مهتاب قرمز

مهتاب قرمز

پارت پنجم

چند روز بعد...

موان هنوز به خانه‌ی جدید عادت نکرده بود. هرچقدر هم که نامجون تلاش می‌کرد فضای خانه را آرام‌تر کند، باز هم گاهی حس می‌کرد بین دیوارهای آن خانه گم شده است.

صبح، وقتی وارد آشپزخانه شد، نامجون پشت میز نشسته بود و مشغول نوشیدن قهوه بود.

نگاهش را از لپ‌تاپ گرفت و گفت:

«صبح بخیر، مهتاب قرمز.»

موان اخم کوچکی کرد.

«هنوزم می‌خوای منو با این اسم صدا بزنی؟»

نامجون لبخند زد.

«آره.»

«چرا؟»

نامجون کمی فکر کرد.

«چون اسم واقعی‌ات رو همه صدا می‌کنن... ولی این یکی فقط بین خودمونه.»

موان چیزی نگفت و مشغول آماده کردن صبحانه شد.

چند لحظه بعد، نامجون متوجه شد موان فقط یک تکه نان برداشته.

اخم کرد.

«همین؟»

موان برگشت سمتش.

«چی همین؟»

«صبحانه‌ات.»

«اشتها ندارم.»

نامجون آه کشید.

«مهتاب قرمز، تو از وقتی اومدی اینجا درست غذا نمی‌خوری.»

موان دست به سینه ایستاد.

«شما از کجا فهمیدید؟»

«چون هر روز می‌بینم.»

موان با حالت دفاعی گفت:

«لازم نیست همه چیز منو کنترل کنید.»

نامجون هم کمی جدی شد.

«کنترل نمی‌کنم. نگرانم.»

«فرقشون خیلی کمه.»

چند ثانیه هر دو ساکت شدند.

بعد نامجون آرام‌تر گفت:

«باشه. شاید بعضی وقت‌ها زیادی سخت می‌گیرم.»

موان انتظار نداشت این را بشنود.

نامجون ادامه داد:

«ولی دلیلش این نیست که فکر می‌کنم ضعیفی. برعکسه... چون می‌بینم چقدر همه چیز رو خودت تحمل می‌کنی.»

موان نگاهش را دزدید.

نمی‌خواست نشان دهد این حرف رویش اثر گذاشته.

عصر همان روز، وقتی موان از اتاق بیرون آمد، روی میز چند کیسه گذاشته شده بود.

با تعجب نگاه کرد.

«این‌ها چیه؟»

نامجون که روی مبل نشسته بود، بدون اینکه نگاه کند گفت:

«چیزایی که دوست داری.»

موان یکی از کیسه‌ها را باز کرد.

پر از خوراکی‌هایی بود که چند روز قبل فقط یک بار درباره‌شان حرف زده بود.

موان آرام گفت:

«یادتون مونده بود؟»

نامجون شانه بالا انداخت.

«من حافظه خوبی دارم.»

موان لبخند کوچکی زد.

«یا زیادی دقت می‌کنید.»

نامجون لبخند زد.

«شاید هر دو.»

برای چند ثانیه، فضای بینشان مثل قبل سنگین نبود.

اما درست همان لحظه، صدای زنگ در بلند شد.

موان و نامجون هر دو به سمت در نگاه کردند.

نامجون آهسته گفت:

«احتمالاً مهمونه.»

اما نمی‌دانست پشت آن در، کسی ایستاده که قرار است دوباره آرامش کوتاهشان را به هم بزند...

پایان پارت پنجم
دیدگاه ها (۰)

مهتاب قرمزپارت چهارمآن شب، بعد از حرف‌های موان، سکوت سنگینی ...

فالوش کنیدددددhttps://wisgoon.com/victaria_mj.2

مهتاب قرمزپارت دومصدای بسته شدن درِ بزرگ خانه هنوز در گوش مو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط