سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۱۲
*سانیار*
سانیار : بابا؟ تو همچین موقعیتی واقعا به فکر ازدواج من با آوا هستی؟
بابا بی خیال گفت : من که نگفتم با آوا.
مامان متعجب و کنجکاو بیشتر به بابا چسبید و گفت : پس کی؟ مگه نمی خواستی آوا عروست باشه؟
بابا نگاه مهربونی به مامان کرد و گفت : دیگه قسمت نبوده .
گیج نگاشون میکردم و از طرفی عصبی بودم .
چیشد زن جدید برام انتخاب کردن؟
عصبی گفتم : یعنی چی؟ نمیفهمم!
بابا گفت : اون دختر کوچولو . قابل درمانه. فقط کسی اقدام به درمان نکرده براش . تازه خیلی خوشگله . خوشگل تر از آوا هم هست ...
ناباور پریدم وسط حرفش و گفتم : یعنی میگی با مروارید ازدواج کنم چون خوشگلتر از آوا هس؟
مامان هم انگار بهش برخورده بود گفت : یعنی منم چون خوشگل تر از بقیه بودم باهام ازدواج کردی ...
بابا دستپاچه شد که مامان عصبی یکی زد تو گوشش و ازش فاصله گرفت و داد زد : حالم ازت بهم می خورده برو بمیر !
بعد بلند شد و عصبی از اتاق خارج شد .
بابا بلند شد تا دنبالش یره که راهش رو سد کردم و گفتم : اول توضیح بده بعد برو .
بابا کلافه گفت مامانت اولویته برو کنار .
داد زدم : توضیح بدههههه !
بابا نفسش رو داد بیرون و لب زد : دلم براش میسوزه باشه؟ دختره فقط ۱۶ سالشه همچین خانواده ای داره . اختلال داره ولی عقلش رسیده و دلش گفته قتلت رو گردن بگیره . مهربونه . آسیب دیده هس . دلم میسوزه براش !
متحیر گفتم : دلت میسوزه؟ از کی تاحالا از سر دلسوزی تصمیم میگیری ؟
بابا گفت : نمیگیرم . ولی این فرق داره . حالا برات حق انتخاب هم میزارم : یا آوا یا مروارید
عصبی خندیدم و گفتم : به این میگی حق انتخاب ؟ واقعا؟ اصلا چرا بحث خوشگلی رو وسط کشیده بودی؟
بابا تند گفت : چه میدونم . فک کردم تو ...
ناباور جمله رو کامل کردم : فک کردی من از اونایی ام که به زیبایی اهمیت بدم
بعد وحشتناک شروع کردم به خندیدن و گفتم : پس منو اصلا نمیشناسی
بعد قبل اینکه سرزنشم کنه پرسیدم : کجاس ؟
سوالی نگام کرد که داد زدم : مروارید کجاسسسس!
گفت : تو اتاق ویژه . ولی صدمه نزنی ...
وسط حرفش پریدم : من صدمه بزنم؟
باز خنده بلندی کردم و ادامه دادم : واقعا من رو نمیشناسی
و از اتاق خارج شدم و راه اتاق ویژه رو گرفتم .
لایک و بازنشر مث پارت قبل
پارت ۱۲
*سانیار*
سانیار : بابا؟ تو همچین موقعیتی واقعا به فکر ازدواج من با آوا هستی؟
بابا بی خیال گفت : من که نگفتم با آوا.
مامان متعجب و کنجکاو بیشتر به بابا چسبید و گفت : پس کی؟ مگه نمی خواستی آوا عروست باشه؟
بابا نگاه مهربونی به مامان کرد و گفت : دیگه قسمت نبوده .
گیج نگاشون میکردم و از طرفی عصبی بودم .
چیشد زن جدید برام انتخاب کردن؟
عصبی گفتم : یعنی چی؟ نمیفهمم!
بابا گفت : اون دختر کوچولو . قابل درمانه. فقط کسی اقدام به درمان نکرده براش . تازه خیلی خوشگله . خوشگل تر از آوا هم هست ...
ناباور پریدم وسط حرفش و گفتم : یعنی میگی با مروارید ازدواج کنم چون خوشگلتر از آوا هس؟
مامان هم انگار بهش برخورده بود گفت : یعنی منم چون خوشگل تر از بقیه بودم باهام ازدواج کردی ...
بابا دستپاچه شد که مامان عصبی یکی زد تو گوشش و ازش فاصله گرفت و داد زد : حالم ازت بهم می خورده برو بمیر !
بعد بلند شد و عصبی از اتاق خارج شد .
بابا بلند شد تا دنبالش یره که راهش رو سد کردم و گفتم : اول توضیح بده بعد برو .
بابا کلافه گفت مامانت اولویته برو کنار .
داد زدم : توضیح بدههههه !
بابا نفسش رو داد بیرون و لب زد : دلم براش میسوزه باشه؟ دختره فقط ۱۶ سالشه همچین خانواده ای داره . اختلال داره ولی عقلش رسیده و دلش گفته قتلت رو گردن بگیره . مهربونه . آسیب دیده هس . دلم میسوزه براش !
متحیر گفتم : دلت میسوزه؟ از کی تاحالا از سر دلسوزی تصمیم میگیری ؟
بابا گفت : نمیگیرم . ولی این فرق داره . حالا برات حق انتخاب هم میزارم : یا آوا یا مروارید
عصبی خندیدم و گفتم : به این میگی حق انتخاب ؟ واقعا؟ اصلا چرا بحث خوشگلی رو وسط کشیده بودی؟
بابا تند گفت : چه میدونم . فک کردم تو ...
ناباور جمله رو کامل کردم : فک کردی من از اونایی ام که به زیبایی اهمیت بدم
بعد وحشتناک شروع کردم به خندیدن و گفتم : پس منو اصلا نمیشناسی
بعد قبل اینکه سرزنشم کنه پرسیدم : کجاس ؟
سوالی نگام کرد که داد زدم : مروارید کجاسسسس!
گفت : تو اتاق ویژه . ولی صدمه نزنی ...
وسط حرفش پریدم : من صدمه بزنم؟
باز خنده بلندی کردم و ادامه دادم : واقعا من رو نمیشناسی
و از اتاق خارج شدم و راه اتاق ویژه رو گرفتم .
لایک و بازنشر مث پارت قبل
- ۱.۱k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط