Borrowed Life

Borrowed Life
Part4
صدای مردی از پشت سرش اومد.

لینا برگشت.

÷ جونگ‌کوکه پدر گربههههه!

لینا از ترس تقریباً از ماشین پرت شد بیرون.

+ واااااااااااای! 😭

تهیونگ سریع برگشت.

~ هوسوک! چرا داد می‌زنی؟!

هوسوک با خنده نزدیک ماشین اومد.

÷ می‌خواستم بترسونمتون!

لینا دستش رو روی قلبش گذاشت.

+ نزدیک بود روحم از بدنم استعفا بده! 😭

÷ ولی قیافت دیدنی بود!

+ خیلی بی‌رحمی!

تهیونگ در ماشین رو باز کرد.

~ بیا سوار شو.

÷ منم میام.

+ کجا؟!

÷ تمرین دیگه.

لینا به تهیونگ نگاه کرد.

+ مگه من و تو قرار نبود بریم؟

~ بودیم.

÷ خب الان منم هستم.

لینا زیر لب گفت:

+ چرا هرچی جلوتر می‌رم، آدم بیشتر پیدا میشه؟ 😐

هوسوک شنید.

÷ چیزی گفتی؟

+ گفتم چه هوای قشنگیه.

هوسوک به آسمون نگاه کرد.

÷ الان داخل ماشینیم.

+ دقیقاً! خیلی قشنگه. 😐

تهیونگ چند لحظه به لینا نگاه کرد.

~ جونگ‌کوک...

+ بله؟

~ امروز واقعاً عجیبی.

+ من همیشه همین‌طور بودم.

هوسوک خندید.

÷ نه بابا، این دیگه نسخه جدیدشه.

لینا با خودش گفت:

+ جونگ‌کوک... داداش من نمی‌دونم تو چه آدمی بودی، ولی ظاهراً خیلی عجیب بودی. 😭

---

چند دقیقه بعد...

هر سه نفر به محل تمرین رسیدند.

لینا از ماشین پیاده شد.

ساختمان بزرگی جلویش بود.

چند نفر داخل سالن مشغول تمرین بودند.

لینا با چشم‌های گرد به اطراف نگاه کرد.

+ ...

+ اینجا دیگه کجاست؟!

هوسوک دستش رو روی شونه لینا گذاشت.

÷ محل تمرین.

+ می‌دونم محل تمرینه!

÷ پس چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟

+ چون...

لینا به وسایل اطراف نگاه کرد.

+ چون امروز اولین باره میام.

تهیونگ:

~ اولین بار؟

لینا:

+ ...

+ منظورم اینه... اولین بار امروز این‌طوری نگاه می‌کنم.

هوسوک:

÷ آها.

لینا نفس راحتی کشید.

+ نزدیک بود خراب کنم. 😭

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط با دقت بیشتری نگاهش کرد.

---

تهران...

جونگ‌کوک جلوی آینه ایستاده بود.

لباس مدرسه تنش بود.

به خودش نگاه کرد.

_ ...

_ این زندگی واقعاً شوخی نداره.

گوشی‌اش زنگ خورد.

_ الو؟

صدای دختر جوانی از آن طرف خط آمد.

- لینا؟ کجایی؟

جونگ‌کوک مکث کرد.

_ من...

- چرا صدات این‌قدر جدیه؟

_ همیشه همین‌طوری حرف می‌زنم.

- نه، تو همیشه وقتی خواب‌آلود بودی این‌طوری حرف می‌زدی.

جونگ‌کوک چشم‌هایش را بست.

_ عالیه...

_ حتی صدای خودم هم نیست.

دختر خندید.

- امروز خیلی عجیبی.

جونگ‌کوک زیر لب گفت:

_ همه همینو می‌گن.

- چی؟

_ هیچی.

تماس قطع شد.

جونگ‌کوک به گوشی خیره شد.

_ باید لینا رو پیدا کنم.

_ هرجایی که هست...

_ امیدوارم اون هم دنبال من باشه.

اما چیزی که جونگ‌کوک نمی‌دانست این بود که...

لینا در همان لحظه در کره جنوبی، وسط یک سالن تمرین ایستاده بود و به وسیله‌ای نگاه می‌کرد که اصلاً نمی‌دانست چیست.

+ ...

+ این دیگه برای چیه؟ 😐

هوسوک:

÷ برای تمرین.

+ آهان.

چند ثانیه سکوت.

+ تمرین چی؟ 😐

هوسوک و تهیونگ همزمان به او نگاه کردند.

لینا لبخند زد.

+ شوخی کردم. 😃

تهیونگ:

~ ...

هوسوک:

÷ ...

لینا:

+ ...

+ خب؟ شروع کنیم؟ 😭

ادامه دارد...

کره جنوبی...
دیدگاه ها (۱)

فیک : بین راندها

تک پارتی، تهکوک | «قرار نبود عاشقت بشم»ساعت نزدیک دو نیمه‌شب...

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط