P21

P21
۲روز از روزی که آچا و سوسی باهم دیدار کرده بودن می‌گذشت،در این ۲روز آچا پیش جینا میموند،صبح به مدرسه می‌رفت و ظهر می‌رفت خونه جینا،جیمین به مدرسه آچا رفته بود و با مدیر حرف زده بود،مدیر گفت که خبر ندارن از کجا سوسی درباره آچا فهمیده و فکر کردن که شاید از مسابقات ریاضی بین‌المللی فهمیده،جیمین روی تخت نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود و فکر میکرد،ا/ت دور از چشم باباش این ۲روز رو هر وقت از دانشگاه خارج می‌شد مستقیم خونه جیمین می‌رفت تا با جیمین باشه چون جیمین این چند روز سرکار نمی‌رفت،ساعت ۹شب بود،جیمین داشت فکر میکرد،میخواست با سوسی تماس بگیره و باهاش قرار دیدار بزاره تا باهاش حرف بزنه یا همون تلفنی باشه،یهو یکی به در اتاقش تک‌تک زد،جیمین سرش رو بلند کرد،ا/ت جلوی در ایستاده بود،سوییشرتش تنش بود،ا/ت گفت:میتونم بیام تو؟جیمین لبخندی زد:برای ورود به اتاقم نیاز به اجازه نداری خوشگلم.ا/ت لبخندی زد و اومد و کنار جیمین نشست،دستش رو دور بازوی جیمین حلقه کرد و سرش رو روی شونه جیمین گزاشت و گفت:به نتیجه‌ای رسیدی؟جیمین گفت:نه فعلاً،نمیدونم چیکار کنم،میدونم با دیدنش خاطراتم زنده میشه ولی چاره ندارم،برای آرامش آچا به این راضی‌ام.ا/ت گفت:ببین،تصمیم تو به خودت مربوطه هر چطور خودت می‌دونی،ولی اینو بدون که تو هر تصمیمی بگیری،من دوستت دارم و هواتو دارم.جیمین لبخندی زد و گفت:مرسی عزیزم.جیمین از بالا به صورت ا/ت نگاه کرد و گفت:حالا ولش،تو میری خونه؟ا/ت از کنارش بلند شد و مقابل پاهاش زانو زد و به چهره جیمین نگاه کرد و دستاش رو روی شونه جیمین گزاشت جیمین هم کمرش رو با دستاش گرفت،ا/ت گفت: آره،بابام گفت که شبو باید برم خونه،فکر کنم میخواد باهام صحبت جدی کنه،کلکم کنده‌اس.جیمین لبخندی زد،ا/ت گفت:اینم آقای محترم تقصیر شماست،من اونقدر پیش شما موندم که بهانه ندارم بگم،همیشه میگم میرم خونه رینو،بیچاره رینو روحش هم خبر نداره.جیمین خندید،گفت:خب،من چیکار کنم دلم برات تنگ میشه ریزه‌میزه.ا/ت لبخند زد،جیمین گفت:حالا بازم از اون دروغ مصلحتی های خونه رینو بگو دیگه،دلم میخواد امشب باهم بخوابیم.ا/ت لبش رو آویزون کرد و گفت:میخوای فقط بخوابیم یا شلوغی هم بکنیم؟جیمین پیشونی ا/ت رو بوسید و گفت:اگه بخوای اونم میکنیم.ا/ت گفت:نه،امشب نمیشه،بزار وضعیت اوکی بشه،یه شب با جینا هماهنگ میشی با آچا می‌ره بیرون،منم کمی پیش بابام باشم تا گیر نده،بعدش یه دل سیر یه شب باهم خوش میگزرونیم.جیمین به لبای ا/ت نگاه کرد و گفت:الان که میتونی یه بوس بدی،مگه نه؟ا/ت لباش رو به لبای جیمین چسبوند و شروع کرد،دوتاشون با تمام قدرت همدیگه رو میبوسیدن،جیمین بازم میخواست ولی چون میدونست کنترلش رو می‌تونه از دست بده تمومش کرد،ا/ت با ناز گفت:متاسفم که نمیتونی امشب منو داشته‌با‌شی،قول میدم جبران کنم.جیمین نوک بینی ا/ت رو بوسید و گفت: عاشقتم.ا/ت گفت:من دیوونه توام.ا/ت بلند شد،گونه جیمین رو بوسید و گفت:من میرم،شب بخیر ددی خوابای رنگی ببینی.جیمین مچ دست ا/ت رو گرفت و اونو سمت خودش کشید،ا/ت درست روی پاهاش فرود اومد،برای حفظ تعادل دستاش رو دور گردن جیمین حلقه کرد،جیمین کمر ا/ت رو محکم تر گرفت و به خودش نزدیک کرد و گفت:یه بار دیگه بگو.ا/ت گفت:چیو؟جیمین گفت:بیبی گرل کوچولوی من این حرفا رو از کجا یاد گرفتی؟ا/ت خندید و گفت:آها ددی رو میگی،تصمیم گرفتم که از این به بعد در خلوت بهت بگم ددی.جیمین گفت:نازنازی این کارات عاقبت خوشی نداره،کاری نکن که همینجا بریزم توت و بابات کل شب تورو نصیحت کنه چون امشب نمیری خونه‌اش.ا/ت کمی ترسید،پیشونی جیمین رو بوسید و گفت:اوکی،غلط کردم،از این به بعد فقط شب هایی که توی منی بهت میگم ددی،الان بزار برم.جیمین لب ا/ت رو کوتاه بوسید و لبخند زد و گفت:برو عشقم به سلامت.ا/ت لبخند زد و رفت،جیمین تصمیم گرفت امشب راحت بخوابه چون قرار بود صبح با سوسی یه تماس و صحبت جدی داشته باشه.
🔮🔮🔮
دیدگاه ها (۲)

P23موهاش رو روی شونه هاش ریخت و از اتاق خارج شد،باباش مشغول ...

P20جیمین مشغول هم‌زدن سوپ بود،جینا امروز برای ناهار میومد خو...

P19

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط