کاسه آبی را به پشتم،مادرم پاشیدو رفت

کاسه آبی را به پشتم،مادرم پاشیدو رفت

تا که برگردم شنیدم ،از غمم  نالیدو رفت

 

دیده بودم خواب مادر را  شب میلاد من

لحظه ای آمد کنارم،صورتم بوسیدو رفت

 

مادرم چندین بهاراست،ازکنارم رفته است

مثل مامور از بهشت،آمد مرا زایید و رفت

 

 قوم وخویشانم مکرر، این خبر را میدهند

مادرت درخواب ما،حال توراپرسیدورفت

 

 من به قربانت ،که هرجا رفته ای یاد منی

یادتو هرنیمه شب،روی مرا پوشیدورفت

 

 شعر زیبایی به  عشقش گفته بودم که ندید

آمد او  اما شبی بر شعر من  بالید و رفت

 

مادرم رفته ولی،در خاطراتم  مانده است

روز مادر،چشم او ،آمد بمن خندیدو رفت ...
دیدگاه ها (۱)

وقتی از باور پروانه شدن سرشاریمدل به تاریکی این پیله چرا بسپ...

خنده ات ساخت وساز ،اخم تو ویرانی هاگیسوانت گــــره کــــور...

بمان قرار دلم، خانه ام نکن ویرانکه رقص چادر مشکی، به پا کند ...

بار دگر نامه ی تو باز شدمستی ام از نامه ات آغاز شدنام خدا زی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط