love Between the Tides
love Between the Tides⁵⁴
شب
تق تق تق
ا/ت: کیه؟
پ: منم دخترم
ا/ت: بیا داخل
پ: چیکار میکنی؟
ا/ت: دارم سریال میبینم
پ: قشنگم حالت خوبه
ا/ت: آره خوبم
پ: مامانت گفت که خوب نبودی
ا/ت: الان خوبم بابا تو کاری نکن یادم بیاد
پ: چشم میخواستم یه چیزی بهت بگم
ا/ت: جانم بگو
پ: یکی از دوستام که خارج باهم دوست بودیم دخترش تازه ازدواج کرده دعوتشون کردم امشب بیان اینجا
ا/ت: چقدر خوب باشه
پ: شوهرش رو میشناسی
ا/ت: من؟ کیه؟
پ: کیم تهیونگ
ا/ت: چی؟
پ: آره
ا/ت: بابا تو اونارو دعوت کردی امشب بیان؟
پ: آره جانم
ا/ت: بابا میشه بری بیرون
پ: چرا؟ ناراحت شدی؟
ا/ت: بابا خواهش میکنم برو
پ: باشه
بابام رفت بیرون
از شانس بد من بابام باید با بابای یونا خانم دوست باشه چرا من بدبختم سریع لباسم رو عوض کردم و از اتاقم رفتم بیرون
م: کجا؟
ا/ت: مامان میخوام برم بیرون
م: خب کجا؟
ا/ت: با لوکا میخوام بیرون
م: یه امشب نرو هرشب باهاش بیرونی دخترم زشته مهمان داریم
ا/ت: خب داشته باشیم من میخوام برم بیرون
م: با تهیونگ قهر کردی؟
ا/ت: مامان من بچم؟
م: دخترم بهت میگم نرو
ا/ت: وایی مامان من رو عصبی نکن حالم بد میشه باید برم
م: باشه جانم برو
خواستم در رو باز کنم (دلینگ)
اشک تو چشمام جمع شد
پ: دیگه نمیتونی بری..
ا/ت: خب من میرم تو اتاقم
پ: نه دختر باید بمونی
در باز شد
پ.ی: سلام سلام
پ: سلام خیلی خوش اومدید
م: سلام خوش اومدید بفرمایید
پ.ی: سلام دخترم
ا/ت: همم سلام
همه اومدن داخل
پ: همه اومدن عروس و داماد هنوز نیومدن
سویون: خوبی ا/ت جان
ا/ت:...
م: ا/ت سویون خانم با شما هستند
ا/ت: بله
سویون: گفتم خوبی؟
ا/ت: بله خیلی خوبم به لطف شما
م:چرا پسرتون رو نیاوردید
م.ت:با همسرش و بچه هاش رفتند سفر وقنی فهمید خیلی ناراحت شد
م:عزیزم حالا وقتی اومد دوباره بیاید
م.ت:بعدی نوبت شماست باید بیاید خونه نا
م:حتما انگار داریم برمیگردیم به گذشته ما همسایه بودیم
م.ی:بله میدونم
(دلینگ)
پ.ت: فکر کنم اومدند ا/ت جان میشه بری در رو باز کنی
ا/ت: چششم
رفتم درو باز کردم
یونا: سلام
ا/ت: سسلام
یونا: عهه تهیونگ پارک ا/ت دانش آموزت
تهیونگ سرش پایین بود نگاهی بهم نمیکرد
تهیونگ: سلام
ا/ت: بفرمایید
یونا: خوبی ا/ت جان
ا/ت: بله خیلی
یونا: 😊
ا/ت: بفرمایید بشینید
م: ا/ت کجا میری؟
ا/ت: میرم اتاقم
م: عزیزم بیا بشین ما مهمان داریم
ا/ت: ولی درس دارم باید بخونم
یونا: خاله جان بذار راحت باشه
ا/ت: ممنون
رفتم داخل اتاقم
یک ساعت بعد
تق تق تق
جواب ندادم در باز شد
تهیونگ: ا/ت
اشکام رو پاک کردم
ا/ت: کی بهت اجازه داد بیای داخل؟
تهیونگ: درس نمیخوندی که پس چرا اومدی اتاقت
ا/ت: من باید به تو جواب بدم
تهیونگ: چرا بداخلاق شدی ا/ت
ا/ت: من بداخلاق نشدم تو تغییر کردی اصلا چرا باید به خوبی باهات رفتار کنم؟
تهیونگ: من که بهت توضیح دادم
ا/ت: هیچی نگو
تهیونگ: پس چرا اون شب منو بوس**یدی..
ا/ت: من؟
تهیونگ: آره
ا/ت: نوشیدنی خورده بودم فراموشش کن ببخشید حالا چرا اومدی؟
تهیونگ: مامانت گفت بیای شام بخوری
ا/ت: نمیخوام
تهیونگ: نمیشه
ا/ت: چرا مثلا؟
تهیونگ: اون شب که رفتیم بیمارستان دکتر گفت که کمبود وزن شدید داری اگر ادامه بدی ممکنه مریض بشی پس بیا شام بخور
ا/ت: تو لازم نیست نگران من باشی بدن خودم هست خودم میدونم چیکار کنم
تهیونگ: ا/ت عزیزِ من چرا نمیذاری من حرفم رو بزنم من واقعا باید باهات صحبت کنم
ا/ت: من هیچ حرفی با تو ندارم و اینکه من عزیز تو نیستم
یونا: ا/ت
ا/ت: بله
یونا: بیا شام بخور
ا/ت: باشه شما برید منم میام...
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
شب
تق تق تق
ا/ت: کیه؟
پ: منم دخترم
ا/ت: بیا داخل
پ: چیکار میکنی؟
ا/ت: دارم سریال میبینم
پ: قشنگم حالت خوبه
ا/ت: آره خوبم
پ: مامانت گفت که خوب نبودی
ا/ت: الان خوبم بابا تو کاری نکن یادم بیاد
پ: چشم میخواستم یه چیزی بهت بگم
ا/ت: جانم بگو
پ: یکی از دوستام که خارج باهم دوست بودیم دخترش تازه ازدواج کرده دعوتشون کردم امشب بیان اینجا
ا/ت: چقدر خوب باشه
پ: شوهرش رو میشناسی
ا/ت: من؟ کیه؟
پ: کیم تهیونگ
ا/ت: چی؟
پ: آره
ا/ت: بابا تو اونارو دعوت کردی امشب بیان؟
پ: آره جانم
ا/ت: بابا میشه بری بیرون
پ: چرا؟ ناراحت شدی؟
ا/ت: بابا خواهش میکنم برو
پ: باشه
بابام رفت بیرون
از شانس بد من بابام باید با بابای یونا خانم دوست باشه چرا من بدبختم سریع لباسم رو عوض کردم و از اتاقم رفتم بیرون
م: کجا؟
ا/ت: مامان میخوام برم بیرون
م: خب کجا؟
ا/ت: با لوکا میخوام بیرون
م: یه امشب نرو هرشب باهاش بیرونی دخترم زشته مهمان داریم
ا/ت: خب داشته باشیم من میخوام برم بیرون
م: با تهیونگ قهر کردی؟
ا/ت: مامان من بچم؟
م: دخترم بهت میگم نرو
ا/ت: وایی مامان من رو عصبی نکن حالم بد میشه باید برم
م: باشه جانم برو
خواستم در رو باز کنم (دلینگ)
اشک تو چشمام جمع شد
پ: دیگه نمیتونی بری..
ا/ت: خب من میرم تو اتاقم
پ: نه دختر باید بمونی
در باز شد
پ.ی: سلام سلام
پ: سلام خیلی خوش اومدید
م: سلام خوش اومدید بفرمایید
پ.ی: سلام دخترم
ا/ت: همم سلام
همه اومدن داخل
پ: همه اومدن عروس و داماد هنوز نیومدن
سویون: خوبی ا/ت جان
ا/ت:...
م: ا/ت سویون خانم با شما هستند
ا/ت: بله
سویون: گفتم خوبی؟
ا/ت: بله خیلی خوبم به لطف شما
م:چرا پسرتون رو نیاوردید
م.ت:با همسرش و بچه هاش رفتند سفر وقنی فهمید خیلی ناراحت شد
م:عزیزم حالا وقتی اومد دوباره بیاید
م.ت:بعدی نوبت شماست باید بیاید خونه نا
م:حتما انگار داریم برمیگردیم به گذشته ما همسایه بودیم
م.ی:بله میدونم
(دلینگ)
پ.ت: فکر کنم اومدند ا/ت جان میشه بری در رو باز کنی
ا/ت: چششم
رفتم درو باز کردم
یونا: سلام
ا/ت: سسلام
یونا: عهه تهیونگ پارک ا/ت دانش آموزت
تهیونگ سرش پایین بود نگاهی بهم نمیکرد
تهیونگ: سلام
ا/ت: بفرمایید
یونا: خوبی ا/ت جان
ا/ت: بله خیلی
یونا: 😊
ا/ت: بفرمایید بشینید
م: ا/ت کجا میری؟
ا/ت: میرم اتاقم
م: عزیزم بیا بشین ما مهمان داریم
ا/ت: ولی درس دارم باید بخونم
یونا: خاله جان بذار راحت باشه
ا/ت: ممنون
رفتم داخل اتاقم
یک ساعت بعد
تق تق تق
جواب ندادم در باز شد
تهیونگ: ا/ت
اشکام رو پاک کردم
ا/ت: کی بهت اجازه داد بیای داخل؟
تهیونگ: درس نمیخوندی که پس چرا اومدی اتاقت
ا/ت: من باید به تو جواب بدم
تهیونگ: چرا بداخلاق شدی ا/ت
ا/ت: من بداخلاق نشدم تو تغییر کردی اصلا چرا باید به خوبی باهات رفتار کنم؟
تهیونگ: من که بهت توضیح دادم
ا/ت: هیچی نگو
تهیونگ: پس چرا اون شب منو بوس**یدی..
ا/ت: من؟
تهیونگ: آره
ا/ت: نوشیدنی خورده بودم فراموشش کن ببخشید حالا چرا اومدی؟
تهیونگ: مامانت گفت بیای شام بخوری
ا/ت: نمیخوام
تهیونگ: نمیشه
ا/ت: چرا مثلا؟
تهیونگ: اون شب که رفتیم بیمارستان دکتر گفت که کمبود وزن شدید داری اگر ادامه بدی ممکنه مریض بشی پس بیا شام بخور
ا/ت: تو لازم نیست نگران من باشی بدن خودم هست خودم میدونم چیکار کنم
تهیونگ: ا/ت عزیزِ من چرا نمیذاری من حرفم رو بزنم من واقعا باید باهات صحبت کنم
ا/ت: من هیچ حرفی با تو ندارم و اینکه من عزیز تو نیستم
یونا: ا/ت
ا/ت: بله
یونا: بیا شام بخور
ا/ت: باشه شما برید منم میام...
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
- ۲۶۸.۷k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط