پارت دو
---
در لبهی سایهها – قسمت دوم
نووا لبهی بوم وایساده بود، دمش آروم تو باد تکون میخورد. همهچی ساکت بود. اون سکوتی که انگار هوا رو میبرّه. پایین خیابون، صدای پا میاومد، ولی نه اونقدر واضح که بشه دید کیه. گوشای نووا یه لحظه لرزیدن. همون لحظهای که میفهمی چیزی درست نیست.
این شب با بقیه فرق داشت. یه چیزی تو هوا بود. یه حس... مثل وقتایی که یه در قدیمی از دنیای پشت آینهها باز میشه. فقط نووا میتونست حسش کنه. چون اون، بخشی از اون دنیاس. نه کاملاً اینجا، نه کاملاً اونجا.
بعد یه صدای زمزمهطور تو ذهنش پیچید:
"دارن برمیگردن، نووا. وقت داره تموم میشه..."
چشماش تنگ شدن. از پنجرهی شکستهی ساختمون روبهرو، یه نور سبز کمرنگ بیرون زد. یه موجود ظاهر شد—شبیه یه جوجهتیغی، ولی بدنش مثل شیشهی ترکخورده بود. یه یه بازتاب. چیزی که از گذشتهی نووا مونده بود… یا شاید هنوز هست.
نووا نفسشو آهسته بیرون داد. "تو... برگشتی؟" با یه لبخند تلخ گفت: "چون تو هنوز دنبال جوابی. ولی پشت آینه، فقط یه دروغ دیگهست. واقعا دنبال چی میگردی؟ انتقام؟ حقیقت؟ یا فقط یه راه فرار؟"
نووا یه قدم عقب رفت. نه از ترس. از فکر.
اون میدونست که یه انتخاب بزرگ جلوشه.
و شاید اینبار، بالاخره وقتش بود که کسی کمکش کنه... یا نابودش کنه.
---
...خیلی داره بد میشه فکنم
در لبهی سایهها – قسمت دوم
نووا لبهی بوم وایساده بود، دمش آروم تو باد تکون میخورد. همهچی ساکت بود. اون سکوتی که انگار هوا رو میبرّه. پایین خیابون، صدای پا میاومد، ولی نه اونقدر واضح که بشه دید کیه. گوشای نووا یه لحظه لرزیدن. همون لحظهای که میفهمی چیزی درست نیست.
این شب با بقیه فرق داشت. یه چیزی تو هوا بود. یه حس... مثل وقتایی که یه در قدیمی از دنیای پشت آینهها باز میشه. فقط نووا میتونست حسش کنه. چون اون، بخشی از اون دنیاس. نه کاملاً اینجا، نه کاملاً اونجا.
بعد یه صدای زمزمهطور تو ذهنش پیچید:
"دارن برمیگردن، نووا. وقت داره تموم میشه..."
چشماش تنگ شدن. از پنجرهی شکستهی ساختمون روبهرو، یه نور سبز کمرنگ بیرون زد. یه موجود ظاهر شد—شبیه یه جوجهتیغی، ولی بدنش مثل شیشهی ترکخورده بود. یه یه بازتاب. چیزی که از گذشتهی نووا مونده بود… یا شاید هنوز هست.
نووا نفسشو آهسته بیرون داد. "تو... برگشتی؟" با یه لبخند تلخ گفت: "چون تو هنوز دنبال جوابی. ولی پشت آینه، فقط یه دروغ دیگهست. واقعا دنبال چی میگردی؟ انتقام؟ حقیقت؟ یا فقط یه راه فرار؟"
نووا یه قدم عقب رفت. نه از ترس. از فکر.
اون میدونست که یه انتخاب بزرگ جلوشه.
و شاید اینبار، بالاخره وقتش بود که کسی کمکش کنه... یا نابودش کنه.
---
...خیلی داره بد میشه فکنم
- ۳.۲k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط