آتشی افکنده بر دل یار من

آتشی افکنده بر دل یارِ من
صبرِ بر آتش شد اکنون کارِ من
دَم فرو بستم نگفتم یک کلام
جمله ها دارم به لب ها نا تمام
گفت و گویی در میانِ ما نبود
جز نگاهِ سرد و پوچ اما چه سود
رو نهان کرد از من و رفت از خیال
با خودش برد آن زمان روزِ وصال
داغِ هجران بر دلم بنهاده است
شوق دیدارش به جان افتاده است
رفتم از یادش نرفت از یادِ من
زیر و رو کرد او همه بنیادِ من
برده از یادم چنان آن دلبرم
دائماً می سوزد از غم پیکرم
تک درختی گشتم اندر باغِ زرد
در میانِ باد و بوران فصلِ سرد
تیشه زد بر ریشه ام ساقم شکست
زخم دیرینی به جانم بر نشست
او بهاران بود و من پاییزِ غم
او خوش الحان من نوایی پر ز دم
دیدگاه ها (۴)

از بس نسیم لبخندت نمی وزدشاخه های درخت تنهایی ام خشکیدبرگ ها...

من از شبهای ظلمانی سراغ نور میگیرم خودم را از سیاهی ها ...

و من به انتظار آمدنتپیراهنی سرخ به تن خواهم کرددر میدان شهر ...

روی لبم اسم تو دمساز شددر سر من شور تو آغاز شداشک قلم در دل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط