امشب اندوه تو بیش از همه شب شد یارم

امشب اندوه تو بیش از همه شب شد یارم
وای ازین حال پریشان که من امشب دارم

کاش یکباره زنم خیمه به صحرای عدم
دیگر ای زندگی از روی تو هم بیزارم

قصه ی روز و شب من سختی مختصر است
روز در خواب خیالاتم و شب بیدارم

شب و روزی همه یکسان گذرد بر من و من
اندرین دایره سرگشته تر از پرگارم

ترک می گفتمت ار بود به من ، چون همه چیز
حیف در کار تو ای مرغ نفس ناچار
دیدگاه ها (۴)

امشب اندوه تو بیش از همه شب شد یارموای ازین حال پریشان که من...

امشب اندوه تو بیش از همه شب شد یارموای ازین حال پریشان که من...

همسر خوش ذوقم تنهایی برا خودش شب یلدا کرده امشب اندوه تو ب...

‌امشب اندوه تو بیش از همه شب شد یارموای از این حال پریشان که...

وای ازین حال پریشان که من امشب دارم قصه ی روز و شب من سخ...

وای ازین حال پریشان کہ من امشب دارمقصہ ی روز و شب من سختے مخ...

منم سرگشته حیرانت ای دوستکنم یکباره جان قربانت ای دوستتنی نا...

شعر...منم سرگشته حیرانت ای دوستکنم یکباره جان قربانت ای دوست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط