پارت
#پارت27
"عاطفه"
وارد پارک شد و با چشم دنبال مهرنوش گشت ...
_عاطی؟؟
چرخید و مهرنوش را پشت سرش دید.
+سلام
_علیک سلام خوشگلم .
بیا بریم بچه ها منتظرمونن !
دستش را کشید و به طرف روزبه و بهنام و فرشید رفت .
هر سه ، خود را استتار کرده بوند .
این یکی از همیشگی ترین برنامه هایشان برای بیرون رفتن بود .
در بیشتر مواقع مجبورد بودند با کلاه و عینک و شال گردن ، یا حتی ماسک صورت خود را بپوشانند ، تا بتوانند راحت و بدون دغدغه بین مردم باشند!
آب دهانش را با صدا قورت داد و گفت :
_دوست گلم ، عاطفه خانوم !
نزدیک آمدند و به نوبت با عاطفه سلام و احوال پرسی کردند.
اما ،
عاطفه نگاهش فقط به یک نقطه خیره مانده بود .
در لحظه بدنش یخ بست .
به قدری حیرت زده بود که پلک هم نمیزد ،
فقط خیره به چشمانش بود .
زبانش بند آمده بود .
ابدا نمیتوانست جوابش را بدهد.
بهنام و روزبه که سلام کردند .
فرشید هم گفت :
+ سلام ، حال شما ؟؟
حالش را می پرسید؟؟
چه طور میتوانست توضیح دهد ؟
چه طورحس الانش را توضیح میداد ؟
بدون جواب دادن به فرشید به مهرنوش نگاه کرد .
+د .ا..ارم خواب میبینم ؟!
مهرنوش لبخند خجالت زده ای زد و دست دور کمر عاطفه انداخت و پهلویش را ویشکون ریزی گرفت .
همانطور که لبخند به لبش بود در گوشی به عاطفه گفت :
مگه نگفتم ضایع بازی در نیار ؟؟؟
عاطفه را کشید و از آنها جلو زد :
خاک تو سرت ، آبروم جلو روزبه رفت !
چرا مثل منگلا نگاش می کردی ؟
عاطفه دست هایش را بالا آورد .
انگشتانش از شدت هیجان می لرزید.
+به خدا دست خودم نیس !
باورم نمیشه .
اون منو دید ، بهم سلام کرد مهری !
مهری اون اینجاس ، منم اینجام !
پیشش ! نه به عنوان هوادار !
ما باهم اومدیم پارک .
مهری ! مهری ! مهری !
دست هایش را جلوی دهانش گرفت و با صدای خفه ای خندید !!
مهری هم به خنده افتاد ...
+جان عزیزت بس کن دیگ !!
انقد صدا نزن منو...
بخدا حالا میگن چه اینا ندید بدیدن...
ندید بدید بود دیگر !
اگر نبود که هر روز جلوی عکسش نمی نشست و از خدا بودنش را آرزو نمی کرد ...
هر شب ، با یادش نمی خوابید !
دلش برای وجودش پر نمی کشید .
آره ! ندید بدید بود ،
به معنای واقعیه کلمه
عاطفه آنقدر هیجان زده بود که یادش رفت ، بپرسد چرا آبرویش آن هم جلوی روزبه انقدر برایش مهم است .
عاطفه و مهرنوش جلو تر و
پسر ها با فاصله ی کمی پشت سرشان بودند .
بهنام یه هویی و بلند گفت :
+چه قد راه میریم آخه ؟؟؟
من خسته شدم بیاین بریم روی اون چمنا بشینیم دیگ ...
...
"عاطفه"
وارد پارک شد و با چشم دنبال مهرنوش گشت ...
_عاطی؟؟
چرخید و مهرنوش را پشت سرش دید.
+سلام
_علیک سلام خوشگلم .
بیا بریم بچه ها منتظرمونن !
دستش را کشید و به طرف روزبه و بهنام و فرشید رفت .
هر سه ، خود را استتار کرده بوند .
این یکی از همیشگی ترین برنامه هایشان برای بیرون رفتن بود .
در بیشتر مواقع مجبورد بودند با کلاه و عینک و شال گردن ، یا حتی ماسک صورت خود را بپوشانند ، تا بتوانند راحت و بدون دغدغه بین مردم باشند!
آب دهانش را با صدا قورت داد و گفت :
_دوست گلم ، عاطفه خانوم !
نزدیک آمدند و به نوبت با عاطفه سلام و احوال پرسی کردند.
اما ،
عاطفه نگاهش فقط به یک نقطه خیره مانده بود .
در لحظه بدنش یخ بست .
به قدری حیرت زده بود که پلک هم نمیزد ،
فقط خیره به چشمانش بود .
زبانش بند آمده بود .
ابدا نمیتوانست جوابش را بدهد.
بهنام و روزبه که سلام کردند .
فرشید هم گفت :
+ سلام ، حال شما ؟؟
حالش را می پرسید؟؟
چه طور میتوانست توضیح دهد ؟
چه طورحس الانش را توضیح میداد ؟
بدون جواب دادن به فرشید به مهرنوش نگاه کرد .
+د .ا..ارم خواب میبینم ؟!
مهرنوش لبخند خجالت زده ای زد و دست دور کمر عاطفه انداخت و پهلویش را ویشکون ریزی گرفت .
همانطور که لبخند به لبش بود در گوشی به عاطفه گفت :
مگه نگفتم ضایع بازی در نیار ؟؟؟
عاطفه را کشید و از آنها جلو زد :
خاک تو سرت ، آبروم جلو روزبه رفت !
چرا مثل منگلا نگاش می کردی ؟
عاطفه دست هایش را بالا آورد .
انگشتانش از شدت هیجان می لرزید.
+به خدا دست خودم نیس !
باورم نمیشه .
اون منو دید ، بهم سلام کرد مهری !
مهری اون اینجاس ، منم اینجام !
پیشش ! نه به عنوان هوادار !
ما باهم اومدیم پارک .
مهری ! مهری ! مهری !
دست هایش را جلوی دهانش گرفت و با صدای خفه ای خندید !!
مهری هم به خنده افتاد ...
+جان عزیزت بس کن دیگ !!
انقد صدا نزن منو...
بخدا حالا میگن چه اینا ندید بدیدن...
ندید بدید بود دیگر !
اگر نبود که هر روز جلوی عکسش نمی نشست و از خدا بودنش را آرزو نمی کرد ...
هر شب ، با یادش نمی خوابید !
دلش برای وجودش پر نمی کشید .
آره ! ندید بدید بود ،
به معنای واقعیه کلمه
عاطفه آنقدر هیجان زده بود که یادش رفت ، بپرسد چرا آبرویش آن هم جلوی روزبه انقدر برایش مهم است .
عاطفه و مهرنوش جلو تر و
پسر ها با فاصله ی کمی پشت سرشان بودند .
بهنام یه هویی و بلند گفت :
+چه قد راه میریم آخه ؟؟؟
من خسته شدم بیاین بریم روی اون چمنا بشینیم دیگ ...
...
- ۱.۹k
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط