رمان آنیا

رمان آنیا

---

## 📖 فصل ۱ — قسمت ۵

### «سه نگاه، سه راز»

روزها میگذشت و آنیا بیشتر با مدرسهی دان آشنا میشد. ولی یه چیز عجیب بود: هر جا میرفت، سه قلدر — آیدن، کیان و لوکاس — یه جوری بهش نگاه میکردن.

آیدن با اون لبخند شیطونیش، همیشه یه حرفی برای گفتن داشت.
کیان با اون نگاه تیز و مرموزش، ساکت تماشاش میکرد.
و لوکاس با اون هیکل قوی و چهرهی جدیش، انگار همیشه مراقبش بود.

یه روز توی کتابخونه، آنیا نشسته بود و کتاب میخوند. کیان اومد و نشست روبهروش. بدون اینکه حرف بزنه، یه شکلات گذاشت جلوی آنیا و رفت.

آنیا با تعجب به شکلات نگاه کرد. بعد لوکاس اومد و یه دفترچهی کوچیک گذاشت روش نوشته بود: *«اگه کسی اذیتت کرد، به من بگو.»*

و آخر از همه، آیدن با اون لبخند همیشگی اومد و گفت: «آنیا، امروز بعد از مدرسه... منتظرتم.»

آنیا نمیدونست چیکار کنه. سه تا قلدر... سه تا نگاه... سه تا راز. و توی همون لحظه، از گوشهی چشمش، **دامیان** رو دید که از پشت پنجره بهش نگاه میکرد. با اون چشمهای تیره و عمیقش.

قلب آنیا یه جوری تند زد که خودش هم نفهمید چرا.

---

### 🔥 پایان قسمت۵
دیدگاه ها (۰)

میخن این انیمه خیلی گرا شبیه خاطرات یک دارساز کسی اگه اسمش م...

چه کسی مرا پرنسس کرد

---## 📖 فصل ۱ — قسمت ۴### «آنیا و سایهی دامیان»آنیا توی راهر...

## فصل ۱: روز اول مدرسه دان### قسمت ۳زنگ تفریح تموم شد و همه...

# عشق چهار پسر بلا مگامها## فصل ۱: روز اول مدرسه دان### قسمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط