داستان ترسناک اولین داستانه زیاد ترسناک نمینویسم اگه خوشت
داستان ترسناک اولین داستانه زیاد ترسناک نمینویسم اگه خوشتون اومد و مشکلی نداشتین داستان بعدی رو ترسناک تر میکنم البته این داستان واقعیه ولی من از زبون خودم میگم یه روز با دوستام رفته بودم دشت اونجا یه دزیچه بود ومن معمولا اونجا شنا میکردم ولی این بار خیلی موندم موقع برگشت هیچکس در راه نبود و هر چه ما بیشتر به راه ادامهدمیدادیم احساس میکردیم این راه نا اشنا تر است اما این را به زبان نمی اوردیم هوا خیلی تاریک بود به سختی جلوی پاهایمان را میدیدیم که ناگهان مرد عجیبی با یک چراغ را دیدیم او جلو امد و با ما صحبت کرد و درباره مقصدمان پرسید...بعد از مدتی برگشتم به او نگاه کردم احساس کردم او بلند تر شده بود شروع کردم به خواندن ایات قرانی را که حفظ بودم و باز برگشتم دیدیم ان مرد بزرگتر شده است دوستانم از ترس متوجه این موضوع نشدند ترس تمام وجودم را گرفته بود که یک ان ان مرد خداحافظی کرد و رفت ما به راه ادامه دادیم اما هر چه میرفتیم راه صلی را پیدا نمیکردی تا طلوع صبح به راه ادامه دادیم که ناگهان شهر را از دور دیدیم
- ۱.۱k
- ۲۶ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط