افسانه نور

افسانه نور



تاج مشکی مانند اش را روی میز جلویش گذاشت سپس همانند اخم کرد مشت گره زده اش را روی میز گذاشت دینا ای در سرش میگشت ته تنها به فکر ملکه ای بیماری بلکه خسارت ای که در آتش سوزی ایجاد شده بود هم افکارش را دریایی میکرد و به خوبی میفهمید که ملکه خود به خود مسموم نشده .. با صدا جارچی دریا افکارش موج زد : امپراتو ولیعهد اجازه ورود می‌خواهند ..
سپس با برداشتن تاج اش روی سرش گذاشت و با لحن جدی ای گفت
تهیونگ: بگو بیاد ..
جارچی در همانند در کشویی را کشید سپس ولیعهد با چهره جدی اش وارد اقامتگاه امپراتور شد و سر خم کرد سپس با انداخت دامن پشت اش روی زمین جلو پدرش نشست .. امپراتور با چهره جدی ای گفت
تهیونگ: چی شما رو به اینجا کشونده
ولیعهد تنها با چهره ناراحتش چشم به پدرش دوخت سپس با لحن آرومی نجوا نمود : امپراتور شما از تصمیم مادرم خبر دارید ؟
امپراتور تنها جدی نگاهش کرد سپس چشم ازش گرفت و به کتاب جلویش دوخت سپس با لحن جدی ای گفت : بله
جیمین : شما نخواهید چیزی بگید ... یعنی ملکه آینده یک ندیمه میشه اینش برام مهم نیست امپراتور ولی اون نمی‌تواند جایگیر مادرم بشود
تهیونگ لحظه ای با خشم چشم به پسرش دوخت سپس با لحن جدی گفت: ۱۵ سالت میشه ولی هنوز هم از ادب چیزی نمی‌دانی نه مگر نمی‌دانی باید به تصمیم بزرگ هات اختیارم بزاری
جیمین همچنین چشم به زمین دوخت و سخنی را به زبان نیافت پدرش تنها با چشم های جدی حاصل از مهربانی گفت : به مادرت سر زدی ؟
ولیعهد جیمین با اخم به زمین خیره ماند : نه
تهیونگ همچنین کتاب را بست سپس با اخم دست هایش را روی میز کویچی روی زمین گذاشت ؛ بعد ها پشیمانی این روز را می‌کشی برو پیش مادرت
جیمین : چشم
ولیعهد تنها آروم بلند شد سپس ادای احترام گذاشت و از اقامتگاه پدرش خارج شد ... تهیونگ اخم و صدا بلند گفت : بگویید وزیر اعظم بیاید
جارچی سر خم کرد و  رفت .. افکار بیش از حد زیاد امپراتور برای خودش هم ضرر داشت چرا که ملکه یهویی  با غذا مسموم می‌شود و انبار مواد غذایی ای که با آتیش سوزی پودر شده بود .. این ها تنها یک جمله گفته ای دارند .. صدا جارچی باعث افکارش شد
جارچی : وزیر اعظم اجازه ورود می‌خواهند
تهیونگ: بگویید بیاد
در کشوی مانند باز شد و جونگکوک با لباس ای که مقامش را نشان میداد سمتش آمد و سر خم کرد سپس جلویش نشست
جونگکوک: با من کار داشتین
تهیونگ: بله .. خوب فهمیدی کار چه کسی بود ؟
جونگکوک: امپراتور شما درست گفتیم کار تنها کسی که از ملکه متنفر بود هستش همون تور که خودتون گفتین همونی که ملکه رو مسموم کرده انبار رو آتیش زده ..
تهیونگ منتظر دستش را زیر چونش برد و آروم لمسش کرد و ادامه حرف وزیر اعظم رو گوش کرد : چرا که امپراتور اونا با وزیر شدن منم مشکل داشتند خیلی از وزیر شدن من نمی‌گذرد برای همین نمی‌خواستند بیشتر وقت رو حدر بدند
تهیونگ: قبیله هان .. قبلیه ملکه مادر و برادرش وزیر داخلی شی کار خود آنها هست
جونگکوک محکم سری تکون داد سپس با ادامه حرف اش حدی بیان کرد : از جایی که ما در بچگی با هم بزرگ شدیم و طرفم امپراتوری هست این اونا رو عصبانی میکرد ولی با کله این ها چرا ملکه رو مسموم کردن چی ایده آن ها میشه
تهیونگ: چون می‌خواهند دختر وزیر داخلی رو ملکه کنند
جونگکوک چشم به چشم های امپراطور دوخت حتی زره ای از دست دادن همسرش ناراحتی را ندید و همانند امپراطور با جدیت گفت : پس...
جونگکوک: پس !؟.. نداره امپراطور شما باید با آن ندیمه ازدواج کنید این فرست خوبی برای شما هم خواهد بود میتونید آن ندیمه رو با حرف هایتون سمت خودتان بکشید هر آنچه که قبیله هان سمت خودشان او را می‌کشاند ولی ما باید هرچی زود تر ندیمه رو به درس بیاوریم
تهیونگ امپراطور  زیرکی بو‌د درسته که سنی در برابر امپراطوری نداشت ولی هر آنچه در زندگی آزمایش های داشت .. سری در برابر سخنان وزیر تکون داد و آروم گفت : ندیمه رو باید آدم کنیم و نباید وجود دختر وزیر داخلی در قصرم دیده بشود ..
جونگکوک سری‌تکون داد
دیدگاه ها (۹)

: مگر شما نمی‌داند اگر امپراتور اینگونه شما رو ببیند چی می‌گ...

اسلاید ۲ وزیر داخلی شی اسلاید ۳کوانگ می پسر وزیر داخلی شی

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۰۶جیمین گنگ چرخید میون‌شی با نفس زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط