𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
Part 5
ویولت چند لحظه همانجا ایستاده بود.
نگاهش هنوز روی درِ بسته مانده بود؛ انگار منتظر بود هوسوک دوباره صدایش کند و توضیحی بدهد.
اما خبری نشد.
ویولت از اتاق بیرون آمد و خدمتکاری که منتظرش بود، او را تا سالن اصلی همراهی کرد.
وقتی به سالن رسید، صدای خندهی چند نفر را شنید.
مرد جوانی کنار پنجره ایستاده بود و با دیدن ویولت، لبخند زد.
کایان: پس تو همون ویولتی؟
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
+: شما منو میشناسید؟
کایان خندید.
کایان: نه، ولی هوسوک امروز فقط دربارهی تو حرف زده.
ویولت سریع پرسید:
+: چی گفته؟
کایان قبل از اینکه جواب بدهد، صدای سردی از پشت سرشان آمد.
- کایان.
کایان برگشت.
کایان: بالاخره اومدی.
هوسوک بدون توجه به او، نگاهش را به ویولت دوخت.
- باید برگردی خونه.
ویولت متعجب شد.
+: همین؟
- همین.
+: پس چرا منو به اینجا آوردید؟
هوسوک چند لحظه سکوت کرد.
- برای اینکه خودت تصمیم بگیری.
ویولت به چشمهایش نگاه کرد.
+: دربارهی ازدواج؟
- بله.
ویولت کمی مکث کرد.
+: اگه قبول کنم... خانوادهم واقعاً نجات پیدا میکنن؟
هوسوک جواب داد:
- تمام بدهیهای خانوادهات پرداخت میشه.
+: و اگه قبول نکنم؟
- هیچ اتفاقی نمیافته.
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
+: حتی کمک مالی هم نمیکنید؟
هوسوک بدون تغییر حالت گفت:
- این یک معاملهست، ویولت. نه صدقه.
ویولت از لحنش ناراحت شد، اما چیزی نگفت.
کایان که تمام مدت ساکت بود، به هوسوک نگاه کرد.
کایان: فکر کنم بهتره بذاری خودش تصمیم بگیره.
هوسوک نگاهی کوتاه به او انداخت.
- منم همین کارو کردم.
بعد بدون حرف دیگری از سالن خارج شد.
ویولت به رفتنش خیره ماند.
کایان کنار او ایستاد و آهسته گفت:
کایان: نگران نباش. هوسوک همیشه همینقدر سرده.
ویولت آهی کشید.
+: فکر کنم باید به این اخلاقش عادت کنم.
کایان لبخند زد.
کایان: شاید.
ویولت به سمت در خروجی رفت.
اما قبل از اینکه از کاخ خارج شود، برای آخرین بار برگشت.
هوسوک در انتهای راهرو ایستاده بود و از دور نگاهش میکرد.
ویولت نمیدانست چرا...
اما در نگاهش چیزی بود که با آن رفتار سردش جور درنمیآمد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 5
ویولت چند لحظه همانجا ایستاده بود.
نگاهش هنوز روی درِ بسته مانده بود؛ انگار منتظر بود هوسوک دوباره صدایش کند و توضیحی بدهد.
اما خبری نشد.
ویولت از اتاق بیرون آمد و خدمتکاری که منتظرش بود، او را تا سالن اصلی همراهی کرد.
وقتی به سالن رسید، صدای خندهی چند نفر را شنید.
مرد جوانی کنار پنجره ایستاده بود و با دیدن ویولت، لبخند زد.
کایان: پس تو همون ویولتی؟
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
+: شما منو میشناسید؟
کایان خندید.
کایان: نه، ولی هوسوک امروز فقط دربارهی تو حرف زده.
ویولت سریع پرسید:
+: چی گفته؟
کایان قبل از اینکه جواب بدهد، صدای سردی از پشت سرشان آمد.
- کایان.
کایان برگشت.
کایان: بالاخره اومدی.
هوسوک بدون توجه به او، نگاهش را به ویولت دوخت.
- باید برگردی خونه.
ویولت متعجب شد.
+: همین؟
- همین.
+: پس چرا منو به اینجا آوردید؟
هوسوک چند لحظه سکوت کرد.
- برای اینکه خودت تصمیم بگیری.
ویولت به چشمهایش نگاه کرد.
+: دربارهی ازدواج؟
- بله.
ویولت کمی مکث کرد.
+: اگه قبول کنم... خانوادهم واقعاً نجات پیدا میکنن؟
هوسوک جواب داد:
- تمام بدهیهای خانوادهات پرداخت میشه.
+: و اگه قبول نکنم؟
- هیچ اتفاقی نمیافته.
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
+: حتی کمک مالی هم نمیکنید؟
هوسوک بدون تغییر حالت گفت:
- این یک معاملهست، ویولت. نه صدقه.
ویولت از لحنش ناراحت شد، اما چیزی نگفت.
کایان که تمام مدت ساکت بود، به هوسوک نگاه کرد.
کایان: فکر کنم بهتره بذاری خودش تصمیم بگیره.
هوسوک نگاهی کوتاه به او انداخت.
- منم همین کارو کردم.
بعد بدون حرف دیگری از سالن خارج شد.
ویولت به رفتنش خیره ماند.
کایان کنار او ایستاد و آهسته گفت:
کایان: نگران نباش. هوسوک همیشه همینقدر سرده.
ویولت آهی کشید.
+: فکر کنم باید به این اخلاقش عادت کنم.
کایان لبخند زد.
کایان: شاید.
ویولت به سمت در خروجی رفت.
اما قبل از اینکه از کاخ خارج شود، برای آخرین بار برگشت.
هوسوک در انتهای راهرو ایستاده بود و از دور نگاهش میکرد.
ویولت نمیدانست چرا...
اما در نگاهش چیزی بود که با آن رفتار سردش جور درنمیآمد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۱.۲k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط