پدرم می گفت: محبتت را به برگ ها سنجاق مزن که باد با خود

پدرم می گفت: محبتت را به برگ ها سنجاق مزن که باد با خود می بَرد
محبتت را به آب جویی بریز که با ریشه ها عجین شود...
مادرم می گفت: پروانه ی محبتت را به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد محبتت را به خانه ی دلی بنشان که خیال بیرون شدن ندارد...
و یاد معلمم بخیر؛ هر وقت به آخر خط می رسیدم می گفت: نقطه سر خط...
مهربان تر از خودت با دیگران باش...
دیدگاه ها (۲۶)

پدرم میگفت:محبتت را به برگ ها سنجاق مزنکه باد با خود می بَرد...

پدرم میگفت:محبتت را به برگ ها سنجاق مزنکه باد با خود می بَرد...

پدرم میگفت:محبتت را به برگ ها سنجاق مزنکه باد با خود می بَرد...

پدرم میگفت:محبتت را به برگ ها سنجاق مزنکه باد با خود می بَرد...

پدرم میگفت:محبتت را به برگ ها سنجاق مزنکه باد با خود می بَرد...

پدرم میگفت:محبتت را به برگ ها سنجاق مزنکه باد با خود می بَرد...

پدرم میگفت:محبتت را به برگ ها سنجاق مزنکه باد با خود می بَرد...

پدرم میگفت: محبتت را به برگ ها سنجاق مزن که باد با خود می بَ...

پدرم میگفت:محبتت را به برگ ها سنجاق مزنکه باد با خود می بَرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط