ستارههای دو قلب
ستارههای دو قلب
Part 18:
**از زبون دامیان:**
صبح بعد مهمانی، با دیمین حرف زدم. "راز لوئد چیه؟" اون گفت: "جاسوسه، اما برای صلح." شوکه شدم، اما آنیا رو دیدم تو حیاط، با ملیندا چای میخوردن. "دامیان، بیا!" صداش دلمو برد. بغلش کردم، قول دادم: "هیچ خطری نمیذارم بیاد سرت." دیمین اضافه کرد: "ایمان و امیل گشت میزنن، امنیم."
**از زبون آنیا:**
بابا لوید اعتراف کرد: "مأموریتم تموم شد تقریباً." یور با خنده گفت: "خواهرزادهم، دامیان خوبه!" یوری اومد، اخم کرد: "اگه آسیبی بزنه، نابودش میکنم!" اما دامیان دست داد باهاش. ملیندا کیک آورد، همه خندیدن. دامیان بوسید پیش همه، قلبم تپید: "عشقم ابدیه!"
**از زبون دیمین:**
پدرم دونووان با لوئد جلسه گذاشت. "اتحاد کنیم علیه دشمنای مشترک." ایمان گزارش داد: "همه چی آرومه." امیل موافق: "رئیس، دامیان عاشقه واقعیه." ملیندا بهم چشمک زد: "خوشبختیم."
**از زبون ملیندا:**
آنیا رو مثل دختر خودم دیدم، دونووان نرم شد: "عشق واقعی قدرت میده." همه دور میز، برنامه ریختیم برای امنیت.
**از زبون دونووان:**
لوئد حرفهایه، احترام گذاشتم. "دامیان و آنیا آیندهمونن." قول اتحاد دادیم.
**از زبون نویسنده:**
خانواده فورجر و دزموند یکی شدن، رازها حل شد. دامیان و آنیا ستارههای اتحاد، خطر بعدی منتظره اما عشقشون شکستناپذیر!
فردا ظهر خرید با بکی
از زبان بکی: امروز منو آنیا و دامیان رفتیم خرید که یهو با خودم گفتم من چطوری باید اینا کاری کنم که دوتاشون تنها برن هتل که یک فکری به سرم زد و گفتم بچه ها من امروز وقت ندارم برم خونه پس باید بریم هتل بگیرم که آنیا گفت: آنیا نمیخواد بیاد چون باباش نمیزاره
دامیان: ولی من که پایه م آنیا توهم بیا
آنیا: آنیا نمیتونه بیاد اصرار نکنید
عه آنیا جونم بیا دیگه
آنیا: بکی آنیا نمیتونه بیاد اه (با داد)
دامیان: بسه دیگه بیا بریم
وقتی رسیدم هتل اتاق گرفتیم و من به بهونه اینکه کار دارم اون دوتا رو باهم تنها گذاشتم
از زبان دامیان وقتی تنها شدیم گفتم برم یک سری به آنیا بزنم که بدون در زدن رفتم و آنیا رو اممم.... چیز دیدم بدون لباس و من نمیدونم چطوری شد رفتم لب مو گذاشتم رو لبش با اینکه محکم میزد به بازوم ولی تموم نکردم که انداختمش رو تخت(بچه ها سانسور میکنم که کسی گزارشم نکنه) و بعد اینقدر خسته شدیم که نگو و بعدش آنیا خوابش برد ولی من رفتم خونه و به بکی پیام دادمم و رفتم
از زبان آنیا
وقتی دیدمم همه رفتن منم رفتم خونه چون فردا مدرسه داشتم و همین دیگه
فردا تو مدرسه
Part 18:
**از زبون دامیان:**
صبح بعد مهمانی، با دیمین حرف زدم. "راز لوئد چیه؟" اون گفت: "جاسوسه، اما برای صلح." شوکه شدم، اما آنیا رو دیدم تو حیاط، با ملیندا چای میخوردن. "دامیان، بیا!" صداش دلمو برد. بغلش کردم، قول دادم: "هیچ خطری نمیذارم بیاد سرت." دیمین اضافه کرد: "ایمان و امیل گشت میزنن، امنیم."
**از زبون آنیا:**
بابا لوید اعتراف کرد: "مأموریتم تموم شد تقریباً." یور با خنده گفت: "خواهرزادهم، دامیان خوبه!" یوری اومد، اخم کرد: "اگه آسیبی بزنه، نابودش میکنم!" اما دامیان دست داد باهاش. ملیندا کیک آورد، همه خندیدن. دامیان بوسید پیش همه، قلبم تپید: "عشقم ابدیه!"
**از زبون دیمین:**
پدرم دونووان با لوئد جلسه گذاشت. "اتحاد کنیم علیه دشمنای مشترک." ایمان گزارش داد: "همه چی آرومه." امیل موافق: "رئیس، دامیان عاشقه واقعیه." ملیندا بهم چشمک زد: "خوشبختیم."
**از زبون ملیندا:**
آنیا رو مثل دختر خودم دیدم، دونووان نرم شد: "عشق واقعی قدرت میده." همه دور میز، برنامه ریختیم برای امنیت.
**از زبون دونووان:**
لوئد حرفهایه، احترام گذاشتم. "دامیان و آنیا آیندهمونن." قول اتحاد دادیم.
**از زبون نویسنده:**
خانواده فورجر و دزموند یکی شدن، رازها حل شد. دامیان و آنیا ستارههای اتحاد، خطر بعدی منتظره اما عشقشون شکستناپذیر!
فردا ظهر خرید با بکی
از زبان بکی: امروز منو آنیا و دامیان رفتیم خرید که یهو با خودم گفتم من چطوری باید اینا کاری کنم که دوتاشون تنها برن هتل که یک فکری به سرم زد و گفتم بچه ها من امروز وقت ندارم برم خونه پس باید بریم هتل بگیرم که آنیا گفت: آنیا نمیخواد بیاد چون باباش نمیزاره
دامیان: ولی من که پایه م آنیا توهم بیا
آنیا: آنیا نمیتونه بیاد اصرار نکنید
عه آنیا جونم بیا دیگه
آنیا: بکی آنیا نمیتونه بیاد اه (با داد)
دامیان: بسه دیگه بیا بریم
وقتی رسیدم هتل اتاق گرفتیم و من به بهونه اینکه کار دارم اون دوتا رو باهم تنها گذاشتم
از زبان دامیان وقتی تنها شدیم گفتم برم یک سری به آنیا بزنم که بدون در زدن رفتم و آنیا رو اممم.... چیز دیدم بدون لباس و من نمیدونم چطوری شد رفتم لب مو گذاشتم رو لبش با اینکه محکم میزد به بازوم ولی تموم نکردم که انداختمش رو تخت(بچه ها سانسور میکنم که کسی گزارشم نکنه) و بعد اینقدر خسته شدیم که نگو و بعدش آنیا خوابش برد ولی من رفتم خونه و به بکی پیام دادمم و رفتم
از زبان آنیا
وقتی دیدمم همه رفتن منم رفتم خونه چون فردا مدرسه داشتم و همین دیگه
فردا تو مدرسه
- ۵۴۵
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط