گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه²⁶
بعد دوباره چشهاشو بست.
و من موندم و یه سکوت سنگین.
نمیتونستم عشقی که توی نگاهش بود رو درک کنم.
من..لایق همچین عشقی نیستم.
دستم ناخودآگاه به سمت صورتش رفت.
موهای ریخته روی پیشونیش رو کنار زدم و گونهشو نوازش کردم.
پوستش از تب یا خستگی داغ بود.
این مرد هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی آسیب دیده..
دلم میخواد ازاین به بعد مواظبش باشم..
زخم هاشو مرحم کنم و کنارش باشم.
چراغ خوابشو بستم و از اتاق اومدم بیرون.
با صدای گنجشکها از خواب بیدار شدم.
پنجره باز بود و نسیم خنک صبح،پرده های نازک رو تکون میداد.
نور طلایی خورشید روی زمین افتاده بود.
چه روز قشنگی..
بعد از اینکه دستوصورتمو شستم و موهامو شونه کرد از اتاق خارج شدم.
خدمتکاری که از پلهها بالا میاومد با دیدنم لبخندی زد.
_صبح بخیر خانم،صبحونه امروز توی حیاط سرو میشه،آقای کیم از صبح زود رفتن سر کار اما خانم جانگ پایین مشغول میل کردن صبحونه هستن
با لبخند سر تکون دادم.
+باشه،ممنون
به سمت حیاط رفتم.
تا از در رد شدم،جریان هوا موهامو نوازش کرد.
چمنها هنوز کمی نمدار بودن و زیر نور خورشید برق میزدن.
وسط حیاط زیر یه درخت بزرگ،یه میز گرد چوبی بود با رومیزی سفید و اتو خورده.
بوی نون تست،قهوه و کره ذوبشده فضا رو پر کرده بود.
صدای ملایم فوارهی کوچیکی که کنار دیوار سنگی ساخته بود،با بوی شکوفهی سیب قاطی شده بود.
نارا با لباس روشن و مرتب،موهاشو پشت سرش بسته بود،و با حالتی مطمئن قهوهش رو هم میزد.
با دیدنم سرش رو آورد بالا،لحظه ای نگاهم کرد و بعد دوباره نگاهشو به لیوانش دوخت.
به سمت میز قدم برداشتم و روی یکی از صندلی ها نشستم.
+صبح بخیر
لیوانشو روی میز گذاشت و گفت:صبح بخیر
نفس عمیقی کشید و گفت:تهیونگ درمورد گذشتهش چیزی بهت گفته؟
موهامو زدم پشت گوشم و مات نگاهش کردم.
شوکه شده بودم از سوال یهوییش.
+چرا پرسیدی؟
لبخند محوی زد.
لبخندی که بیشتر شبیه اطمینان بود تا شادی.
_میدونستم..اون میترسه گذشتهشو بفهمی..
گذشته؟
چه گذشته ای؟
خمی به ابروم آروم،سوالی نگاهش کردم و گفتم:منظورت چیه؟
جرعهای از قهوهش نوشید و گفت:یادم میاد اونموقع تهیونگ خیلی وابسته مادرش بود و دیوونهوار دوستش داشت..
لحظه ای مکث کرد،لبخند ملیحی گوشه لبش نشست،ادامه داد:مادرش خیلی زیبا بود،موهاش بلند و سیاه بودن،عمق سیاهی چشمهای کشیدهش مثل دریا بود،وقتی راه میرفت انگار کل عمارت روشن میشد..
لبخندش محو شد.
_اما پدر تهیونگ اون همه زیبایی رو نمیدید..هر روز با یه زن بود،همیشه توی عمارت دعوا و فریاد بود،همه خدمتکارا ازش میترسیدن..
نارا نگاه کوتاهی به من انداخت،بعد ادامه داد:اما از وقتی مادر تهیونگ حامله شده بود یکم بهتر باهاشون رفتار میکرد،حداقل جلوی بقیه کمتر تحقیرش میکرد،ولی اون مرد..هیچوقت واقعاً عوض نشد
کنجکاویم بیشتر شده بود..
میخواستم بدونم خانوادهش الان کجان..
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه²⁶
بعد دوباره چشهاشو بست.
و من موندم و یه سکوت سنگین.
نمیتونستم عشقی که توی نگاهش بود رو درک کنم.
من..لایق همچین عشقی نیستم.
دستم ناخودآگاه به سمت صورتش رفت.
موهای ریخته روی پیشونیش رو کنار زدم و گونهشو نوازش کردم.
پوستش از تب یا خستگی داغ بود.
این مرد هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی آسیب دیده..
دلم میخواد ازاین به بعد مواظبش باشم..
زخم هاشو مرحم کنم و کنارش باشم.
چراغ خوابشو بستم و از اتاق اومدم بیرون.
با صدای گنجشکها از خواب بیدار شدم.
پنجره باز بود و نسیم خنک صبح،پرده های نازک رو تکون میداد.
نور طلایی خورشید روی زمین افتاده بود.
چه روز قشنگی..
بعد از اینکه دستوصورتمو شستم و موهامو شونه کرد از اتاق خارج شدم.
خدمتکاری که از پلهها بالا میاومد با دیدنم لبخندی زد.
_صبح بخیر خانم،صبحونه امروز توی حیاط سرو میشه،آقای کیم از صبح زود رفتن سر کار اما خانم جانگ پایین مشغول میل کردن صبحونه هستن
با لبخند سر تکون دادم.
+باشه،ممنون
به سمت حیاط رفتم.
تا از در رد شدم،جریان هوا موهامو نوازش کرد.
چمنها هنوز کمی نمدار بودن و زیر نور خورشید برق میزدن.
وسط حیاط زیر یه درخت بزرگ،یه میز گرد چوبی بود با رومیزی سفید و اتو خورده.
بوی نون تست،قهوه و کره ذوبشده فضا رو پر کرده بود.
صدای ملایم فوارهی کوچیکی که کنار دیوار سنگی ساخته بود،با بوی شکوفهی سیب قاطی شده بود.
نارا با لباس روشن و مرتب،موهاشو پشت سرش بسته بود،و با حالتی مطمئن قهوهش رو هم میزد.
با دیدنم سرش رو آورد بالا،لحظه ای نگاهم کرد و بعد دوباره نگاهشو به لیوانش دوخت.
به سمت میز قدم برداشتم و روی یکی از صندلی ها نشستم.
+صبح بخیر
لیوانشو روی میز گذاشت و گفت:صبح بخیر
نفس عمیقی کشید و گفت:تهیونگ درمورد گذشتهش چیزی بهت گفته؟
موهامو زدم پشت گوشم و مات نگاهش کردم.
شوکه شده بودم از سوال یهوییش.
+چرا پرسیدی؟
لبخند محوی زد.
لبخندی که بیشتر شبیه اطمینان بود تا شادی.
_میدونستم..اون میترسه گذشتهشو بفهمی..
گذشته؟
چه گذشته ای؟
خمی به ابروم آروم،سوالی نگاهش کردم و گفتم:منظورت چیه؟
جرعهای از قهوهش نوشید و گفت:یادم میاد اونموقع تهیونگ خیلی وابسته مادرش بود و دیوونهوار دوستش داشت..
لحظه ای مکث کرد،لبخند ملیحی گوشه لبش نشست،ادامه داد:مادرش خیلی زیبا بود،موهاش بلند و سیاه بودن،عمق سیاهی چشمهای کشیدهش مثل دریا بود،وقتی راه میرفت انگار کل عمارت روشن میشد..
لبخندش محو شد.
_اما پدر تهیونگ اون همه زیبایی رو نمیدید..هر روز با یه زن بود،همیشه توی عمارت دعوا و فریاد بود،همه خدمتکارا ازش میترسیدن..
نارا نگاه کوتاهی به من انداخت،بعد ادامه داد:اما از وقتی مادر تهیونگ حامله شده بود یکم بهتر باهاشون رفتار میکرد،حداقل جلوی بقیه کمتر تحقیرش میکرد،ولی اون مرد..هیچوقت واقعاً عوض نشد
کنجکاویم بیشتر شده بود..
میخواستم بدونم خانوادهش الان کجان..
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۲.۳k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط