کوچیکتر که بودم یه دونه قاصدکم رد نمیدادم. زودی میگرفتم و

کوچیکتر که بودم یه دونه قاصدکم رد نمیدادم. زودی میگرفتم و چشامو میبستم آرزوهامو میگفتم فوت میکردم ...
یقین و اطمینان داشتم که قاصدک خواسته هامو میبره به شهر آرزوها ... و واقعا هم تو اون سنای کودکی و نوجوانی به همه آرزوهامم میرسیدم ...
ولی الان دیگه اصن حتی قاصدکم نمیبینم :((----
دیدگاه ها (۱)

از آدمها نپرسید "چرا"ناراحتن.....!برای اشکها و بغضهایشان..."...

ﺑﺎﻧﻮ . . .ﺍﮔﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﻓﺘﻪ ﺍﯼﺗﺎ ﻣﻌﻨﺎﯼِ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ...

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت.پادشاه به تمام نقاشان...

خودم c

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط