──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁰³
بعد دستاشو روی پهلوهام گذاشت و منو به خودش چسبوند‌.
خم شد و آروم جلوی گوشم زمزمه کرد:من امروز فقط برای یه نفر وقت دارم..اونم تویی
چند لحظه بعد،صاف وایساد و با همون لبخند بهم خیره شد.
نگاهمو ازش گرفتم و گلومو صاف کردم.
+الان منو به دیت دعوت کردی؟
_آره..
لحظه‌ای سکوت کرد و بعد گفت:راستش احساس کردم بخاطر فضا و جو سنگین عمارت نتونستیم خوب باهم وقت بگذرونیم،برای همین امروز رو مختص یه قرار دونفره کردم
سرمو چرخوندم و بهش چشم دوختم.
مردی که روبه‌روم وایساده بود،فرق زیادی با کسی که روز اول دیده بودم داشت.
دیگه اون مرد سرد و خشکِ روز اول نبود..مردی که فقط به این عمارت و قوانینش اهمیت می‌داد.
گرمای دستش باعث شد به خودم بیام.
_پس بریم؟
لبخند محوی زدم و سرمو تکون دادم.
چند لحظه بعد،سوار ماشین شدیم و به سمت مقصد حرکت کردیم.
چند دقیقه‌ای گذشته بود و فضای ماشین رو سکوت فرا گرفته بود.
سکوتی پر از حرف‌های نگفته و نگاه‌های دزدکی..
همین‌طور که از پشت شیشه به ساختمون هایی که یکی‌یکی از کنارمون رد می‌شدن نگاه می‌کردم،لب زدم:داریم کجا می‌ریم؟
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش رو از جاده بگیره گفت:یه جای آروم
+آروم؟
_اره،امروز نمی‌خوام کسی مزاحممون بشه
ابروهام درهم رفت.
چیزی نگفتم و دوباره به خیابون های سئول چشم‌دوختم.
حدود نیم‌ساعت بعد،ماشین جلوی ساختمونی شیک و مجلل توقف کرد.
جونگ‌کوک پیاده شد و درو برام باز کرد.
وقتی از ماشین پیاده شدم،چشمم به تابلوی طلایی بالای ورودی افتاد.
مثل اینکه اینجا یه رستوران بود.
اما بیشتر شبیه یه عمارت قدیمی و لوکس بود تا یه رستوران معمولی.
همینطور که دست جونگ‌کوک رو گرفته بودم وارد رستوران شدیم.
همین که وارد شدیم متوجه یه چیز عجیب شدم.
تقریبا هیچ کس اونجا نبود.
میزها خالی بودن و فضای رستوران توی سکوتی سنگین فرو رفته بود.
با تعجب به اطراف نگاه کردم.
+اینجا همیشه انقدر خلوته؟
جونگ‌کوک خیلی کوتاه جواب داد:نه
بعد چند لحظه مکث کرد.
_کل رستوران رو برای امروز رزرو کردم
چشم‌هام از تعجب گرد شد.
برگشتم و با ناباوری نگاهش کردم.
+کل رستوران؟
_آره..گفتم که امروز رو مختص قرار دونفره کردم
بعد یکی از صندلی هارو عقب کشید گفت:بشین
با همون ناباوری روی صندلی نشستم.
جونگ‌کوک اون طرف میز نشست و بدون اینکه چیزی بگه،خیره بهم نگاه کرد.
نگاهش معذبم می‌کرد.
برای همین سرم رو برگردوندم و چشم‌هام رو روی پنجره‌های بلند رستوران انداختم.
بیرون،خورشید وسط آسمون داشت خودنمایی می‌کرد.
همه‌چیز بیش از حد آروم بود..
آروم‌تر از چیزی که باید می‌بود.
و این برای من غیرعادی بود...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۵۶)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁴همه‌چیز بیش از حد آروم بود..آروم‌تر ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁵جونگ‌کوک دوباره سر جاش نشسته بود.انگ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰²صدای نفس‌های عصبی‌ش از پشت خط شنیده ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰¹با دست گرمش دستم رو گرفته بود..مثل ا...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁵یهو با گرمایی که روی زانوم احساس کردم...

پارت ۸ 🖤جیمین با عصبانیت به جونگ‌کوک نگاه کرد.— «بهت اعتماد ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

پارت ۱۹۵

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁵ویو: اتصبح با صدای زنگ گوشی بیدا...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

سه قلب یک عشق. 19

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط