#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_15
بدون اینکه بزار حرفش تموم شه لباش را روی لبای امگاش کوبید و محکم مک میزد . امگا که انگاری به مراد دلش رسیده بود نا بلدانه تهیونگ همراهی کرد .
لب هاش از لبای کوک جدا کرد و سرش سمت گردنش برد و کبودی های روی گردن کوک به جا گذاشت خواست بلندش کنه و به اتاق ببرتش که دستهای امگا سد راهش شد
+نه تهیونگ
-چی چراا؟
+میشه ... میشه بزاریش برای ...برای اولین هیتم ؟
تک خنده ای به لحن کیوت امگاش زد و توی بغلش فشردش
-آه . یادم نبود امگام هنوز هیتم نشده ؟ (خنده )
+زهر مار، الفای بی خاصیت !
+حالا کجا میخواستی بری ؟
+هیییی داشت یادم میرفت !
و سریع از بغل تهیونگ بیرون اومد و سمت در رفت که تهیونگ خودش بهش رسوند و از پشت بغلش کرد
-کجا داری میری با این کبودی ها! (خنده )
+ خدا لعنتت کنه .باید برم شرکت هیون ووک کارای شرکت بهم ریخته .
-یعنی نمیری سر قرار ؟
+چرا ! اونم میرم ولی الان کارای مهم تری از رفتم سر قرار دارم .
خیالش که از بابت سر قرار رفتن امگاش راحت شد نفسی عمیق کشید
-میخوای باهات بیام ؟
+نه با وکیل هان میرم . یونگی هیونگ هم گفته میاد پیشمون ،اگه بزاری منم برم دیگه .
از امگاش فاصله گرفت و عقب تر ایستاد
-خیلی خب . پس شب دیر نکن .
+ باشه فعلا
دستی برای امگاش تکون داد و خارج شدنش را از عمارت تماشا کرد بعد از رفتن جونگکوک نبت خودش و کاراش بود لباس هاش عوض کرد و از عمارت خارج شد و سمت باری که بوگوم لوکیشن فرستاده بود رفت .....
تهیونگ
به لوکیشن که فرستاده بود رفتم بار بزرگی بود چند تا زوج هم داشتن وسط بار میرقصیدن و بقیه هم مشغول خوردن یا قمار کردن بودن سری بین جمعیت چرخوندم که بوگوم پیدا کردم و رفتم سمتش ...
-اینجایی
☆بلاخره پیدات شد سه ساعت پیش بهت گفتم بیای
-خیلی خب بابا غر نزن حالا ،کجان ؟
بوگوم با دست به طبقه ی بالا ی بار اشاره کرد
☆یه سری گرگ گشنن ،حواست جمع کن . پایین میمونم چند تا از بچه هاهم اینجا مستقر کردم حواسشون جمع توعه .
-باشه ،تا علامت ندادم کاری نکنین
☆خیالت راحت
بعد پاشدم رفتم طبقه بالا که بادیگارد های جانگ جلوم گرفتن از همون جا با صدای بلندی حرفم زدم
-هی جانگ به بادیگارد هات نگفتی دیگه زیر دست هیون ووک نیستم ؟!
*بزارید بیاد تو
بعد راه برام باز کردن که رفتم روی صندلی روبه روی جانگ نشستم
-چیکارشون کردی
*درمورد چی حرف میزنی ؟
جانگ خودش به اون راه میزد که از چیزی خبر نداره و این تهیونگ بیشتر عصبی میکرد
-خوب میدونی اگه عصبانی بشم کار دست خودم و خودت میدم پس چرت و پرت نگو و جواب منا بده
*خوب موضوع چی بود ؟ اها مواد هات که به دستت نرسیده ! درست میگم ویکتور ؟
(با حالت تمسخر امیزی حرفش زد و به چشم های تهیونگ زل زد قطعا اگه نیازی بهش نداشت لت وپارش میکرد ولی الان چند کیلو هروئین پیشش داشت )
-خیلی خب ،بگو چی میخوای ؟
*یه شب !
-درست بنال ببینم
*یه شب با اون هرزت !
(دیگه کنترلش از دستش در رفت و تمام عصبانیتش تو ی مشتش جمع کرد و توی صورت جانگ خالی کرد که بادیگارد ها سریع اسلحه بیرون کشیدن .)
-این زدم تا دیگه همه را مثل خودت نبینی .
(یه مشت دیگه هم توی گونه ی سمت چپش زد و ادامه داد )
-اینم زدم تا دیگه همچین فکر های مریضی توی مغزت پرورش ندی !
(بعد یه نگاهی به طبقه پایین انداخت و با بوگوم چشم تو چشم شد و با نگاهش فهموند الان وقتشه بادیگارد ها مثل مور و ملخ ریختن طبقه بالا و با بادیگارد های جانگ درگیر شدن خوش هم نگاهش به جانگ داد و ترسناک زمزمه کرد )
-یا مثل بچه ی ادم میگی هروئین ها را کدوم گوری غایم کردی یا اینجا و تورو به اتیش میکشم حالا انتخاب با خودته شاید اگه گفتی جاشون کجاس بزارم زنده بمونی و بچه هات ببینی ها ؟
( جوری تهدید میکرد که انگار الان میتونه همه این کار ها را بکنه و البته همه کاری از این ویکتور بر میومد پس انتخاب درست کرد ولی از نظر خودش )
* باشه میگم کجاس .......
(الان با بوگوم از اون بار لعنتی بیرون زده بودن و جای مواد ها را پیدا کرده بودن و داشتن میرفتن سمت گاراژشون که بوگوم اول شروع کرد )
☆خب الان دستور چیه جناب ؟
-همشون بکشید
(تهیونگ این با بی رحمی تمام گفت و سیگاری از جیبش در اورد و روشنش کرد و مشغول کشیدن سیگارش شد )
☆یعنی چی ؟ مگه جای موادات پیدا نکردی ! الان برا چی دیگه باید بکشیمشون !
-چیه !چرا انقدر دل نازک شدی بتا .
(و مشغول راه رفتن سمت ماشینش شد و همون جوری که دور میشد با صدای رسایی که به گوش بوگوم برسه گفت )
-کاری که گفتم بکن
و رفت .....
#part_15
بدون اینکه بزار حرفش تموم شه لباش را روی لبای امگاش کوبید و محکم مک میزد . امگا که انگاری به مراد دلش رسیده بود نا بلدانه تهیونگ همراهی کرد .
لب هاش از لبای کوک جدا کرد و سرش سمت گردنش برد و کبودی های روی گردن کوک به جا گذاشت خواست بلندش کنه و به اتاق ببرتش که دستهای امگا سد راهش شد
+نه تهیونگ
-چی چراا؟
+میشه ... میشه بزاریش برای ...برای اولین هیتم ؟
تک خنده ای به لحن کیوت امگاش زد و توی بغلش فشردش
-آه . یادم نبود امگام هنوز هیتم نشده ؟ (خنده )
+زهر مار، الفای بی خاصیت !
+حالا کجا میخواستی بری ؟
+هیییی داشت یادم میرفت !
و سریع از بغل تهیونگ بیرون اومد و سمت در رفت که تهیونگ خودش بهش رسوند و از پشت بغلش کرد
-کجا داری میری با این کبودی ها! (خنده )
+ خدا لعنتت کنه .باید برم شرکت هیون ووک کارای شرکت بهم ریخته .
-یعنی نمیری سر قرار ؟
+چرا ! اونم میرم ولی الان کارای مهم تری از رفتم سر قرار دارم .
خیالش که از بابت سر قرار رفتن امگاش راحت شد نفسی عمیق کشید
-میخوای باهات بیام ؟
+نه با وکیل هان میرم . یونگی هیونگ هم گفته میاد پیشمون ،اگه بزاری منم برم دیگه .
از امگاش فاصله گرفت و عقب تر ایستاد
-خیلی خب . پس شب دیر نکن .
+ باشه فعلا
دستی برای امگاش تکون داد و خارج شدنش را از عمارت تماشا کرد بعد از رفتن جونگکوک نبت خودش و کاراش بود لباس هاش عوض کرد و از عمارت خارج شد و سمت باری که بوگوم لوکیشن فرستاده بود رفت .....
تهیونگ
به لوکیشن که فرستاده بود رفتم بار بزرگی بود چند تا زوج هم داشتن وسط بار میرقصیدن و بقیه هم مشغول خوردن یا قمار کردن بودن سری بین جمعیت چرخوندم که بوگوم پیدا کردم و رفتم سمتش ...
-اینجایی
☆بلاخره پیدات شد سه ساعت پیش بهت گفتم بیای
-خیلی خب بابا غر نزن حالا ،کجان ؟
بوگوم با دست به طبقه ی بالا ی بار اشاره کرد
☆یه سری گرگ گشنن ،حواست جمع کن . پایین میمونم چند تا از بچه هاهم اینجا مستقر کردم حواسشون جمع توعه .
-باشه ،تا علامت ندادم کاری نکنین
☆خیالت راحت
بعد پاشدم رفتم طبقه بالا که بادیگارد های جانگ جلوم گرفتن از همون جا با صدای بلندی حرفم زدم
-هی جانگ به بادیگارد هات نگفتی دیگه زیر دست هیون ووک نیستم ؟!
*بزارید بیاد تو
بعد راه برام باز کردن که رفتم روی صندلی روبه روی جانگ نشستم
-چیکارشون کردی
*درمورد چی حرف میزنی ؟
جانگ خودش به اون راه میزد که از چیزی خبر نداره و این تهیونگ بیشتر عصبی میکرد
-خوب میدونی اگه عصبانی بشم کار دست خودم و خودت میدم پس چرت و پرت نگو و جواب منا بده
*خوب موضوع چی بود ؟ اها مواد هات که به دستت نرسیده ! درست میگم ویکتور ؟
(با حالت تمسخر امیزی حرفش زد و به چشم های تهیونگ زل زد قطعا اگه نیازی بهش نداشت لت وپارش میکرد ولی الان چند کیلو هروئین پیشش داشت )
-خیلی خب ،بگو چی میخوای ؟
*یه شب !
-درست بنال ببینم
*یه شب با اون هرزت !
(دیگه کنترلش از دستش در رفت و تمام عصبانیتش تو ی مشتش جمع کرد و توی صورت جانگ خالی کرد که بادیگارد ها سریع اسلحه بیرون کشیدن .)
-این زدم تا دیگه همه را مثل خودت نبینی .
(یه مشت دیگه هم توی گونه ی سمت چپش زد و ادامه داد )
-اینم زدم تا دیگه همچین فکر های مریضی توی مغزت پرورش ندی !
(بعد یه نگاهی به طبقه پایین انداخت و با بوگوم چشم تو چشم شد و با نگاهش فهموند الان وقتشه بادیگارد ها مثل مور و ملخ ریختن طبقه بالا و با بادیگارد های جانگ درگیر شدن خوش هم نگاهش به جانگ داد و ترسناک زمزمه کرد )
-یا مثل بچه ی ادم میگی هروئین ها را کدوم گوری غایم کردی یا اینجا و تورو به اتیش میکشم حالا انتخاب با خودته شاید اگه گفتی جاشون کجاس بزارم زنده بمونی و بچه هات ببینی ها ؟
( جوری تهدید میکرد که انگار الان میتونه همه این کار ها را بکنه و البته همه کاری از این ویکتور بر میومد پس انتخاب درست کرد ولی از نظر خودش )
* باشه میگم کجاس .......
(الان با بوگوم از اون بار لعنتی بیرون زده بودن و جای مواد ها را پیدا کرده بودن و داشتن میرفتن سمت گاراژشون که بوگوم اول شروع کرد )
☆خب الان دستور چیه جناب ؟
-همشون بکشید
(تهیونگ این با بی رحمی تمام گفت و سیگاری از جیبش در اورد و روشنش کرد و مشغول کشیدن سیگارش شد )
☆یعنی چی ؟ مگه جای موادات پیدا نکردی ! الان برا چی دیگه باید بکشیمشون !
-چیه !چرا انقدر دل نازک شدی بتا .
(و مشغول راه رفتن سمت ماشینش شد و همون جوری که دور میشد با صدای رسایی که به گوش بوگوم برسه گفت )
-کاری که گفتم بکن
و رفت .....
- ۳۶۳
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط