دلم تنگ و، نمی آیی ! ، چرایش را نمی دانم

دلم تنگ و، نمی آیی ! ، چرایش را نمی دانم
و این شعر غم افزا را شبی صد بار می خوانم

شروع عاشقی هایم، سرآغاز غمی جانکاه
از آن غم تا به امروزم پر از تشویش و گریانم

بهار زندگی ، هر شب برایت شعر باریدم
و می دانی نگفتم ای خداوندم ، پشیمانم

به سوی درگهت جانا ٬ هزاران بار رو کردم
الهی تا به کی غمگین در این غمخانه می مانم

خدایا با تو می گویم حدیث کهنه ی غم را
بگو با من که تا کی من در این غمخانه مهمانم

دلم تنگ است و میدانی تو چون و هم چرایش را
ولیکن با خیالِ تو غمم ، آهسته می رانم ...
دیدگاه ها (۲)

گاهینیاز داریبه یه آغوش بی منت...که تو روفقط و فقطواسه خودت ...

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است این غم انگیزترینحا...

زندگی شاد آنقدر آزاده باشیم که فرصتی به نگرانیآن قدربلند نظ...

زندگی شاد آن قدر قوی که فرصتی به ترس وآن قدر خوشبختکه فرصتی...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط