دلم تنگ و، نمی آیی ! ، چرایش را نمی دانم

دلم تنگ و، نمی آیی ! ، چرایش را نمی دانم
و این شعر غم افزا را شبی صد بار می خوانم

شروع عاشقی هایم، سرآغاز غمی جانکاه
از آن غم تا به امروزم پر از تشویش و گریانم

بهار زندگی ، هر شب برایت شعر باریدم
و می دانی نگفتم ای خداوندم ، پشیمانم

به سوی درگهت جانا ٬ هزاران بار رو کردم
الهی تا به کی غمگین در این غمخانه می مانم

خدایا با تو می گویم حدیث کهنه ی غم را
بگو با من که تا کی من در این غمخانه مهمانم

دلم تنگ است و میدانی تو چون و هم چرایش را
ولیکن با خیالِ تو غمم ، آهسته می رانم ...
دیدگاه ها (۲)

امشب دلم از دوری‌ات پیوسته بارانی‌ستحال دلم آشفتــــــــــــ...

«بابای.مهربونمنمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما می‌...

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

تو منو دوست داری؟پارت ۳۰انیا: دامیان آوه آوه چرا تو منو دوس...

‏🐺[۲۰:۴۳ ~ ۲۰:۴۴ به وقت ایتالیا]به سلامت فرود اومدم!!!تو هوا...

@nphotography

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط