دخترشیطونبلا

#دختر‌شیطون‌بلا120

میخواستم به پگاه هم زنگ بزنم اما پشیمون شدم؛ اون تازه دیروز ازدواج کرده بود و احتمالا الان پیش امیرحسین بود پس نباید مزاحمش میشدم!
با صدای راننده از فکر بیرون اومدم و گفتم:

_ بله
_ خانم پرسیدم کجا برم؟

آدرس خونه ام رو بهش دادم اونم سرش رو تکون داد و حرکت کرد...

" یک هفته بعد "

با خستگی در خونه ام رو باز کردم و رفتم داخل و یه راست به سمت آشپزخونه رفتم تا یه قهوه درست کنم‌ بخورم.
دقیقا یه هفته بود که با سامان حتی یه کلمه هم حرف نزده بودم و یلدا هم که هرموقع بهش زنگ میزدم یا دانشگاه بود و یا داشت درس میخوند.
پگاه و امیرحسین هم که درگیر نامزد بازی و بیرون رفتنشون بودن و فقط از طریق استوری هایی که میذاشتن ازشون خبر داشتم.
پرهام هم که بابابزرگش بعد از ازدواج پگاه باز بهش گیر داده بود که با اون دختر عموی افریته اش ازدواج کنه و خلاصه همه به یه طریقی درگیر خودشون بودن و رسماً من رو فراموش کرده بودن!

با شنیدن صدای قهوه جوش، برداشتمش و یکم قهوه داخل فنجون ریختم و همونجا و با همون لباسای بیرون مشغول نوشیدنش شدم.
وقتی تموم شد فنجون رو روی سینک انداختم و از آشپزخونه بیرون رفتم و خواستم برم تو اتاقم که صدای تلفن خونه بلند شد.

کمتر پیش میومد کسی به خونه زنگ بزنه پس با تعجب به سمتش رفتم که با دیدن شماره ی خونه سامان، ناخودآگاه لبخندی زدم و تلفن رو برداشتم.

_ بله؟
_ مهسا توروخدا بدو بیا، زود بیا حال سامان بد شده، بدو فقط

با شنیدن صدای پر از استرس یلدا، چشمام از حدقه بیرون زد و با ترس گفتم:

_ چیشده یلدا؟
_ مهسا فقط زود بیا توروخدا

این رو گفت و تلفن رو قطع کرد؛ منم نفهمیدم چطوری شالم رو روی سرم انداختم و از خونه بیرون زدم.
چندبار دکمه ی آسانسور رو زدم و وقتی دیدم نمیاد، بیخیالش شدم و تند تند از پله ها پایین رفتم.

وارد پارکینگ شدم و به سمت ماشین 206 آبی کاربنیم که تازه دیروز خریده بودمش، رفتم و سوار شدم و با سرعت به سمت خونه ی سامان رانندگی کردم...

ماشین رو بی دقت کنار خیابون پارک کردم و به سمت خونه ی سامان دویدم.
دستم رو بدون مکث روی آیفون گذاشتم و انقدر نگه داشتم تا در باز شد.
رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم، به سمت ساختمون خونه اش دویدم تو دلم دعا دعا کردم که اتفاق بدی براش نیفتاده باشه!

دیگه کم کم اشکم داشت درمیومد و با دیدن چراغ های خاموشِ خونه و اون سکوت عجیب، استرسم بیشتر هم شد.
به سالن که رسیدم در رو باز کردم و پریدم داخل، همه جا خاموش بود و چشمم هیچ چیز رو نمیدید...
دیدگاه ها (۵)

#دختر‌شیطون‌بلا121با احتیاط چند قدم جلو رفتم و با صدایی که م...

#دختر‌شیطون‌بلا122به لباسهای یلدا و پگاه اشاره کردم و گفتم:_...

#دختر‌شیطون‌بلا119لبخندی زدم و از سرجام پاشدم که سریع پاشد و...

#دختر‌شیطون‌بلا118رفتم داخل و همینطور که به اطراف نگاه میکرد...

وقتی فهمید تو خونه پدرت کتک میخوری.بی اهمیت سمت در رفت . سمت...

Part:8. #ریاست.عشقبعد از حموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط