مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۲
مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۲
" در آغوش رویای آبی ات "
قطره ی بارون ، آروم از روی بینیم سر خورد..سرم رو بالا بردم و سعی کردم با آستین لباسم اشک هام رو پاک کنم..فین فین کنان خنده ی آرومی کردم..
_ من..فقط خواستم..از..از خودم..هق..دفاع کنم..من..هق..
اشک هام به سرعت مثل بارون بالای سرم به پایین ریخت..
_ این..هق..این..خیلی..خیلی..هق..ناعادلانه ست..
_ مگه..مگه اشتباهم..هق..چی بود؟..
_ اینکه تقصیر من نبود..هق..من..آخه..آخه من..من..هق..
از اعماق وجودم زجه میزدم..تمام بدنم درد میکرد..
فقط اون همه ضربه ی چوب کافی نبوده که الان مجبورم تو این سرما ، زیر بارون لباس بشورم..اونم وقتی که لباس شویی هست..با لباس های نازک و پاره پوره ام..
_ فقط..می خواستم..هق..
چوب رو کنار گذاشتم و همونجا توی خودم جمع شدم..بارون مثل سیلاب روی سرم میریخت و سرتا پام خیس بود..جلوی صورتم رو گرفتم و بلند بلند گریه کردم..هیچکسی اینجا نبود که بخواد به صدای درد من گوش بده..پس من گریه می کنم..بلند زجه میزنم چون در نهایت ، برای هیچ کس اهمیت نداره..
بدنم از فرط هق هق می لرزید..
+ اونا باهات چیکار کردن؟
بارون دیگه روی سرم نمی بارید..و این صدا..صدای کسی بود که چند ساعت پیش بیشتر از هر صدایی دوست داست داشتم بشنومش..
+ جواب منو بده سوجین..چه کسی و چرا باهات این اینکار رو کرده؟..
سرم رو بلند کردم و در کمال تعجب ، دیدم که با چتر مشکی رنگی بالای سرم ایستاده..تمیز و مرتب..در برابر من که خسته و زخمی بودم..
با پوزخندی نگاهم رو از چشم های مشکی قشنگش گرفتم..سعی کردم نفس عمیقی بکشم تا لرزش صدام رو کنترل کنم و لحن تمسخرآمیزم پیدا بشه..
_ مگه مهمه؟..اگه مهمه ، میتونید از خدمتکارا و یا حتی نگهبان های خیلی فوق العاده ی عمارتتون بپرسید..
ناباور زمزمه کرد.
+ سوجین..
دیگه تحمل نداشتم..بغض بدجور به گلوم فشار آورده بود و نمی تونستم نفس بکشم..نمی خواستم جلوی این مرد بشکنم..درسته که جلوی اون همه خدمتکار تحقیر شده بودم ولی این یکی ، غیرممکن بود..نباید جلوی مردی که گلفروشی رو ازم گرفته گریه کنم..
از جام بلند شدم و به سمت عمارت پا تند کردم..هنوز حتی چهار قدم هم برنداشته بودم که دستم با شدت کشیده شد و داخل آغوش آشنایی فرو رفتم..
بوی عطرش وارد مشامم شد و بهم یادآوری کرد که این مرد چقدر ابهت داره..
+ گریه کن آبی کوچولو..
لب هام بی اختیار لرزید و هق هقم آروم از میانش خارج شد..
اون با یه دستش کمرم رو و با دست دیگش چتر رو بالای سر هردومون گرفته بود..و من ، فقط گریه می کردم..بابت زندگیم و تمام روز هایی که گذروندم..
بابت گلفروشی..
بابت مادرم که از بچگی ولم کرد..
بابت پدرم که هیچ وقت به فکر تک دخترش نبود و رهاش کرد..
بابت پدربزرگ که الان معلوم نیست بدون من در چه حالیه..
بابت تمام کتک هایی که در عرض این چند هفته خوردم..
بابت زندگیم..
بابت احساس ممنوعه ای که نسبت به این مرد دارم..
بابت تمومشون گریه کردم...
" در آغوش رویای آبی ات "
قطره ی بارون ، آروم از روی بینیم سر خورد..سرم رو بالا بردم و سعی کردم با آستین لباسم اشک هام رو پاک کنم..فین فین کنان خنده ی آرومی کردم..
_ من..فقط خواستم..از..از خودم..هق..دفاع کنم..من..هق..
اشک هام به سرعت مثل بارون بالای سرم به پایین ریخت..
_ این..هق..این..خیلی..خیلی..هق..ناعادلانه ست..
_ مگه..مگه اشتباهم..هق..چی بود؟..
_ اینکه تقصیر من نبود..هق..من..آخه..آخه من..من..هق..
از اعماق وجودم زجه میزدم..تمام بدنم درد میکرد..
فقط اون همه ضربه ی چوب کافی نبوده که الان مجبورم تو این سرما ، زیر بارون لباس بشورم..اونم وقتی که لباس شویی هست..با لباس های نازک و پاره پوره ام..
_ فقط..می خواستم..هق..
چوب رو کنار گذاشتم و همونجا توی خودم جمع شدم..بارون مثل سیلاب روی سرم میریخت و سرتا پام خیس بود..جلوی صورتم رو گرفتم و بلند بلند گریه کردم..هیچکسی اینجا نبود که بخواد به صدای درد من گوش بده..پس من گریه می کنم..بلند زجه میزنم چون در نهایت ، برای هیچ کس اهمیت نداره..
بدنم از فرط هق هق می لرزید..
+ اونا باهات چیکار کردن؟
بارون دیگه روی سرم نمی بارید..و این صدا..صدای کسی بود که چند ساعت پیش بیشتر از هر صدایی دوست داست داشتم بشنومش..
+ جواب منو بده سوجین..چه کسی و چرا باهات این اینکار رو کرده؟..
سرم رو بلند کردم و در کمال تعجب ، دیدم که با چتر مشکی رنگی بالای سرم ایستاده..تمیز و مرتب..در برابر من که خسته و زخمی بودم..
با پوزخندی نگاهم رو از چشم های مشکی قشنگش گرفتم..سعی کردم نفس عمیقی بکشم تا لرزش صدام رو کنترل کنم و لحن تمسخرآمیزم پیدا بشه..
_ مگه مهمه؟..اگه مهمه ، میتونید از خدمتکارا و یا حتی نگهبان های خیلی فوق العاده ی عمارتتون بپرسید..
ناباور زمزمه کرد.
+ سوجین..
دیگه تحمل نداشتم..بغض بدجور به گلوم فشار آورده بود و نمی تونستم نفس بکشم..نمی خواستم جلوی این مرد بشکنم..درسته که جلوی اون همه خدمتکار تحقیر شده بودم ولی این یکی ، غیرممکن بود..نباید جلوی مردی که گلفروشی رو ازم گرفته گریه کنم..
از جام بلند شدم و به سمت عمارت پا تند کردم..هنوز حتی چهار قدم هم برنداشته بودم که دستم با شدت کشیده شد و داخل آغوش آشنایی فرو رفتم..
بوی عطرش وارد مشامم شد و بهم یادآوری کرد که این مرد چقدر ابهت داره..
+ گریه کن آبی کوچولو..
لب هام بی اختیار لرزید و هق هقم آروم از میانش خارج شد..
اون با یه دستش کمرم رو و با دست دیگش چتر رو بالای سر هردومون گرفته بود..و من ، فقط گریه می کردم..بابت زندگیم و تمام روز هایی که گذروندم..
بابت گلفروشی..
بابت مادرم که از بچگی ولم کرد..
بابت پدرم که هیچ وقت به فکر تک دخترش نبود و رهاش کرد..
بابت پدربزرگ که الان معلوم نیست بدون من در چه حالیه..
بابت تمام کتک هایی که در عرض این چند هفته خوردم..
بابت زندگیم..
بابت احساس ممنوعه ای که نسبت به این مرد دارم..
بابت تمومشون گریه کردم...
- ۵۸۹
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط