عشقاجباری

عشق_اجباری
PT.۱۳
ا.ت:من نمیتونستم بزارم بابا بچم هیونجین باشه(از سرتم‌ زیادیه) باید فرار کنم (این حرفا رو دیشب تو دلش میگفت😊😅)فردا که رفتیم برا خرید لباس عروس فرار میکنم اره


هیونجین:ا.ت،ا.ت کدوم گوریی(باداد)
نگهبانا


نگهبانا:بله قربان اتفاقی افتاده


هیونجین:ا.ت و برام پیدا کنیدددددد اگر پیداش نکنی خودت میمیری اون باید پیدا بشه بچم تو شکمشه (باداد)


نگهبانا:چشم همین الان


ا.ت:داشتم همین طوری میدوییدم که دیدم آدم های هیونجین پشت سرمم میخواستم تند تر بدوعم‌ ولی بخاطر بچه نمیشد رفتم تویه کوچه که بمب بست بود فاک تو این شانسی که من دارم


نگهبانا:خانم ا.ت شما باید با ما بیاین


ا.ت:لطفاااا به هیونجین بگین اصلا منو ندیدین خواهش


نگهبانا:نمیشه خانم لطفا بیاین بریم


ا.ت:دوتا از اون نهگبانا اومدن سمتمو منو بردن رسیدیم به یه ماشین گفتم هیونجین صد در صد تو ماشین ولی نبود یعنی کجاست (با ترس)منو بردن یه ویلا که خیلی قشنگ بود ولی اونجا رو نمی‌شناختم منو بردن داخلی رفتن
یاااا منو از اینجا ببرینننن (باداد)


هیونجین:میبینم که زبون دراز شدی بیب (با حالت خمار و عصبی)


ا.ت:هیونجین لطفا باهام کاری نداشته باش بچت تو شکممه(باترسو بغض)


هیونجین:تاهمین الانم بخاطر اون بچه تو شکمته که نمردی

ا.ت:لطفا(باترس و التماسی)

هیونجین:برو تو اتاق تا بیام همین الان

ا.ت رفتم تو اتاق تا هیونجین بیاد هیونجین اومدو......

پایان پارت ۱۳🍅
امیدوارم خوشتون اومده باشه😊😚❣
دیدگاه ها (۱۳)

#سناریو وقتی دخترتون دنیا میاد خیلی خوشگلهچان: انقدری خوشگله...

عشق_اجباری PT.۱۴ا.ت:میخوای باهام چیکار کنی میدونی که من حامل...

#سناریو لحظه ای که بهشون میگی حامله ای(زنشونی) چان:چییی الان...

عشق_اجباریPT.۱۲. ...

مه در میانه جنگل Part8

واکنششون وقتی که با دمپایی می زنینشون

مه در میانه جنگل Part12

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط