"I fell in love with someone'' (P17)
"I fell in love with someone'' (P17)
که با صدای جیغ خوشحالی به خودم اومدم....ا...ون صدای هانول بود..رفتم ببینم چه اتفاقی افتادم اما دیدم هانول از خوشحالی داشت ذوق میکرد...
م کوک : ببینم اینجا چیشده
هانول : خانم جئون من حاملمممم*ذوق*
یوری : چییی واقعا!*ذوق*
هانول : اره همین الان تست دادم..
پ کوک : بهتون تبریک میگیم
مین هو : ازتون ممنونیم
ا.ت" داشتم به خوشحالی هانول زل میزدم اما احساس کردم یکی شونم گرفت با ترس برگشتم دیدم اون لیا بود...
ا.ت : منو ترسوندی دختر
لیا : کاشکی قیافت میدیدی وقتی میترسی
ا.ت : تو اینجا چیکار میکنی اصلا واسه چی اومدی اینجا*جدی*
لیا : حرصی شدی، آخه حالا که میخوای بدونی اومدم عشق زندگیم برگردونم
ا.ت : کدوم عشق زندگی چی میگی تو*پوزخند*
لیا : عشق زندگی منو کوک
ا.ت" وقتی اینو گفت شوکه شدم برگشتم سمتش دوباره شروع کرد به صحبت کردن...
لیا : میدونی من و کوک از دوران دبیرستان عاشق هم بودیم تا وقتی تو اومدی کاشکی هیچ وقت نبودی تا بیان تورو با اجبار با کوک ازدواج کنی*جدی،سرد*
لیا : اخهه دلم برات سوخت جوجه *خنده*
ا.ت" نمیتونستم جلو اشکام بگیرم میدونستم اون داره شوخی میکنه یهو زدم زیر گریه که توجه بقیه به من افتاد...ا.ت...ا.ت...خودت نشون بده...هققق
ات : خب که چی*داد،گریه* تو اومدی اینجا برام نقشه بکشی هق که منو هقق کوک از هم جدا هقق کنی تو هق فقط یه عوضی هق هستی*گریه،داد*
سریع از اینجا رفتم بالا تو اتاقم در پشت سرم محکم بستم نمیتونستم جلو هق هامو بگیرم سریع به خواهرم زنگ زدم...
یونا : الو...
ا.ت : یونا*گریه*
یونا : چیشده ا.ت*نگران*
ا.ت : یونا میخوام برگردم*گریه*
یونا : چیشده ا.ت...
ا.ت : یونا*داد*
یونا : باشه باشه الان راننده رو میفرستم...پایان مکالمه تلفنی*
ا.ت" سریع..
ادامه داره...
که با صدای جیغ خوشحالی به خودم اومدم....ا...ون صدای هانول بود..رفتم ببینم چه اتفاقی افتادم اما دیدم هانول از خوشحالی داشت ذوق میکرد...
م کوک : ببینم اینجا چیشده
هانول : خانم جئون من حاملمممم*ذوق*
یوری : چییی واقعا!*ذوق*
هانول : اره همین الان تست دادم..
پ کوک : بهتون تبریک میگیم
مین هو : ازتون ممنونیم
ا.ت" داشتم به خوشحالی هانول زل میزدم اما احساس کردم یکی شونم گرفت با ترس برگشتم دیدم اون لیا بود...
ا.ت : منو ترسوندی دختر
لیا : کاشکی قیافت میدیدی وقتی میترسی
ا.ت : تو اینجا چیکار میکنی اصلا واسه چی اومدی اینجا*جدی*
لیا : حرصی شدی، آخه حالا که میخوای بدونی اومدم عشق زندگیم برگردونم
ا.ت : کدوم عشق زندگی چی میگی تو*پوزخند*
لیا : عشق زندگی منو کوک
ا.ت" وقتی اینو گفت شوکه شدم برگشتم سمتش دوباره شروع کرد به صحبت کردن...
لیا : میدونی من و کوک از دوران دبیرستان عاشق هم بودیم تا وقتی تو اومدی کاشکی هیچ وقت نبودی تا بیان تورو با اجبار با کوک ازدواج کنی*جدی،سرد*
لیا : اخهه دلم برات سوخت جوجه *خنده*
ا.ت" نمیتونستم جلو اشکام بگیرم میدونستم اون داره شوخی میکنه یهو زدم زیر گریه که توجه بقیه به من افتاد...ا.ت...ا.ت...خودت نشون بده...هققق
ات : خب که چی*داد،گریه* تو اومدی اینجا برام نقشه بکشی هق که منو هقق کوک از هم جدا هقق کنی تو هق فقط یه عوضی هق هستی*گریه،داد*
سریع از اینجا رفتم بالا تو اتاقم در پشت سرم محکم بستم نمیتونستم جلو هق هامو بگیرم سریع به خواهرم زنگ زدم...
یونا : الو...
ا.ت : یونا*گریه*
یونا : چیشده ا.ت*نگران*
ا.ت : یونا میخوام برگردم*گریه*
یونا : چیشده ا.ت...
ا.ت : یونا*داد*
یونا : باشه باشه الان راننده رو میفرستم...پایان مکالمه تلفنی*
ا.ت" سریع..
ادامه داره...
- ۲.۴k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط