خون سرخ

خون سرخ☆
پارت ۹
ویو ا.ت:

صبح که بیدار شدم رفتم دستشویی و کارای لازم رو کردم.....بعد یه لباس تمیز پوشیدم.

میخواستم از اتاق برم بیرون که کیفم که روی زمین افتاده بود رو دیدم.....رفتم سنتش و بازش کردم.....چیزایی که رفته بودم دنبالشون رو برداشتم.

تا خواستم زیپ کیف رو ببندم، دیدم کتابم نیست.

کل اتاق رو گشتم ولی نبود....چیزایی که پیدا کرده بودم رو گذاشتم توی اتاق و سریع رفتم پایین....از عمارت زدم بیرون.

ویو کوک:

از خواب بیدار شدم..... کارای لازم رو کردم و یه لباس پوشیدم.ا

ومدم برم پایین که دیدم ا.ت با سرعت از عمارت زد بیرون..... دنبالش رفتم....نمیخواستم دوباره اتفاق بدی بیفته.

توی راه متوجه شدم که دنبال کتابش میگرده.

رفتم جلو و گفتم:

_ا.تتتتت.صبر کن.... کجا میری؟
+ج....ج...جونگکوک.... تو اینجا چیکار میکنی؟(با ترس)

جونگکوک که فهمید ا.ت ازش ترسیده، سعی کرد عقب بمونه.

_دنبال کتابتی درسته؟

+ا..اره.تو میتونی برگردی.... پیداش کردم میام.

_نه نمیشه....این جنگل خطرناکه....نباید تنها جایی بری.... من میدونم کتابت کجاست.

+ک...کجاست؟

_بهتره برگردیم خونه.... یکی رو میفرستم بیارتش.

+ب..باشه.

با ا.ت راه افتادیم به سمت عمارت..... دیگه مطمئن بودم باید بهش اعتراف کنم.

یهو برگشتم سمت ا.ت.محکم خورد بهم.... میخواست ازم جدا بشه که بغلش کردم و خم شدم سمتش.... صورتمو به صورتش نزدیک کردم و گفتم.:

_ا.ت.میدونم که قبول نمیکنی ولی باید اینو میگفتم....من....من دوست دارم.

ویو نویسنده:

ا.ت که نمیدونست چی بگه، سعی میکرد هیجانشو مخفی کنه.

اره.....درسته.....ا.ت هم عاشق جونگکوک بود..... ا.ت توی فکر فرو رفته بود که جونگکوک بوسه عمیقی روی لب‌های ا.ت زد.

این بوسه تا دقایقی ادامه داشت..؟.بعد از چند دقیقه جونگکوک از ا.ت جدا شد و دستاشو گرفت و به سمت عمارت حرکت کرد.

سعی میکرد چیزی نگه که ا.ت خجالت نکشه.....وقتی رسیدن به عمارت...

وقتی که رسیدن به عمارت، یکی از خدمتکارها با عجله و نگرانی به سمت جونگکوک رفت و گفت:

*اقا.... پدرتون دارن میان اینجا.

_چییییییییی؟... الان باید بهم بگی؟

جونگکوک بهد از اینکه اینو گفت سریع رفت سمت اتاق و لباسشو عوض کرد.....ا.ت هنوز دم در وایساده بود و توی شوک بود.

جونگکوک به سمت ا.ت رفت و گفت:

_ا.ت...... خوب به حرفم گوش کن..... باید بری توی اتاقت و اصلا نیای بیرون..... هروقت که بابام رفت میام دنبالت...... تکرار میکنم اصلا نیا بیرون...... اصلا صدا نده.....نباید متوجه بشه که تو اینجایی.... فهمیدی؟

+ب....باشه.

ا.ت میره بالا و لباسشو عوض میکنه.

بی صدا میشینه روی تخت و شروع میکنه به کتاب خوندن.

بعد از یه ربع، پدر جونگکوک میاد....یه نکته مهم اینه که پدر جونگکوک هم خون اشامه.

(علامت پدر جونگکوک:!)

جونگکوک با شنیدن صدای در، میره و درو باز میکنه.

_س..سلام پدر.... خوش اومدی.

پدر کوک خیلی مغرور میره و بدون سلام میشینه روی کاناپه.

! میدونی برای چی اومدم دیگه.....اومدم ببینم زندگیت چطوره...؟.دور از من چیکارا میکنی.

_کار خاصی نمیکنم پدر.

! خب دیگه حرف زدن بسه..... برو شامو اماده کن که خیلی گشنمه.... من میرم دستشویی تا غذا امده بشه.

_چشم پدر.

---------------------------------

اقای جئون میخواست بره طبقه بالا برای دستشویی که جونگکوک گفت:

_ پدر.... طبقه پایین هم دستشویی هست.

! میخوام بالا هم ببینم.

پدر جونگکوک رفت طبقه بالا....ا.ت که توی اتاق مشغول بی صدا کتاب خوندن بود، با شنیدن صدای پای پدر جونگکوک، خیلی اروم کتاب رو بست و گذاشت کنار.... جلوی دهنشو گرفت تا صدایی ازش درنیاد.

پدر جونگکوک بعد از گشتن کل طبقه ، رسید به اتاق ا.ت.... تا خواست درو باز کنه، جونگکوک صداش زد که بره برای غذا.

_ پدر.شام امادس.

! الان میام.

پدر جونگکوک رفت دستشویی و بعد رفت پایین..... میخواست بعد از شام بره بالا و توی اون اتاق روهم ببینه.......

-------------------------

بچه ها فک میکنم از این فیک خوشتون نمیاد که حمایت نمیکنین..

اگه خوشتون نمیاد بگین دیگه ادامه نمیدم..

الان من 157 فالوور دارم کلا 14 یا 15 لایک؟

واقعا ناراحت میشم اینو میبینم من برای هر پارت ساعت ها فک میکنم...

اگه دوس ندارین...... بگین...
دیدگاه ها (۷)

هه تا دوروز پیش به بی تی اس هیت میداد الان دس به دامن بی تی ...

بچم تو حال و هوای خودشه اصلا هم مهم نیست که همین بچه هم سن ب...

Love in the dark①③*چهار ماه بعد*نشسته بودم رو کاناپه و داشتم...

Love in the dark①⑦بدون چتر رفتم بیرون ا/ت: گونگ گیگونگ گی: ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط