Part: 11
Part: 11
غذا رو خوردیم و یکم فیلم دیدیم و صحبت کردیم بعدش تهیونگ و بدرقه کردم که بره سرکار
تهیونگ ویو: توی راه بودم که یاده جیهوپ افتادم. دیشب دست تو دست با لیا اومده بود وایییی امیدوارم چیزی که فکر میکنم نباشه.
جیهوپ ویو: سر پنجره بودم که دیدم ماشین تهیونگ ایستاد (منظورش همون توی خیابونه)و تهیونگ ازش پیاده شد میدونستم الان بیاد اولین سوالش چیه.اومد توی خونه و نشست روی مبل من از قبل قضیه رو به بچه ها گفته بودم و همه نگران بودم که تهیونگ گفت:
ته رو به جیهوپ: تو با لیا رابطه ای داری؟(به ظاهر خونسرد)
جیهوپ: خب راستش منو لیا هم رو دوست داریم ولی برای اینکه تو ناراحت نشی به تو نگفتیم .
ته: یعنی همتون خبر داشتین جز من حتی ا.ت؟!
نامجون : آره ولی ا.ت رو سرزنش نکن ما مجبورش کردیم که بهت نگه
ته: ا.ت بعدا به حساب تو میرسم(تو دلش ، بدبخت ا.ت از یه ماجرا در میاد میره توی ماجرای دیگه)
ته: اونوقت چرا به من نگفتید؟(رو به اعضا)
جین: جون مثل الان از میزدی ، هم تو هم ما میدونیم که تو از لیا خوشت نمیاد .
ته: آره ازش خوشم نمیاد ولی این موضوعه جیهوپه و من حقه دخالت نداشتم برای همین باید میگفتین
جیهوپ: واقعا هیچ مشکلی نداری؟؟
(بچم شوکه شده)
ته : معلومه که نه، ا.ت برام تعریف کرد که لیا نزاشت اون به پسری نزدیک بشه منم دیگه ازش بدم نمیاد.
ته و بقیه ی اعضا باهم خندیدن و شب بود که تهیونگ سواره ماشینش شد و راه افتاد به سمته خونه.
ا.ت ویو: یکم دیگه تهیونگ میومد منم شام رو آماده کرده بودم و میز رو به قشنگ ترین حالی که بلد بودم چیدم و منتظر بودم تا تهیونگ بیاد. درباز شد و ته اومد .
ا.ت : خوش اومدی عزیزم
ته: ممنون عزیزم(لبخند)
ا.ت : برو بالا دوش بگیر. وبیا غذا بخوریم.
ته: باشه .
(ته رفت دوش گرفت اومد)
ا.ت : چخبر عزیزم امروز چطور گذشت؟؟
ته:ا.ت تو میدونستی ک لیا و جیهوپ باهمن ولی از من مخفی کردی؟(کمی عصبی )
ا.ت: با این حرف ته غذا پرید تو گلوم و آب خوردم بعدش گفتم :
ا.ت: آخه لیا خیلی اصرار کرد ببخشید دیگه تکرار نمیشه(مظلوم)
ته : باشه ایندفعه هم میبخشم (لبخند)
ا.ت: داشتم غذا میخوردم که حالم بد شد هرچی خورده بودم رو بالا آوردم .
ته: عزیزم آماده شو بریم دکتر
ا.ت: نه بابا لازم نیست اوکیم فقط بخوابم اوکی میشم .
به هزار بدبختی ته رو راضیکردم که بره و بعدش زنگ زدم به لیا :
لیا: سلام خره خو...
ا.ت:نزاشتم تموم بشه و گفتم:نه خوب نیستم امروز حالم بد شد و بالا آوردم کلا حالم خوب نیست.
لیا: نکنه که ت!!؟؟
ا.ت: نه بابا امکان نداره .
لیا: آماده شو میام دنبالت بریم آزمایش بدی.
ا.ت : باشه. قطع کرد.
ا.ت: با اینکه تهیونگ نمیدونست ولی رفتم.
خب کلا یه پارت دیگه مونده که اونم الان میزارم.
فیک بعدی از کی باشه ؟؟
غذا رو خوردیم و یکم فیلم دیدیم و صحبت کردیم بعدش تهیونگ و بدرقه کردم که بره سرکار
تهیونگ ویو: توی راه بودم که یاده جیهوپ افتادم. دیشب دست تو دست با لیا اومده بود وایییی امیدوارم چیزی که فکر میکنم نباشه.
جیهوپ ویو: سر پنجره بودم که دیدم ماشین تهیونگ ایستاد (منظورش همون توی خیابونه)و تهیونگ ازش پیاده شد میدونستم الان بیاد اولین سوالش چیه.اومد توی خونه و نشست روی مبل من از قبل قضیه رو به بچه ها گفته بودم و همه نگران بودم که تهیونگ گفت:
ته رو به جیهوپ: تو با لیا رابطه ای داری؟(به ظاهر خونسرد)
جیهوپ: خب راستش منو لیا هم رو دوست داریم ولی برای اینکه تو ناراحت نشی به تو نگفتیم .
ته: یعنی همتون خبر داشتین جز من حتی ا.ت؟!
نامجون : آره ولی ا.ت رو سرزنش نکن ما مجبورش کردیم که بهت نگه
ته: ا.ت بعدا به حساب تو میرسم(تو دلش ، بدبخت ا.ت از یه ماجرا در میاد میره توی ماجرای دیگه)
ته: اونوقت چرا به من نگفتید؟(رو به اعضا)
جین: جون مثل الان از میزدی ، هم تو هم ما میدونیم که تو از لیا خوشت نمیاد .
ته: آره ازش خوشم نمیاد ولی این موضوعه جیهوپه و من حقه دخالت نداشتم برای همین باید میگفتین
جیهوپ: واقعا هیچ مشکلی نداری؟؟
(بچم شوکه شده)
ته : معلومه که نه، ا.ت برام تعریف کرد که لیا نزاشت اون به پسری نزدیک بشه منم دیگه ازش بدم نمیاد.
ته و بقیه ی اعضا باهم خندیدن و شب بود که تهیونگ سواره ماشینش شد و راه افتاد به سمته خونه.
ا.ت ویو: یکم دیگه تهیونگ میومد منم شام رو آماده کرده بودم و میز رو به قشنگ ترین حالی که بلد بودم چیدم و منتظر بودم تا تهیونگ بیاد. درباز شد و ته اومد .
ا.ت : خوش اومدی عزیزم
ته: ممنون عزیزم(لبخند)
ا.ت : برو بالا دوش بگیر. وبیا غذا بخوریم.
ته: باشه .
(ته رفت دوش گرفت اومد)
ا.ت : چخبر عزیزم امروز چطور گذشت؟؟
ته:ا.ت تو میدونستی ک لیا و جیهوپ باهمن ولی از من مخفی کردی؟(کمی عصبی )
ا.ت: با این حرف ته غذا پرید تو گلوم و آب خوردم بعدش گفتم :
ا.ت: آخه لیا خیلی اصرار کرد ببخشید دیگه تکرار نمیشه(مظلوم)
ته : باشه ایندفعه هم میبخشم (لبخند)
ا.ت: داشتم غذا میخوردم که حالم بد شد هرچی خورده بودم رو بالا آوردم .
ته: عزیزم آماده شو بریم دکتر
ا.ت: نه بابا لازم نیست اوکیم فقط بخوابم اوکی میشم .
به هزار بدبختی ته رو راضیکردم که بره و بعدش زنگ زدم به لیا :
لیا: سلام خره خو...
ا.ت:نزاشتم تموم بشه و گفتم:نه خوب نیستم امروز حالم بد شد و بالا آوردم کلا حالم خوب نیست.
لیا: نکنه که ت!!؟؟
ا.ت: نه بابا امکان نداره .
لیا: آماده شو میام دنبالت بریم آزمایش بدی.
ا.ت : باشه. قطع کرد.
ا.ت: با اینکه تهیونگ نمیدونست ولی رفتم.
خب کلا یه پارت دیگه مونده که اونم الان میزارم.
فیک بعدی از کی باشه ؟؟
- ۸.۳k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط