یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که د

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود. دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!:
دیدگاه ها (۱)

پارت دوم نیمه دوم

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

جنگل نفرین شده پارت ۲

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وپنجم 𓆪 🖤🥀همه برای چند ثانیه ساکت ماند...

🦢 پارت دوم | یک هفته تا عروسیصبح روز بعد، خانه از همیشه شلوغ...

چند پارتی پارت ۳ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیبعد از رفتن آن پس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط