ربطی به ما ندارد!
ربطی به ما ندارد!
شب از نیمه گذشته بود. سرمای خشک قم تا قعر استخوان رخنه می کرد. کم کم زمان بسته شدن درهای حرم بود و خادمان، زائران را به سمت بیرون هدایت می کردند.
دور ضریح خلوت شد. این زیارت با بقیه زیارت ها فرق داشت. زن این بار دل شکسته تر از هر زمان دیگری، وامانده و ناتوان السلام علیکی گفت و خود را به ضریح رساند. او از همه بریده بود و در مقابل پناه بی پناهان زانو زده بود.
زن سرش را به شبکه های ضریح چسباند و در حالی که به پهنای صورت اشک می ریخت، شروع به دردِ دل کرد. او با خانم از برادرش گفت که دکترها جوابش کرده اند و در حال مرگ است. زن با گوشه ی چارقد اشکش را پاک کرد و به حضرت معصومه (سلام الله علیها) گفت: خانم جان! شما خوب می دانید که برادر پشت و پناه خواهر است، شفای برادرم را بدهید. در همین لحظه بود که حالتی شبیه خواب بر زن مستولی شد. زن در خواب با تعجب به درون ضریح خیره شد، حال عجیبی بود. بانویی مجلله با چادری سفید در ضریح نشسته بودند. بانو جواب سلام زن را دادند و بعد فرمودند: برادر شما که به ما ربطی ندارد!
زن، سرش از شبکه های ضریح جدا شد و از خواب پرید. او دائم سخن عمه سادات، حضرت معصومه(س) را در ذهنش مرور می کرد. برادرش اهل نماز و روزه و مرد مومنی بود، چرا حضرت (س) از دست او دلگیر بودند.
زن موضوع را با برادرش در میان گذاشت. مرد بیمار تا سخن حضرت معصومه(س) را شنید، بدنش به لرزه افتاد و به پهنای صورت اشک ریخت. مرد می گفت: خانم راست می گویند، من بی لیاقت تر از این حرف ها هستم که ربطی به این خاندان داشته باشم. من مدت هاست که حتی تلاشی نکرده ام به زیارت حضرت معصومه (س) در قم بروم و اصلاً به یاد ایشان نبودم.
مرد با سختی از بستر بلند شد و وضویی گرفت و راهی حرم خواهر ولی خدا (س) شد. مدتی کوتاهی گذشت. نظر لطف بانو شامل حالش شد. دلِ شکسته اش، جواب گرفته بود. مرد شفا پیدا کرد.
منبع: کتاب بارگاه فاطمه معصومه(س) تجلیگاه فاطمه زهرا(س)، سید جعفر میر عظیمی،ص146؛ با تصرف و تلخیص
شب از نیمه گذشته بود. سرمای خشک قم تا قعر استخوان رخنه می کرد. کم کم زمان بسته شدن درهای حرم بود و خادمان، زائران را به سمت بیرون هدایت می کردند.
دور ضریح خلوت شد. این زیارت با بقیه زیارت ها فرق داشت. زن این بار دل شکسته تر از هر زمان دیگری، وامانده و ناتوان السلام علیکی گفت و خود را به ضریح رساند. او از همه بریده بود و در مقابل پناه بی پناهان زانو زده بود.
زن سرش را به شبکه های ضریح چسباند و در حالی که به پهنای صورت اشک می ریخت، شروع به دردِ دل کرد. او با خانم از برادرش گفت که دکترها جوابش کرده اند و در حال مرگ است. زن با گوشه ی چارقد اشکش را پاک کرد و به حضرت معصومه (سلام الله علیها) گفت: خانم جان! شما خوب می دانید که برادر پشت و پناه خواهر است، شفای برادرم را بدهید. در همین لحظه بود که حالتی شبیه خواب بر زن مستولی شد. زن در خواب با تعجب به درون ضریح خیره شد، حال عجیبی بود. بانویی مجلله با چادری سفید در ضریح نشسته بودند. بانو جواب سلام زن را دادند و بعد فرمودند: برادر شما که به ما ربطی ندارد!
زن، سرش از شبکه های ضریح جدا شد و از خواب پرید. او دائم سخن عمه سادات، حضرت معصومه(س) را در ذهنش مرور می کرد. برادرش اهل نماز و روزه و مرد مومنی بود، چرا حضرت (س) از دست او دلگیر بودند.
زن موضوع را با برادرش در میان گذاشت. مرد بیمار تا سخن حضرت معصومه(س) را شنید، بدنش به لرزه افتاد و به پهنای صورت اشک ریخت. مرد می گفت: خانم راست می گویند، من بی لیاقت تر از این حرف ها هستم که ربطی به این خاندان داشته باشم. من مدت هاست که حتی تلاشی نکرده ام به زیارت حضرت معصومه (س) در قم بروم و اصلاً به یاد ایشان نبودم.
مرد با سختی از بستر بلند شد و وضویی گرفت و راهی حرم خواهر ولی خدا (س) شد. مدتی کوتاهی گذشت. نظر لطف بانو شامل حالش شد. دلِ شکسته اش، جواب گرفته بود. مرد شفا پیدا کرد.
منبع: کتاب بارگاه فاطمه معصومه(س) تجلیگاه فاطمه زهرا(س)، سید جعفر میر عظیمی،ص146؛ با تصرف و تلخیص
- ۲.۱k
- ۰۱ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط