part 14

بعد از ظهر، یک خدمتکار به درمانگاه آمد.

خدمتکار: بانو لیا، ملکه شما را برای چای دعوت کرده‌اند.

لیا: منو؟!

الیا: اووووه! مهمونی با ملکه؟!

لیا: چرا انقدر ذوق کردی؟

الیا: چون قراره کلی شایعه بشنوم!

با هم به سالن سلطنتی رفتیم.

وقتی وارد شدم، لوسین هم آنجا بود.

لوسین: بالاخره اومدی.

لیا: تو هم اینجایی؟

لوسین: متأسفانه بله.

الیا: متأسفانه؟!

لوسین خندید.

آن طرف سالن، کایل کنار در ایستاده بود.

لیا: تو هم دعوت شدی؟

کایل: نه.

لیا: پس چرا اینجایی؟

کایل: وظیفه‌مه.

لوسین: یعنی نگرانشه.

کایل: شاهزاده...

لوسین با خنده دست‌هاش رو بالا برد.

لوسین: باشه، باشه.

چند دقیقه بعد، ملکه وارد شد.

ملکه: لیا، خوشحالم که آمدی.

لیا: ممنونم، اعلی‌حضرت.

چای شروع شد.

همه چیز عادی به نظر می‌رسید تا اینکه ملکه فنجانش رو روی میز گذاشت.

ملکه: لیا، می‌تونم یک سؤال ازت بپرسم؟

لیا: حتماً.

ملکه: از زندگی قبلت... چیزی یادت هست؟

قلبم برای لحظه‌ای ایستاد.

لیا: بله.

همه ساکت شدند.

لیا: من زندگی قبلیم رو یادمه.

به گوشی‌ام فکر کردم.

به دنیایی که ازش اومده بودم.

به رمانی که داشتم می‌خوندم...

و بعد، به اینجا رسیده بودم.

اما چیزی که نمی‌دونستم این بود که...

من هیچ خاطره‌ای از زندگی لیانا قبل از ورود خودم به این بدن نداشتم.

ملکه آرام پرسید:

ملکه: پس چرا وقتی جادویت را استفاده می‌کنی، انگار چیزی را به یاد می‌آوری؟

لیا: ...

این بار من جوابی نداشتم.

و برای اولین بار فکر کردم...

شاید لیانا قبل از من، راز بزرگی داشته.
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳ 🎀ویو آلیا 🖤لیا: خب حالا میگی داستان اون گردنبند چی بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط