بغل کن بالشـــت را بعد از این او برنمیــــــــگردد

بغل کن بالشـــت را بعد از این او برنمیــــــــگردد
بهار ِ مملو از گلهــــای ِ شب بو برنمیــــــــــگردد
خودت دستی بکش روی ِ سرت خود را نوازش کن
سرانگشتی که می زد شـــانه بر مو برنمیـــــگردد
دلت پر میـــکشد می دانم اما چاره تنهـــایی ست
به این دریـــــاچه دیگر تا ابد قو برنمیـــــــــــگردد
گذشت آن خاطرات و آن حیــــاط و شمعدانی ها
هوای ِ عصر و تخت و چــــای ِ لیمو برنمیـــــگردد
دیدگاه ها (۱)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❾زندگی برای اینکه یکباردوستت داشته باشم خیلی کوت...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وهفتم: کسی که ماند---از مهمان‌خانه رف...

بغل کن بالشت را، بعد از این او برنمیگرددبهارمملو از گلهای شب...

بغل کن بالشت را، بعد از این او برنمیگرددبهارمملو از گلهای شب...

بغل کن بالشت را، بعد از این او برنمیگرددبهارمملو از گلهای شب...

بغل کن بالشت را، بعد از این او برنمیگرددبهارمملو از گلهای شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط