*راز دل*
*راز دل*
مستانه:
نصف شب بود احساس تشنگی می کردم بلند شدم از اتاق اومدم بیرون ورفتم تو آشپزخونه آب خوردم وخواستم برگردم صدای چر خوندن کلید تو در اومد وکیا اومد داخل در رو بست وکلیدبرق رو زد
با دیدن من سرتاپامو نگاه کرد وگفت : فکر کردم تا حالا تو اون اتاق فسیل شده باشی
جوابشو ندادم ورفتم طرف اتاقم یهو دستمو کشید وگفت : خیلی پر رو شدی هان
- ولم کن
کیا: نچ ولت کنم بری تو اتاق در رو قفل کنی مگه اینجا هتله
با خشم نگاش کردم دو دستمو پشت سرم نگه داشت وگفت : این رفتارتو عوض کن مستانه صبر منم حدی داره بیچاره ات می کنم
- بیچاره تر از این
تو چشام نگاه کرد بعدم پایینتر رو وگفت : ادمای بیچاره لباس اینجوری نمی پوشن
- برو کنار می خوام برم
پوزخندی زد وگفت : به همین آسونی ...هووووم
سرشو آورد نزدیک گردنم با زانو زدم تو شکمش محکم زدم به دیوار وبا پشت دست زد تو صورتم جیغ زدم دستشو انداخت دور گلوم وگفت: خفه شو که می کشمت دختریه هرزه
در اتاقمو باز کرد وهولم داد داخل خودشم اومد وبا پشت پا در روبست از جیبش یه بسته اسکناس در آورد پرت کرد تو صورتم وگفت : مگه برای پول نیومدی طرفم اینم پول یک شبت زیادم هست
تنم یخ کرد تموم احساسم بهش نفرت بود هولم داد وگفت : چیه اینجوری نگاه می کنی
کتشو در اورد بعدم پیرهنشو درست مثله همون شب مهمونی که التماسش می کردم واهمیت نمی داد
- به من دست نمی زنی
کیا : خفه شو کی نظر تو رو خواسته
جیغ زدم موهامو گرفت وگفت : فکر نکنی با این رفتار من میرم تازه خوشمم میاد
گریه می کردم واون بی خیال بود جلو چشامو بستم نبینمش دستامو گرفت وگفت : همه ارزو دارن نگاشون کنم تو چشاتو می بندی نگام نکنی
- کیا تو رو خدا
نگاهم کرد وگفت: گفتم خفه شو نشدی بد می بینی
خفه شدم همون یه بار تجربه باهاش باعث شد سکوت کنم
مستانه:
نصف شب بود احساس تشنگی می کردم بلند شدم از اتاق اومدم بیرون ورفتم تو آشپزخونه آب خوردم وخواستم برگردم صدای چر خوندن کلید تو در اومد وکیا اومد داخل در رو بست وکلیدبرق رو زد
با دیدن من سرتاپامو نگاه کرد وگفت : فکر کردم تا حالا تو اون اتاق فسیل شده باشی
جوابشو ندادم ورفتم طرف اتاقم یهو دستمو کشید وگفت : خیلی پر رو شدی هان
- ولم کن
کیا: نچ ولت کنم بری تو اتاق در رو قفل کنی مگه اینجا هتله
با خشم نگاش کردم دو دستمو پشت سرم نگه داشت وگفت : این رفتارتو عوض کن مستانه صبر منم حدی داره بیچاره ات می کنم
- بیچاره تر از این
تو چشام نگاه کرد بعدم پایینتر رو وگفت : ادمای بیچاره لباس اینجوری نمی پوشن
- برو کنار می خوام برم
پوزخندی زد وگفت : به همین آسونی ...هووووم
سرشو آورد نزدیک گردنم با زانو زدم تو شکمش محکم زدم به دیوار وبا پشت دست زد تو صورتم جیغ زدم دستشو انداخت دور گلوم وگفت: خفه شو که می کشمت دختریه هرزه
در اتاقمو باز کرد وهولم داد داخل خودشم اومد وبا پشت پا در روبست از جیبش یه بسته اسکناس در آورد پرت کرد تو صورتم وگفت : مگه برای پول نیومدی طرفم اینم پول یک شبت زیادم هست
تنم یخ کرد تموم احساسم بهش نفرت بود هولم داد وگفت : چیه اینجوری نگاه می کنی
کتشو در اورد بعدم پیرهنشو درست مثله همون شب مهمونی که التماسش می کردم واهمیت نمی داد
- به من دست نمی زنی
کیا : خفه شو کی نظر تو رو خواسته
جیغ زدم موهامو گرفت وگفت : فکر نکنی با این رفتار من میرم تازه خوشمم میاد
گریه می کردم واون بی خیال بود جلو چشامو بستم نبینمش دستامو گرفت وگفت : همه ارزو دارن نگاشون کنم تو چشاتو می بندی نگام نکنی
- کیا تو رو خدا
نگاهم کرد وگفت: گفتم خفه شو نشدی بد می بینی
خفه شدم همون یه بار تجربه باهاش باعث شد سکوت کنم
- ۲۶.۲k
- ۱۱ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط