تو صف نون بودم دیدم دوتا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم ب

تو صف نون بودم دیدم دوتا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث می کردن.
اولی: برو بابا! دومی: به من نگو بابا به من بگو عمو، وقتی می گی بابا من نسبت بهت احساس مسئولیت پیدا می کنم!
دیدگاه ها (۱)

اینایی که با یه جمله مسیر زندگیشون عوض میشه، فرمون زندگیشون ...

یه سوال ذهن منو مشغول کردهچرا شلوار سفید می پوشی خاکی میشه ر...

وقتی بهار میادهمه چیزوتازه میکنه، سال، ماه و هواوطبیعت و...و...

وقتی بهار میادهمه چیزوتازه میکنه، سال، ماه و هواوطبیعت و...و...

سلام نیما 🤗امیدوارم چطورت عالی باشه 🫶من به عنوان کسی که چند ...

وقتی بین بچه هات فرق می‌زاره.....

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵(درخواستی)پارت ۲ولی دقیقا برع...

رمان (پسری که زود بزرگ شد) چپتر ۱

You are paying back karma پارت²⁴جیمین با عجله به سمت تهیونگ ...

پارت دو ماه کوچولو من ویو ات خیلی ترسید بودم اما داشت یه کار...

این عشق فیک نیست پارت 5//ویوی کوک(صبح) // صبح از خواب پاشدم...

shede and shineپارت 3با صدای داد یه نفر بیدار شدم ......رفتم...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط