عصر کمرنگی می‌تازد ، با باد وحشی شبانه ای که از حالا شروع

عصر کمرنگی می‌تازد ، با باد وحشی شبانه ای که از حالا شروع شده و به پنجره میخورد .
در دومین پنجرهٔ عمارت ، که کمی بالا است و اکنون هیچ چراغی در آن روشن نیست ، معلوم میشود که دیوار ها چوبی هستند و تنها یک میز و صندلی آنجاست . پنکه سقفی سایه ای تند بر روی میز می اندازد .
اتاق سرد است ، پنجره کمی باز است و باد شدید عصرگاهی به درون می آید .
پیکر مردانه ای که خموده بود از صندلی بلند شد ، به سمت درب رفت .
درب اتاق را باز کرد و در راه پله فریاد زد :
سیگار هایم کجاست !
اما صدایی از پایین نیامد ،  مقداری آن بالا منتظر ماند ، بالای پله ها باد سرد از تاریکیِ اتاق می آمد و وارد راه پله میشد ...
صدایش در عمارت پیچید  : سیگار هایم کجاست ، مگه نمی‌شنوی ؟
سایهٔ برگشت به داخل ، روی صندلی .
دکمه یخه اش را باز کرد ، گلویش قرمز شده بود
صدای پاهایی از پله آمد .
و بعد سایه نصفه ای روی درب اتاق افتاد .
- : بیا تو ...، سیگار هایم کجاست ؟
صدای نرم زنانه آمد :
خودت کجا گذاشتی ؟
از روی صندلی بلند شد ،  کشوی میز را باز کرد و گفت : اینجا بود ، نیست !
- : چرا آنقدر .... ناراحتی ؟
- : من ؟  فقط سیگار هایم کجاست .
- : میخوای برم برات یک بسته بخرم ؟
کشو را بست .
- : برو بخر ...
سایهٔ زن جلوی درگاه ایستاد ، گفت : کار ات چه شد ؟
- : هنوز معلوم نیست ، حقوق هم نمی‌دن ...
زن مدتی به او نگاه کرد ، چشمانش درشت شده بودند .
- : میرم برات سیگار بخرم .
از اتاق بیرون رفت ، سایه اش روی درب افتاد و صدای پاهایش از پله ها آمد .
مرد کشو را باز کرد ، مقداری گردِ سیگار در کناره ها ریخته بود ، یک فندک طرح دار طلایی در نور عصر درخشید .
و وسط کشو دفتر سیاهی بود !
  دفترچه را برداشت ، روی جلد ضخیم و سیاهش دست کشید .
باز کرده و چند بار ورق زد .
انگشتش را روی دکمه های تلفن گذاشت !
  صدای بوق ممتد آمد  و سپس صدای مردی از پشت تلفن گفت : بله ؟
- : به رئیس بخش وصل کن
- : کارتان چیه ؟
- : پولم  ... 
صدای پشت تلفن گفت : آقا ، مگه نگفتم دیگه زنگ نزن ، بهت زنگ میزنم دیگه ...
- : می‌خوامش
- : خودم خبرت میکنم
- :  زودتر ...
- : باشه دیگه ! باشه زنگ نزن آنقدر ...
تلفن را روی میز رها کرد . ‌
بدنش مچاله شده بود ، چون باد سرد پنکه سقفی مستقیم به او میخورد ، اما هنوز گلویش قرمز بود و تند نفس می‌کشید .
سرش داشت روی میز می افتاد  ، آن را با دستش نگه داشت  و سایهٔ عصر  را دید ، در گوشه و کنار اتاقش افتاده بود .
روی میز هم بود ، روی تلفن و روی دفترچه .
  چشم هایش را بست !
فقط سیاهی میدید ، که صدای پاهای همسرش از پله ها آمد .
برگشت و به عقب نگه کرد .
سایه همسرش روی درب افتاد ، سایه بزرگتر شد و  او جلوی درگاه ظاهر شد ... یک مانتوی سفید مندرس به تنش بود ، روسری اش هم سفید بود ، آن را در آورد و موهای طلایی گیس کرده اش بیرون ریخت .
گفت : اوفف ف ف ، باد بدی میاد .
- : خریدی ؟
کنار میز آمد و  پاکت های سیگار را روی میز گذاشت .
مرد به دوجعبهٔ قرمز رنگ خیره شد .
سرش را بالا آورد و به همسرش نگاه کرد ، او داشت روسری اش را در هوا تا می‌زد و بوی ادکلن تند اش در اتاق می‌پیچید .
بعد گفت : اینجا گرون میفروشن .
- : چند ؟
- : سی تومن ...
مرد یکی از پاکت ها را برداشت ، با ناخن روی نایلون اش کشید .
زیر لب زمزمه کرد : سی تومن ...
- میخوای چاقو بیارم ؟
یکبار دیگر با ناخن روی آن کشید .
زن نگاهش کرد ، گفت : میگم چاقو میخوای ؟
- : برو بیرون ، دیگه باهات کاری ندارم .
بعد روی میز خم شد و به او پشت کرده ،
با ناخن روی جعبه سیگار می‌کشید .
زمزمه میکرد : خدایا ... پولم ‌...
پولمو ... ندن چی ؟
حقوق ... وای!
نایلون باز شد ، یک سیگار را محکم بیرون کشید و قسمت کمی از مقوایش پاره شد .
سیگار را روی لب هایش گذاشت و چند بار فندک زد .
و پشت سرش صدای بسته شدن درب اتاق آمد و صدای پاهای همسرش که از پله ها بلند شد .
دوباره روی میز خم شد ، یک پُک از سیگار کشید و گفت : آه ... آخیش ...
عرق سرد روی گردنش جمع شده بود .
دستش را روی گردنش کشید و لحظه ای ، صدای خنده ای از بیرون آمد .
صدا نرم و بچگانه بود .
از روی میز بلند شد ،  سرش را به طرف پنجره دراز کرد .
زمزمه کرد : بچه ش رو تو خیابون ها ول میده ...
رو میز خم شد ، چشمانش را بست ، نفس های عمیق کشید .
لحظاتی بعد بویی از طبقه پایین آمد .
فکر کرد شاید بوی هویج سرخ شده است .
لبخند زد ، دستش را روی شکمش گذاشت ، سیگار را در جای سیگاری خاموش کرد و فریاد زد : غذا چیه ؟
صدای خفهٔ همسرش از طبقهٔ پایین آمد .
- : مرغ بریان
به دفترچهٔ باز روی میز نگاه کرد ، چند برگه زد و دوباره نگاه کرد .
چشمانش که به دفتر خیره بو.....
دیدگاه ها (۱)

پایان زمستان ، بهاری است با شمایل باد که بر لب بام ها جان می...

نورِ غلیظ ماه از آن طرف شیشهٔ مغازه در لیوان می افتد ...لیوا...

ظهر است و نور از پنجرهٔ سالن به درون پذیرایی می‌تابد و به ات...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 27 وقتی دستش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط