شهر خاموش من آن روح بهارانت کو

شهر خاموش من آن روح بهارانت کو
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری
دلِ پولادوش شیر شکارانت کو
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو
چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو🌷

#کمپین_حال_خوب🌷🌱
دیدگاه ها (۹)

من از جهانی دیگرمساقی از این عالم واهی رهایم کن...  رهایم کن...

در این زمانه ی بی هیاهوی لال پرستخوشا به حال کلاغان قیل و قا...

آموخته ام که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر میخواهدفقط دستی است...

همه برایم دست تکان دادنداما کم بودند دستانی که تکانم دادنددو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط