معصومانه به آخرین قدم هایت نگاه میکردم که میرفتی...
معصومانه به آخرین قدم هایت نگاه میکردم که میرفتی...
دلم میخواست که همان لحظه پشیمان شوی وبرگردی...
ولی تو با تمام وجودت وازته دلت راضی به رفتنت بودی و راضی به شکستن دل من ...
نمیدانستم که چگونه جلوی تمام اشکهایی که مانند ابربهار از چشمانم سرازیرشده بودُ بگیرم ...
نمیدانستم ولی دلم نمیاد آخرین مکانی که تورادیدم راترک کنم ...
نمیدانم که چگونه او هواییت کرده بود که اینچنین دلم را زیرپایت له کردیُ ورفتی...
معشوق من خدابه همراهت...
دلم برایت تنگ میشود...
اما اگر طاقت دوری ات رادیگرنداشتم چه کنم؟؟؟
دلم میخواست که همان لحظه پشیمان شوی وبرگردی...
ولی تو با تمام وجودت وازته دلت راضی به رفتنت بودی و راضی به شکستن دل من ...
نمیدانستم که چگونه جلوی تمام اشکهایی که مانند ابربهار از چشمانم سرازیرشده بودُ بگیرم ...
نمیدانستم ولی دلم نمیاد آخرین مکانی که تورادیدم راترک کنم ...
نمیدانم که چگونه او هواییت کرده بود که اینچنین دلم را زیرپایت له کردیُ ورفتی...
معشوق من خدابه همراهت...
دلم برایت تنگ میشود...
اما اگر طاقت دوری ات رادیگرنداشتم چه کنم؟؟؟
- ۳۲۹
- ۲۸ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط