#حکایت/ چشم جوانمردان

#حکایت/ چشم جوانمردان
حکایت آورده اند که: جوانمردی غریبی را مهمانی کرد. چون از طعامْ خوردن فارغ شدند، کنیزکی بیامد و آب بر دستِ ایشان می ریخت، تا دست می شستند.
آن مرد غریب گفت: «در فتوّت زشت است که زنی آب بر دست مردان ریزد.»
یکی از آن جوانمردان گفت: «چندین سال است تا در این مُقامم و هر روز به سفره این جوانمرد حاضر شده ام و هرگز ندانسته ام که زن آب بر دست من می ریزد یا مرد؟ چشم بر هم باید، تا ما را دل بدان نکشد که در حقِّ آزادْ مردی به طعن مدخل سازیم.»
دیدگاه ها (۳)

فصل چهارم: شکستی که جرقه‌ای شدهفته‌ها از آن شامِ تلخ گذشته ب...

جوانمرد جوانمردی ازبیابانی می گذشت. از مسافتی دور آدمی ...

بسم الله الرحمن الرحيم قسمت دوم :جوانمرد، از آن رو جوان است...

#نکات_ناب_زندگی#قسمت_پنجم_برخورد_کریمانه#بخش_اول✍ضعیفان و جو...

عمه جان دست نگهدار بهم می‌ریزدمو که کمتر شده بسیار بهم می‌ری...

فرشتگان، تولد دستانی را جشن می‌گیرند که قرار است روزی چراغ ح...

#نکات_ناب_زندگی#قسمت_پنجم_برخورد_کریمانه#بخش_دوم✍نمونه های ت...

#آفتاب_در_حجاب#قسمت_نهم💠 آب؟ برای شستن زخم؟🔷 آب اگر بود که ی...

از عمار یاسر نقل است که گفت ، در مقابل علی ( ع ) بودم ناگاه ...

📚#افتاب_در_حجاب♥️#قسمت28حسین جان! تا قلب من هست پا بر رکاب م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط