Part ⁵²
Part ⁵²
ا.ت ویو:
یک شب خیلی عادی بود..جونگ کوک هم مثل همیشه اومده بود پیش تهیونگ
گشنه بودم و برای همینم تصمیم گرفتم برای خودم غذا درست کنم..تمام وسایل رو اماده کردم و مشغول درست کردن غذا شدم..اینجوری دیگه حوصلم سر نمیرفت..مدتی بود که همه چی رو فراموش کردم و تمام فکرمو داده بودم به اشپزی
درحال خورد کردن سبزیجاتی که برای غذا میخواستم بودم که از صدای قدم هایی که پشتم شنیدم فهمیدم کسی وارد اشپز خونه شده..سمت صدا برگشتم و جونگ کوک رو دیدم که وارد اشپز خونه شد..سرم رو برگردوندم و مشغول کارم شدم..از گوشه چشمم دیدم که به یکی از کابینت ها تکیه داده و داره چیزی میخوره.. توی اون موقع گوشیم که روی همون کابینتی بود که جونگ کوک بهش تکیه داده بود شروع کرد به زنگ خوردن..نگاهمو سمت گوشی چرخوندم که دیدم جونگ کوک داره به صفحه گوشیم نگاه میکنه..بدون اینکه چشماشو از روی صفحه برداره گفت
کوک:یه شماره ناشناسه
و نگاهم کرد..نفسمو صدا دار بیرون دادم..این حرکتم از چشم جونگ کوک پنهون نموند و با حالتی مشکوک گفت
کوک:چیشده..
اهمیتی به سوالش ندادم و دست از کار کشیدم و رفتم سمت گوشیم تا خاموشش کنم..قبل از اینکه گوشی رو بردارم جونگ کوک سریع تر گوشی رو برداشت و جواب داد.. هر لحظه اخمش بیشتر و بیشتر میشد..مدتی نگذشته بود که گوشی رو قطع کرد و نگاهم کرد گفت
کوک:ا.ت...تو..دوست پسر داری
پوزخندی زدم از حرفاش
ا.ت:نه چرا باید داشته باشم
جونگ کوک اخماش کم کم باز
کوک:این کی هست؟
ا.ت:..دوست پسر قبلیمه نمیدونم چه اصراری داره که دوباره باهاش وارد رابطه بشم
جونگ کوک صاف ایستاد گفت
کوک:شاید دوستت داره
ا.ت:اصلا برام مهم نیست حسش نسبت بهم چیه..مهم منم که الان بدون اون حالم خوبه
جونگ کوک سرش رو از نشانه فهمیدن تکون داد و سمت خروجی اشپزخونه رفت
کوک:من دیگه باید برم با کسی قرار دارم
لبخند کمرنگی زدم و گفتم
ا.ت:موفق باشی
جونگ کوک چشمکی زد و از اشپزخونه و بعد هم از خونه رفت بیرون..اون واقعا دوست خوبی بود
مشغول اماده کردن غذا شدم..باز هم نشد که خاموشش کنم..باز هم نشد که نادیدش بگیرم..اون صدا کم کم داشت عذابم میداد..داشت کاری میکرد که برم و همه چی رو برای تهیونگ توضیح بدم..سرم رو روی میز گذاشته بودم و مدام فکر میکردم..سعی میکردم بفهمم که چجوری میتونم اون صدارو خاموش کنم..سرم رو بلند کردم..از جام بلند شدم و از اشپزخونه خارج شدم و رفتم سمت پله ها..توی مسیر رفتن به سمت پله ها بودم که..
ادامه دارد🍷
ا.ت ویو:
یک شب خیلی عادی بود..جونگ کوک هم مثل همیشه اومده بود پیش تهیونگ
گشنه بودم و برای همینم تصمیم گرفتم برای خودم غذا درست کنم..تمام وسایل رو اماده کردم و مشغول درست کردن غذا شدم..اینجوری دیگه حوصلم سر نمیرفت..مدتی بود که همه چی رو فراموش کردم و تمام فکرمو داده بودم به اشپزی
درحال خورد کردن سبزیجاتی که برای غذا میخواستم بودم که از صدای قدم هایی که پشتم شنیدم فهمیدم کسی وارد اشپز خونه شده..سمت صدا برگشتم و جونگ کوک رو دیدم که وارد اشپز خونه شد..سرم رو برگردوندم و مشغول کارم شدم..از گوشه چشمم دیدم که به یکی از کابینت ها تکیه داده و داره چیزی میخوره.. توی اون موقع گوشیم که روی همون کابینتی بود که جونگ کوک بهش تکیه داده بود شروع کرد به زنگ خوردن..نگاهمو سمت گوشی چرخوندم که دیدم جونگ کوک داره به صفحه گوشیم نگاه میکنه..بدون اینکه چشماشو از روی صفحه برداره گفت
کوک:یه شماره ناشناسه
و نگاهم کرد..نفسمو صدا دار بیرون دادم..این حرکتم از چشم جونگ کوک پنهون نموند و با حالتی مشکوک گفت
کوک:چیشده..
اهمیتی به سوالش ندادم و دست از کار کشیدم و رفتم سمت گوشیم تا خاموشش کنم..قبل از اینکه گوشی رو بردارم جونگ کوک سریع تر گوشی رو برداشت و جواب داد.. هر لحظه اخمش بیشتر و بیشتر میشد..مدتی نگذشته بود که گوشی رو قطع کرد و نگاهم کرد گفت
کوک:ا.ت...تو..دوست پسر داری
پوزخندی زدم از حرفاش
ا.ت:نه چرا باید داشته باشم
جونگ کوک اخماش کم کم باز
کوک:این کی هست؟
ا.ت:..دوست پسر قبلیمه نمیدونم چه اصراری داره که دوباره باهاش وارد رابطه بشم
جونگ کوک صاف ایستاد گفت
کوک:شاید دوستت داره
ا.ت:اصلا برام مهم نیست حسش نسبت بهم چیه..مهم منم که الان بدون اون حالم خوبه
جونگ کوک سرش رو از نشانه فهمیدن تکون داد و سمت خروجی اشپزخونه رفت
کوک:من دیگه باید برم با کسی قرار دارم
لبخند کمرنگی زدم و گفتم
ا.ت:موفق باشی
جونگ کوک چشمکی زد و از اشپزخونه و بعد هم از خونه رفت بیرون..اون واقعا دوست خوبی بود
مشغول اماده کردن غذا شدم..باز هم نشد که خاموشش کنم..باز هم نشد که نادیدش بگیرم..اون صدا کم کم داشت عذابم میداد..داشت کاری میکرد که برم و همه چی رو برای تهیونگ توضیح بدم..سرم رو روی میز گذاشته بودم و مدام فکر میکردم..سعی میکردم بفهمم که چجوری میتونم اون صدارو خاموش کنم..سرم رو بلند کردم..از جام بلند شدم و از اشپزخونه خارج شدم و رفتم سمت پله ها..توی مسیر رفتن به سمت پله ها بودم که..
ادامه دارد🍷
- ۸.۷k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط