P32

با خودم هم قدمش کردم و اروم اروم به سمت در بردمش .... خواستم در رو باز کنم که متوجه شدم رمز دارع .
ا/ت : ویکتور
اروم شونشو گرفتم و تکونش دادم که چشماشو بهم فشار داد ، دستش خیلی درد میکرد .
ا/ت : رمز در
خواست دستشو دراز کنه و رمز رو بزنه که دستشو گرفتم و گفتم : صبر کن .... خودم میزنم
ویکتور : H2M7D4
رمز رو زدم و ویکتور رو به داخل اتاق بردم و اروم همونجا کنار در نشوندمش بعدم سریع رفتم سمت در ، به بیرون نگاهی انداختم تا مطمئن شم کسی نیست و سریع در رو بستم تا کسی متوجه نشه ، ویکتور با دست زخمش رو گرفته بود ، هنوزم خون ریزی داشت .... باید یکاری براش میکردم ، به اطراف اتاق نگاهی انداختم تا ببینم چیزی پیدا میکنم که بدردم بخوره ، نگاهم که به سمت پنجره افتاد سریع رفتم سمتش و پرده ها رو کشیدم بعدم دستمال کنار میز رو برداشتم و دور زخم ویکتور بستم .
ا/ت : چه اتفاقی برات افتاده ؟؟
تو جاش تکون خورد و کمی صاف نشست اما همچنان چشماش بسته بود و تند تند نفس میکشید .
ویکتور : میکشمش
متعجب بهش نزدیک تر شدم و گفتم : کیو ؟؟
ویکتور : اون ..... اون اشغالو
باید حدس میزدم کیو میگه .... از لحنش که داشت با نفرت حرف میزد فهمیدم داره راجب عموش حرف میزنه ، حق داشت بایدم میکرد ، خیلی زود باید میکرد .
دستشو گرفتم و گفتم : الان مهم نیست
ویکتور : اما ا/ت ..... تو .... هی .... هیچی .....
ا/ت : میدونم ویکتور .... همه چیو میدونم
دیدگاه ها (۴)

P33

P34

P31

P30

#ارباب_من#پارت_پنججونگ کوک: تو بیخود کردییی(داد) حالا هم  گم...

سناریو را پارت۹

love in the dark④⑨همه‌ی وسایلم رو با دست‌های لرزون جمع کرده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط