی به رنگ جیگری.
بالم لبی که به راحیش میومد رو زد،موهاش رو شونه کرد و جوراب هاش رو پوشید.

. . . . . . . . . .


-اومااا..من رفتم خدافظظ!!

-صبر کن!!!

-بله مامانی؟

-به آلفا ها نزدیک نشو،به درس گوش کن و شیطونی نکن،غذا و خوراکی هات رو کامل بخور و-

-یااا مامانن،خودم میدونم همیشه اینا رو بهم میگیی!!

-آه..باشه،خدافظ!!

-خدافظ!!

. . . . . . . . . .

تیهونگ همراه پدرش به سمت ماشین رفت و سوار شد.

تیهونگ صندلی جلو پیش پدرش که در حال رانندگی بود نشسته بود و به شیشه‌ی ماشین خیره شد تا بتونه از بیرون لذت ببره.

اول پاییز بود؛برگ هایی به رنگ نارنجی و زرد جای پرتو هایِ طلائی خورشید رو گرفته بودن و روی کف خیابون ها یا پیاده‌رو ها ریخته بودن..
زمین خیس بود و نشون میداد بارون تازه‌ای ریخته.

هوا کمی سرد بود اما خب تیهونگ عاشق این فصل بود؛شور و شوقی که داشت از چند منبع سر‌چشمه میگرفت.یکیش این بود که فصل مورد علاقش رسیده،دومی اینه که‌ امروز روز اول دانشگهاش بود و آخری هم از همه بیشتر خوشحالش میکرد؛اینکه میتونه بعد از چند ماه دوست صمیمیش یعنی جین رو ببینه!

. . . . . . . . . .


-رسیدیم پسرم!

-باشه،مرسی اوپا!
خدافظ!

-مراقب خودت باش پسرم،خدافظ!

. . . . . . . . . .

هوا بوی خاک بارون خورده میداد،باد نسبتا ضعیفی صورت تیهونگ رو نوازش میداد و باعث میشد لبخند محوی روی لب هاش بشینه..

داشت توی افکارش غرق میشد و از هوا لذت میبرد که ناگهان حس کرد کسی زد پشت گردنش.

-آخخخ!!
کدوم خری-

-سلامممم!!

-جیننن!!؟
ترسیدمم!!

-وایی دو ساعته منتظرتم اون وقت تو اینجا وایستادی به افق خیره شدییی؟؟!!

-ایشش،داشتم از هوا لذت میبردم بیشعورر..

-با بزرگترت درست حرف بزن من ازت بزرگ ترممم!!

-مهم سن نیست مهم اینه که مغزت کوچیک تره!

کل‌کل های همیشی‌شون تا دم در کلاس ادامه داشت...



-----------------------------------------------------

خیلی ببخشید که دیر پارت گذاشتم برام مشکلی پیش اومده بود این پارت شرطی نداریم🎀
دیدگاه ها (۰)

𝑴𝒓. 𝑱𝑲 | 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎سلام خوشگلاممماینم از معرفی فیک جدیددددامید و...

سیلاممماحتمالا الان میخوایید جرم بدید..ولی خبببکسایی که تازه...

پارت یازدهم《پدر》《Custom kiss》 [تهیونگ تار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط