پارت دو
پارت دو
دکتر: متاسفانه بیمار هیچ چیز یادش نیست ولی وقتی ازش پرسیدم بهمون توضیح میداد فقط اینو یاد هست
مادر: خیلی ممنون
چند سال بعد
مادر مینجیهون تصمیم گرفت تا به لینا چیزی نگه در باره خانواده ش
لینا رفت تو اتاقش دفتری رو دید رسید به قسمتی از دفتر که نوشته بود درباره خانواده به خودش قول داد وقتی دانشگاهش تموم شد دفتر رو بخونه
داداش لینا رو جیهون می نویسم
منو داداشم و دوستامون یه بازی داریم
که همیشه بازی میکنیم داداش من که داداش واقعیم نیست من ازش خوشم میاد ولی داداشم از یه نفر دیگه خوشش میاد ولی اون دختره دوست پسر داره و دوست پسرش با داداشم دوسته من برای اینکه جیهون نفهمه دوستش دارم می گفتم از این شخصیت بازی که هیچ کس نمی شناختش خوشم میومد ولی جیهون اونو میشناخت اون بهترین دوستش نامجوک بود و رفت بهش گفت که لینا از تو خوشش میاد من که داشتم میرفتم مدرسه دیدم نامجوک داره صدام میزنه
نامجوک: لینا تو از من خوشت میاد ؟
لینا: نه این چه حرفیه چرا باید خوشم بیاد
نامجوک:لینا از داداشت شنیدم از یه شخصیت بازی خوشت میاد مگه نمی دونستی که من هستم
لینا: ن..نه (با ترس)
نامجوک: بیا قرار بزاریم
لینا: ولی من نمی خوام من داشتم شوخی میکردم
همون لحظه نامجوک به دوستاش گفت منو بگیرن کیفمو گرفت داخلش دفترچه خاطراتم بود دفترچه رو برد و گفت نزارید بیاد داخل
نامجوک: لینا پدرو مادر واقعیش رو از دست داده و جیهون داداش واقعیش نیست و گفته که از یک نفر خوشش میاد اون.........
دکتر: متاسفانه بیمار هیچ چیز یادش نیست ولی وقتی ازش پرسیدم بهمون توضیح میداد فقط اینو یاد هست
مادر: خیلی ممنون
چند سال بعد
مادر مینجیهون تصمیم گرفت تا به لینا چیزی نگه در باره خانواده ش
لینا رفت تو اتاقش دفتری رو دید رسید به قسمتی از دفتر که نوشته بود درباره خانواده به خودش قول داد وقتی دانشگاهش تموم شد دفتر رو بخونه
داداش لینا رو جیهون می نویسم
منو داداشم و دوستامون یه بازی داریم
که همیشه بازی میکنیم داداش من که داداش واقعیم نیست من ازش خوشم میاد ولی داداشم از یه نفر دیگه خوشش میاد ولی اون دختره دوست پسر داره و دوست پسرش با داداشم دوسته من برای اینکه جیهون نفهمه دوستش دارم می گفتم از این شخصیت بازی که هیچ کس نمی شناختش خوشم میومد ولی جیهون اونو میشناخت اون بهترین دوستش نامجوک بود و رفت بهش گفت که لینا از تو خوشش میاد من که داشتم میرفتم مدرسه دیدم نامجوک داره صدام میزنه
نامجوک: لینا تو از من خوشت میاد ؟
لینا: نه این چه حرفیه چرا باید خوشم بیاد
نامجوک:لینا از داداشت شنیدم از یه شخصیت بازی خوشت میاد مگه نمی دونستی که من هستم
لینا: ن..نه (با ترس)
نامجوک: بیا قرار بزاریم
لینا: ولی من نمی خوام من داشتم شوخی میکردم
همون لحظه نامجوک به دوستاش گفت منو بگیرن کیفمو گرفت داخلش دفترچه خاطراتم بود دفترچه رو برد و گفت نزارید بیاد داخل
نامجوک: لینا پدرو مادر واقعیش رو از دست داده و جیهون داداش واقعیش نیست و گفته که از یک نفر خوشش میاد اون.........
- ۱۵۵
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط