ساده و بیجان به چشمانم نگاهی کرد و رفت
ساده و بیجان به چشمانم نگاهی کرد و رفت
روح و جان را او اسیر دام آهی کرد و رفت
لحظه ای دنیای من روشن شد از چشمان او
هم برایم یادی از مهتاب ماهی کرد و رفت
من پریشان پر کشیدم یک سحر در کوی او
او سلامم را ودای صبحگاهی کرد و رفت
شهره ام کرد عشق او در سرزمین بیدلان
تا به شهر غربتم او پادشاهی کرد و رفت
چون که با من مهربان شد آن لب خندان او
خنده را برروی لبهایم گواهی کرد و رفت
صد گره بر دست و پای این دلم افکنده است
آنچنان رازی که در سِحر پگاهی کرد و رفت
در درون چشم خمّارش چو جان می یافتم
خیل مژگانش برایم چون سپاهی کرد و رفت
غنچهء "مینا" زعشقش جامه بر تن می درید
نرگسش را محرم دیگر نگاهی کرد و رفت
روح و جان را او اسیر دام آهی کرد و رفت
لحظه ای دنیای من روشن شد از چشمان او
هم برایم یادی از مهتاب ماهی کرد و رفت
من پریشان پر کشیدم یک سحر در کوی او
او سلامم را ودای صبحگاهی کرد و رفت
شهره ام کرد عشق او در سرزمین بیدلان
تا به شهر غربتم او پادشاهی کرد و رفت
چون که با من مهربان شد آن لب خندان او
خنده را برروی لبهایم گواهی کرد و رفت
صد گره بر دست و پای این دلم افکنده است
آنچنان رازی که در سِحر پگاهی کرد و رفت
در درون چشم خمّارش چو جان می یافتم
خیل مژگانش برایم چون سپاهی کرد و رفت
غنچهء "مینا" زعشقش جامه بر تن می درید
نرگسش را محرم دیگر نگاهی کرد و رفت
- ۷۴۳
- ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط